خانه

زندگی از پدرم نرنجیده است

 رضا فرمند

 


پدرم به خاطره‌ها چکید؛

روی سکوت، هنوز نمناک است!

 

فیلمِ بیماری:

 

منظره‌ها از چشم‌اش فرو می‌ریزد؛

غذا از دهان‌اش؛

و دمبدم از خود، فرو می‌افتد؛

گویی که در تکان زلزله‌ای گیر کرده‌است.

*

«آقاجون زردآلو میخورین؟

زرد آلوی تبریزه،

رنده شده‌است آقاجون

ویتامین داره، براتون خوبه!»

*

«سرتون را بالا بگیرید آقاجون!

داریم فیلم می‌گیریم!»

*

پدرم به انتهای تن بن‌بست‌اش نزدیک می‌شود

او که جوانی‌اش را نان کَند

به جادوی شگرفِ سکه ایمان آورده بود:

 

«شاعر، کسی‌ست که نانِ سنگکی به خانه بیاورد!»

 

پدرم بامداد را به رنگِ نان می‌دید؛

شامگاه را به رنگِ نان می‌دید؛

و آرزوی‌اش، سرزمینی بزرگ از نان بود.

*

با نفس‌های کاهنده‌اش اینک!

از یادهای ابری نان و از لحظه‌های سست

آویزان است

*

پدرم از خود فرو می ریزد؛

به هر کلمه‌اش چون عصایی تکیه می‌دهد؛

و در طول جمله‌ای کوتاه

چند بار، روی سکوت می‌نشیند

*

پدرم به پای‌اش نمی تواند بگوید که برود؛

به دست‌اش نمی تواند بگوید که بالا بیاید؛

و به چشم‌اش نمی‌تواند هیچ منظره‌ای را نشان دهد.

*

پدرم در خود به خواب می‌رود

چشم‌اش را که بیدار می‌کنی پای‌اش به خواب می‌رود

پای‌اش را که بیدار می‌کنی چشم‌اش به خواب می‌رود

 

پدرم دارد تجزیه می‌شود

مَدِ فراموشی،

جزیره‌های بازمانده‌ی‌ یادهایش، فرو می‌پوشاند؛

و اندام‌ها و واژه‌هایش،

به سوی خاک و سکوت می‌رود

*

- «آقاجون از این سوپ بخورین

 گوشت مرغ توشه! مقویه‌!

یه قاشق، فقط یه قاشق!

آب لیمو هم‌ به‌اش زدیم آقاجون

بخورین! براتون خوبه!

آفرین! آفرین!»

 

- «به زور به‌اش غذا ندهید

پس می آره!»

*

معده‌اش، دهان‌اش را بسته‌است؛

از شاش‌اش وحشت دارد؛

و روده‌هایش به دردِ دلش می‌پیچد.

 

«دستشویی دارین؟

همینجا خودتون رو راحت کنید آقاجون!

اصلن مهم نیست!

ما عوض‌اتون می‌کنیم!»

*

پدرم دارد پاک می‌شود

چیزی سبک او را به سوی خاطره‌ها می‌برد

من گمان می‌کنم که او به مرگ وارد شده‌است

و دارد جای خواب‌اش را مرتب می‌کند

*

در خانه، گمان می‌کند که در بیمارستان است

در بیمارستان، گمان می‌کند که در خانه است

و نام‌ها را نمی‌تواند به روی چهره‌ها بگذارد

*

«نگاه کن بابا، این درختِ انجیره

واین هم درخت مو که خودت کاشته‌ای

می‌بینی که اینجا خونه‌ی خودته، بیمارستان نیست!»

*

واژه‌هایش به سکوت، تکیه داده

و ماهیچه‌هایش به هیچ

صدای تلویزیون را بلند می‌کنم:

« به... خدا.... می.... سپارم ....تان!» می‌گویند که می‌گوید؛

- «خوب می‌شوی آقاجون! نگران نباش!» می‌گویند.

*

-«سرتون رو بلند کنید آقاجون!

