خانه

یار، یک شراب انسانی‌ست!

رضا فرمند

(۲۷۰ شعر کوتاه)

 

۱

شاعر، شتاب‌های زندگی را آزاد می‌کند

شاعر، پرنده‌های زندگی را آزاد می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۲

شعرم را هر روز چون سگی ملوس و نازپروده

سوار قطار می‌کنم و در شتاب‌ها به گردش می‌برم

(۲۰۰۷)

 

۳

شعر چون قلبی دیگر در من می‌تپد

شعر چون گامی دیگر در من راه می رود

هر  پگاه، ساعت پنج بیدارم می‌کند

در آشپزخانه که قهوه را جوش می‌کنم

می‌شنوم که کامپیوتر را روشن می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۴

من دیگر در شعر آب شده‌ام:

هر زنی، زود در من آب می‌شود

هر شعر، داستان، فیلم، تابلو

و هر سفری، زود در من آب می‌شود

من دیگراز شکست، تلخ‌ترم؛

از مرگ، دلیرتر

هیچ پُرسشی نمی‌تواند ویرانم کند

(۲۰۰۷)

 

۵

در سفر به شعر نزدیکترم

همینکه هواپیما برمی‌خیزد؛ یا قطار به راه می‌افتد

شعر، واژه‌هایم را با بوسه‌ها و نوازش‌ها بیدار می‌کند

 در سفر، همیشه شعری چشم به راه من است!

در ایستگاه اتوبوسی، در کوبه‌ی قطاری

و یا در تراس کافه‌ای.

(۲۰۰۷)

 

۶

همیشه چند واژه منتظرند که پنجره شوند

هیشه چند واژه منتظرند که راه شوند

همیشه چند واژه منتظرند تا با معنایی بزرگ درآمیزند.

(۲۰۰۷)

 

۷

شعرم چنان به راه‌ها پیچیده‌است که گاه

واژه‌ای نمی یابم تا سخنی ساده را تمام کنم؛

و سکوت مردم را معطل می‌کنم.

(۲۰۰۷)

 

۸

با سیم‌ِ آخر همه‌ی ملودی‌ها را می‌توان نواخت

با سیم آخر می‌توان شعری چنان وحشی نوشت

که هیچکس نتواند بی‌ترس بخواندش؛

در سیم آخر، مرگ هم، از سخن  بعدی آدم می‌ترسد

(۲۰۰۷)

 

۹

از شعری بیرون آمده‌ام

از نگاه‌ام خواب می‌چکد؛

از تن‌ام شتاب می‌چکد

(۲۰۰۷)

 

۱۰

تا روی زمان را خوب تماشا کند

شعرم هر شتابی را سوار می‌شود

(۲۰۰۷)

 

۱۱

من، هیچ‌گاه، آینده‌ام را به هیچ زنی تعارف نکرده‌ام

من، همیشه در اوج واژه‌ها چشم به راه زن بوده‌ام؛

یا شاید، چشم به راه شعر بوده‌ام،

چرا که بارها از زن به شعرم باز گشته‌ام.

(۲۰۰۷)

 

۱۲

زن، آنسوی وقت است؛

وقت تا نرسد زن نمی‌افتد

شعر، آنسوی وقت است؛

وقت تا نرسد شعر نمی‌افتد

از هزاران ساعت باید بالا بروی

تا به بوسه‌ی شکفته‌ای برسی

از هزاران واژه باید بالا بروی

تا به بام بلند شعر برآیی!

( ۲۰۰۷)

 

۱۳

من دلم کودک مانده است؛ من دلم نمی‌اندیشد

من دلم می‌خواهد سد در سد دل باشد

تا پیش شعر سربلند بنشیند

من دلم کودک مانده است

من دلم حساب نمی‌آموزد

من دلم از شکست‌های سخت‌اش چیزی نمی‌آموزد.

من دلم کودک مانده است!

من دلم نمی‌اندیشد.

(۲۰۰۷)

 

۱۴

همیشه می‌توان شتاب را شتابان‌تر کرد

(۲۰۰۷)

 

۱۵

همینکه با شعری خوب، بیامیزی بال‌هایش از آن تو می‌شود!

(۲۰۰۷)

 

۱۶

من دیگر جز به خاطر شعر در واژه‌هایم موج نمی‌اندازم!

(۲۰۰۷)

 

۱۷

پشتِ پنجره‌ی قطار، شعرم با شتاب می‌آمیزد!

(۲۰۰۷)

 

۱۸

اشک، سخت‌ترین شعرها را به آسانی می‌نویسد

اشک، هر سخن پیچیده‌ای را به آسانی آب می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۱۹

از بن‌بست؛ از شکست، بزرگتر باید باشی!

(۲۰۰۷)

 

۲۰

شعر، جای خالی واژه‌های جهان را پُر می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۲۱

شعر چون خیزابی در خونم خفته است

واژه‌ای می‌تواند برخیزاندش.

(۲۰۰۷)

 

۲۲

گاهِ سرودن،

از شتاب، ناگهان به زمان پرت می‌شوم.

(۲۰۰۷)

 

۲۳

وقتِ شعرم همیشه تنگ است!

(۲۰۰۷)

 

۲۴

نگذاشتم که غم، شعرم را مومیایی کند

شعرم را با واژ‌ه‌های تازه دواندم

(۲۰۰۷)

 

۲۵

شعرم‌ را از زالو‌های وقت

از تارهای نان و نمک

و از میکروب‌های خندان دور نگه داشته‌ام

(۲۰۰۷)

 

۲۶

پالایشگاه شعر، چون مادری

هر دغدغه‌ای را پیش از ورد به جانم نرم می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۲۷

ماهی شعر شده‌ام

دیگر نه از ژرفایش می‌ترسم و نه از خیزاب‌اش!

(۲۰۰۷)

 

۲۸

به سراشیبی شعرافتاده‌ام؛ نمی توانم پَرنکشم!

(۲۰۰۷)

 

۲۹

هورمون‌های زمان، هشیار است

و با شعری که در واژه‌ها نبالیده

همسخن و همبستر نمی‌شود

(۲۰۰۷)

 

۳۰

من، گاه، سکوت را

با سر و صدا شکسته‌ام که شعر رهایم کند

(۲۰۰۷)

 

۳۱

در شتاب، شعرم را می‌بالانم

در پُرسش، شعرم را می‌پالایم

(۲۰۰۷)

 

۳۲

شعر، چشم‌ام را در اوج شکوفانده است

(۲۰۰۷)

 

۳۳

دندان شعرم از ایماژ است

(۲۰۰۷)

 

۳۴

شاعر در چشم و گوش و هوش‌اش، همیشه پرواز می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۳۵

امروز در بازار، پروانه‌ی شعرم با گل‌اندامی رفت که رفت!

(۲۰۰۷)

 

۳۶

زلزله‌‌ای در جانم بیدار مانده است؛

و شعر بیتابم از هر چشم‌اندازی زود برمی‌گردد

(۲۰۰۷)

 

۳۷

درد است که هوش آدمی را به سستی زندگی بیدار می‌کند!

(۲۰۰۷)

 

۳۸

من چه می‌کنم در این واژه‌ها که مرا می‌دوانند؛

و هر کجا که خواستند رها می‌کنند؟

من چه می‌کنم در این واژه‌ها که به جای من سخن می‌گویند؟

(۲۰۰۷)

 

۳۹

انگار که از شتابی، پرت شده‌باشم

از خواب شیرین شعر بیدار شد‌ه‌ام

(۲۰۰۷)

 

۴۰

هزاران شعر در زندگی پراکنده است

هزاران شعر در واژه‌ها پراکنده است

(۲۰۰۷)

 

۴۱

هر شعر خوب، چون جویی در زبان روان می‌شود

(۲۰۰۷)

 

۴۲

گذشته انگار پشتِ نازکِ وقت است

گذشته فریبنده است!

(۲۰۰۷)

 

۴۳

چشم‌ام کودکانه خود را به پنجره‌ی قطار می‌کشاند؛

چشم‌ام فریفته‌ی راه‌ها شده است!