به بچه هاتون که تو خارج‌اند نمی‌خواهی حرفی بزنی؟»

-« ترکی حرف بزنید شاید جواب بده!»

*

پدرم، ایست صدایی کرده است؛

فواره‌های سخن‌هایش، فروکش کرده است

نفس هایش اینک!

هیچ واژه‌ای را نمی‌تواند بکشد.

*

تا همین چند هفته‌ی پیش

هر خرابه‌ای را که می دید می خواست بخرد

می گفت: «روزی آباد خواهد شد!»

و هر زنی را که می‌دید می‌خواست عقد کند.

*

در سالهای سخت جوانی

در سال‌های بگومگوها و کشمکش‌های توفانی

در سالهای سایش‌های تلخ و فرساینده‌

پدرم را به خاطره‌ها بردم و رهای‌اش کردم.

من سال‌هاست که دیگر او را در میان سایه‌ها و یادها دیده‌ام!

من سال‌هاست که دیگر با او در پرسش‌های بزرگ گام نزده‌ام!

***

با هشت هزار تومان از تبریز به تهران کوچیدیم

روزی که کارگران خیابانی،

تنوری را چون بریده‌ی چاه‌یی

پنهان از چشم نانوای همسایه

به خانه می آوردند یادم هست

من، ۹ سال بیش نداشتم و از سر غیرت

مشتی به خواهرم که در آستانه ایستاده بود زدم

«اینجا چه می‌کنی دختر؟ در را ببند!»

*

نیمِ خانه‌ی ما، زان پس، نانوایی شد

و ما، رفته رفته، به صدای وردنه و بالشتک خو کردیم؛

و به جمله‌هایی که کارگران و شاطر

از گرگر تنور، بلند به سوی هم پرت می‌کردند.

*

نانوائی‌اش را که بستند، شکیبائی‌اش آتش گرفت!

با زبان ترکی‌اش به هر اداره‌ای سَر می‌زد؛

و تکان پُرهیجان دست‌هایش را هم به همراه می‌برد

تا حرف‌هایش، به فارسی ترجمه شود.

*

پروانه‌ی نانوایی‌‌اش را رشوه‌خواهان،

پشتِ‌ سخن‌هاشان، دست‌به‌دست می کردند؛

خشم‌‌ فشرده‌اش، ناگاه، در کلام و رفتارش می‌ترکد:

 

« واله ندارم! بااله ندارم!

واله ندارم! بااله ندارم!»

 

ضرب می گیرد و به سر و روی‌اش می‌زند

و پیرامونیان‌اش از ترس می‌گریزند.

و سرانجام، در بسیجی آنی، خانواده‌اش را

بر درگاه وزارت کار، بست می‌نشاند

« تا پروانه‌ام را نگیرم نمی‌روم!» و می‌گیرد.

*

در خانه، نان لواش می‌فروختیم

و من، گاه، اسکناس‌های دو تومانی را

از گرفتاری‌ها و از اعتماد مادرم به پشت پیشخوان می‌انداختم

و سر فرصت آنها را کش می‌رفتم تا قمار کنم.

و مادرم به زحمت خود را از لحظه‌ها بیرون می‌کشید.

و شکیبایی‌اش، بسترِ نرم خشم‌ها و غرغر‌ها بود.

***

پدرم قهرمان قناعت بود

یکبار بشکه‌ای را از بازار تهران روی شانه‌اش

تا خاوران آورده بود تا پول کرایه ندهد؛

و هنگامیکه که از دفتر زندان،

زنگ زده بودند که دخترت آزاد شده:

سوار اتوبوس شده بود و یک تاکسی نگرفته بود

که زودتر خودش را به آنجا برساند.

و آشنایی به او گفته بود: «عمو جان!

از این واجب‌تر چه کاری می‌توانست برایت پیش بیاید.»

*

پدرم نتوانست با نان دوست شود

و سخن‌های گرم و نرم‌اش را دریابد

در برابرش چنان‌که در برابر خان ستمگری

با ترس و لرز می‌نشست

و گرسنگی هراسیده‌اش، سر هیچ سفره‌ای سیر نشد!