(۲۰۰۷)

 

۴۴

جهان، پُربرگ‌ترین کتاب‌هاست

تو می‌توانی هزاران برگ‌اش را

در پیرامون‌ات ورق بزنی

 

(۲۰۰۷)

 

۴۵

عشق را نمی‌شود اهلی کرد

عشق، گاه، از شتاب می‌سوزد!

(۲۰۰۷)

 

۴۶

همیشه پله‌ای هست کز آن روی بام دغدغه برآیی

همیشه اهرمی‌ هست که با آن کوه دغدغه را جا به جا کند

(۲۰۰۷)

 

۴۷

سامان این واژه‌ها را

که تارخانه‌ی‌ِ زاهدان و عارفان و رمالان است

به هم باید ریخت

(۲۰۰۷)

 

۴۸

ویسکی را در کلبه‌ام روشن کرده‌ام

و به آواز طلایی‌‌اش گوش می‌کنم

(۲۰۰۷)

 

۴۹

ویسکی می‌تواند ملتی را لطیف کند

(۲۰۰۷)

 

۵۰

سکوت جنگل، چون مادگی سبزی پُرکشش و زنده است

وای...چقدر می خواهم با سکوت این جنگل

در کلبه‌ام جفت شوم!

(۲۰۰۷)

 

۵۱

دلشوره، سامان واژه‌ها را می‌آشوبد

تا لانه‌ی خودش را بسازد

تو زود باید جان‌ات را بازسازی کنی

(۲۰۰۷)

 

۵۲

من‌ام که آرزو را باز می‌کنم و انتظار می‌شود

من‌ام که چشم به راه من‌ام!

(۲۰۰۷)

 

۵۳

چنان شتاب مکن که گام‌هایت را پشتِ سر بگذاری

چنان شتاب مکن که واژه‌هایت پشتِ سر بگذاری

(۲۰۰۷)

 

۵۴

هر کجا می‌روی خودت را به همراه ببر!

پیروزی‌هایت به همراه ببر و جغرافیای زمان را

چرا که چرخش واژه‌ها را نمی‌توان پیش‌ببینی کرد!

(۲۰۰۷)

 

۵۵

واژه‌هایت را در زمان بشوی

تا فرزانه‌ترین سخن‌ها را بگویی!

(۲۰۰۷)

 

۵۶

سخن را بپاش و سکوت کن!

واژه‌های سبز

در چشم و گوش و دل، بزرگ می‌شوند.

(۲۰۰۷)

 

۵۷

روبروی نتوانستن آینه نگیر

غده‌ی نتوانستن را همیشه نمی‌توان درمان کرد!

با پُرسش‌ها نتوانستن را برهنه نکن!

(۲۰۰۷)

 

۵۸

تو نمی‌توانی هر چاله‌ای را پُر کنی؛

تو نمی‌توانی هر گامی را نگهبانی کنی

کمی دورتر بایست!

(۲۰۰۷)

 

۵۹

قبیله‌ها مرزهاشان از سکس گذر دادند

و خون‌شان را در سکس پاییدند

با این‌همه سکس

همان سخن پیشین‌‌اش را تکرار می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۶۰

سکس، چراغ خودش را در ژرفای خون روشن می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۶۱

هوس، فرمان‌اش را از خون می‌گیرد

هوس، تنها به حرف خودش گوش می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۶۲

در کویر جان و تن‌ام،

زن، زود تمام می‌شود.

(۲۰۰۷)

 

۶۳

اندام زن، پُر از کهربای شیرین است

(۲۰۰۷)

 

۶۴

در جشن بزرگ تابستان

زن، لبخندش را پوشیده است

در جشن بزرگ تابستان

زن، برجستگی سرین و سینه‌اش را پوشیده است؛

و برآمدگی پُرکشش مادگی‌اش را 

(۲۰۰۷)

 

۶۵

دین، پُر از کلیدهای شکسته‌ست

ایمان، پُر از بهشت‌های بسته‌ست

(۲۰۰۷)

 

۶۶

با آمپول ایمان به آسانی می‌توان پُرسش را از کار انداخت!