*

پدرم پُل‌ها و پله‌ها و پنجره‌ها را در نان ندید

پدرم گشت و گذار و سفر وَ خوش‌گذرانی را در نان ندید

*

پدرم در کار‌اش یک صندلی ساده هم نگذاشته بود

که گاه گاه روی آن بنشیند

و خانه‌ی تلاش‌اش ایوان نداشت.

*

- «دور کُرسی نشسته بودیم که یکهو

ووویژی از بغل گوش‌ام گذاشت

و چُپوق سخت و عنابی برادرم احمد

به دیوار خورد و شکست:

 

«پسرکِ بی‌همه‌چیز!

من به تو می گویم که جمعه‌ها هم باید کار کنی

تو مِن مِن می‌کنی؛

دُرُست روبروی من نشسته بود

۱۲ سال بیشتر نداشتم پسرم!

روزگار ما چنین بود پسرم!»

*

«چه بسا که دلم نمی آمد

خوراکِ دوست‌داشتنی‌ام را بخرم

نمی توانستم پسرم نمی‌توانستم!»

*

-« حرفهای پدر و مادر، دریای حکمته!»

...

-« عاقبت کسی که به حرف‌های من گوش نکنه

گدایی گوشه‌ی خیابونه!»

...

-« همه‌ی این مسائل را من، مو‌به‌‌مو می‌دونم!»

...

-« اندازه‌ی شما بودم، اندازه‌ی شما می‌فهمیدم»

...

- « ساربانی بود که سه تا پسر داشت...»

تو را به خدا بابا، سد بار این را گفته‌ای...

 

فیلم فوت:

 

در گوشه‌ی اتاق، اینک!

زیر سکوتِ سفیدِ شمد آرمیده است.

 

چشم‌ها و دهانش را بسته‌اند

تا خالی مکنده‌ی ندیدن را در نگاهش نبینند؛

و خالی مکنده‌ی نگفتن را از لب‌هایش نشنوند

 

پدرم در خانه‌ای که آن‌همه دوست داشت مُرد

خانه‌ای که همسایه‌های همیشگی‌اش

سفره و روزه و سوگواری بود

*

- «نام بچه‌های ملعون‌ات چیست؟»

مغازه‌دار محله از مادرم پرسیده بود:

و شانه‌ی تخم‌مرغ و دل‌اش با هم ریخته‌ بود:

- «مگر چه شده است؟»

«می خواهم ببینم که آیا در زندان

به درک واصل شده‌اند یا نه؟»

و به لیست اعدامیان روزنامه اشاره کرده بود.

 

«مرد! بچه هات در این محله امنیت ندارند؛

بهتر است که از این جا برویم»

محله‌ای که در آن:

گام‌هامان به شتاب ترس می‌افتاد؛

نگاه‌هامان پشت مژه‌ها می‌ماند؛

و واژه‌هامان، زود، پشت همدیگر سکوت می‌شدند.

*

- «گرگ...! گرگ...! نکنید!

روی محله اسم بد نگذارید، مگر چه شده است؟»

*

ده سالِ هراس و گلوله

همراه دلهره‌ی مادرم به اوین رفت

یکبار در اوین برای ملایی بالای منبر رفته بود که:

«دخترم بیگناه است؛ همسایه ها بدگویی کرده‌اند

ده سال، او را بی‌هوده زندانی کرده‌اید.»

و ملا به او تشر زده بود:

« برو پی کارت پیرمرد! ما اینجا بیگناه نداریم!»

***

گریه‌ها، رفته‌رفته گرد می‌آیند

و مرگ را بیدار می‌کنند.

*

من در دلم، به چهره‌های مربعی، مثلثی،

و ذوذنقه‌ای‌شکل زنان گریه می‌کنم؛

و به حجاب سیاه تو در تویی که زندگی‌اشان را

از نوک ناخن تا اوج آرمان‌هاشان را درنوردیده‌است؛

و به دخترکی که او را در گوشه‌ای

در معنای بزرگ مرگ رها کرده‌اند

*

«خدا بیامرزدش!»

«خدا بیامرزدش!»

«آخر دنیا همینه!»

«آخر دنیا همینه»

***

پدرم چشم به راه مشتری‌ها بود که ما پَرکشیدیم

و هر یک با گوشه‌ای از آسمان فرود آمدیم؛

و رفته‌رفته چون کشتیی کز ساحلی

از کناره‌های نسل‌اش دور شدیم

و او که مغازه را پوشیده بود

و چون موتوری در هیاهوی زندگی می چرخید

یک قدم هم نمی‌توانست بردارد؛

و از نزدیکَ نزدیک هم

صدای ما را دیگر نمی‌توانست بشنود

*

در تهران، هر پای‌اش را با احتیاط،

روی جای پای پیشین‌اش می‌گذاشت

و پا به پای جسور و جوان ما نمی‌آمد.

می ترسید کز زبان فارسی بیافتد؛

و راه دشوار نان را در هیاهوی خیابان‌ها گم کند

و با زبان ترکی‌ دیگر نتواند آنرا پیدا کند

*

شامگاهی در فروشگاه‌اش پس از بگومگويی تلخ

پول فروش روزانه را روی میز ریخت

و دست‌اش را با هیجان، روی اسکناس‌ها گذاشت:

 

«نیروی کسب‌و‌کار را می بینی!

پول، چون برگ، ریخته‌است!

بیا و این پول‌ها را جارو کن!

بیا و این پول‌ها را جارو کن!»

 

و من نگاه‌ام را به عقربه‌های ساعت

پیجاندم و برخاستم.

*

پدرم چهل هزار روپی Rupee  هزینه‌ی تحصیل من کرد

و من چهار ساعت هم نتوانستم فروشگاه‌اش را تاب آورم.

گاه، می‌اندیشم که چقدر باید مشتری راه انداخته باشد

و چقدر باید در تابستان‌های داغ تهران، آفتاب خورده باشد

تا توانسته باشد آن‌همه پول را برای من به هند بفرستد

*

- «دندان طلا و انگشتری اگر دارد بردارید!»

مرده‌‌بَر می‌گوید.

 

پدرم را روی برانکاردی از پله‌هایی که آن‌همه دوست داشت

به خیابانی که آن‌همه از آن بیزار بودیم سرازیر می‌کنند

در آستانه‌، گوسفندی را سر می‌برند

و گوسفند، به زنده و مرده و زمین و زمان

تا می‌تواند لگد می‌پراند.

*

مرگ، روی‌اش را به سکوت چسبانده است!

*

نوجوان که بودم، یکبار سربه‌سر ایمان‌اش گذاشتم؛

گفت: «یعنی بهشت دروغ است؛ نماز بی‌فایده است؟»

گفتم: «نگران نمازهایت نباش، ورزش کرده‌ای!»

*

در مکتب‌خانه، چوب و فلک شده بود

از واژه ها، فراری بود

با این‌همه در ماه‌های پیش از مرگ

وقت‌اش چنان گرسنه می‌شد؛

و آرامش‌اش را چنان می‌جوید؛

که او پس از این همه سال، رفته بود سراغ الفبا

و نام‌اش را به فارسی تمرین می‌کرد.

*

در دانمارک، با هزار دوز و کلک

آبجويي برایش نوشاندم تا یاد جوانی‌هایش را زنده کنم

که پیش از آنکه ایمانی شود؛ زندگی می‌کرد:

می خورد و می نوشید و روی بام‌ها،

بشکن‌زنان برهنه می‌رقصید؛

و در آن کوی پرت و خاکی مارالان، گرامافون داشت.

گفتم: «اینجا دکتر‌ها برای کبد تجویز می کنند.»

و مادرم یک کلمه از حرف‌هایم را باور نکرد:

و خنده‌کنان رو به پدرم گفت:‌