(۲۰۰۷)

 

۶۷

دود غلیظ ایمان، زندگی‌اش را سیاه کرده است

(۲۰۰۷)

 

۶۸

در قبیله، واژه به زمین چسبیده است

در قبیله، واژه‌ به خیش چسبیده‌ است

در قبیله، واژه‌ به ایمان چسبیده‌ است

در قبیله، فاصله‌ی گاو و گوسفند و واژه زیاد نیست!

در قبیله، شمشیر ایمان زنگ نمی‌زند

در قبیله، زندگی در جا می‌زند؛ پَر نمی‌زند

(۲۰۰۷)

 

۶۹

دین اکنون چنان گیچ شده است که به خودش در میدان‌ها سنگ می‌زند

دین اکنون چنان گیچ شده است که به خودش در میدان‌ها‌ شلاق می‌زند

(۲۰۰۷)

 

۷۰

تو شمشیرت از صدایت بلندتر است

از کدام عدل سخن می‌گویی؟

تو خشم‌ات از پاسخ‌ تیزتر است

از کدام منطق سخن می‌گویی؟

(۲۰۰۷)

 

۷۱

ایمان، درختی‌ست که ریشه‌اش در توست

ایمان، پاسخی ساده به پُرسش مرگ است

(۲۰۰۷)

 

۷۲

چه کُمایی...!

بر دوشِ واژه‌هایش سنگ می‌کشند

و سکوت‌اش را میدان سنگسار کرده‌اند

و او عین خیالش نیست

(۲۰۰۷)

 

۷۳

استرس را به زمان پرت کن!

استرس را به مرگ پرت کن!

(۲۰۰۷)

 

۷۴

هیچ را نگشا! 

بهمن دغدغه را به روی‌ات نریز!

با هیچ ور نرو!

کاری به کار هیچ نداشته باش!

(۲۰۰۷)

 

۷۵

گرسنگی، منطق خودش را دارد

با گرسنگی دو کلمه حرف حساب نمی‌توان زد

(۲۰۰۷)

 

۷۶

من جسارتم را حرام نمی‌کنم

(۲۰۰۷)

 

۷۷

لبخند، گلی‌ست که می‌اندیشد

(۲۰۰۷)

 

۷۸

زن جوان هر شب به یاد عشق سوخته‌اش شمع می‌افروزد

و سال به سال در کنج مرگ به چله می‌نشیند

زن جوان به صدایش حتی سیاه پوشانده‌است

دریغ! دریغ!

زن جوان چو پروانه‌ای در تارهای عرفان مانده است!

(۲۰۰۷)

 

۷۹

تارعنکبوتِ عرفان پُر از جوانان بُرناست

پُر از دختران زیبا؛ و پُر از شاعران پوک

(۲۰۰۷)

 

۸۰

شکست، راهی‌ست که ناگهان تمام می‌شود

سرآغاز شکست در واژه‌هاست

در واژه‌هاست که آرمان‌ها پژمرده می‌شوند

در واژه‌هاست که خون شادمانی افسرده می‌شود

(۲۰۰۷)

 

۸۱

شعرم دستِ خسته‌ات را می‌بوسد

زیبایی‌‌ات را با سربلندی به روشنی‌ها نشان می‌دهد

اما موس‌موس نمی‌کند برای عشق‌ات؛ برای آغوش‌ات

و دویدن‌اش خوب نیست

(۲۰۰۷)

 

۸۲

تو با خودت بازی کردی که اول شوی  

و به خودت گل زدی!

(۲۰۰۷)

 

۸۳

تا پاک نشدم لب نگشودم

طنین سخن‌هایم را سپس خواهی شنید

(۲۰۰۷)

 

۸۴

واژه‌هایم کجا می‌توانند سبزتر شوند؟

(۲۰۰۷)

 

۸۵

گام‌ها در آغوش راه‌ها بزرگ می‌شوند!

(۲۰۰۷)

 

۸۶

من اگر در خونم برهنه شوم از من نمی‌ترسی؟

(۲۰۰۷)

 

۸۷

دردِ دل با زمان سخت شده است

زبانش را زود عوض می‌کند

همگامی با زندگی سخت شده‌ست

گام‌هایش ناگهان پرواز می‌کنند

(۲۰۰۷)

 

۸۸

من توریستِ آشنایی‌ها بوده‌ام

توریستِ هماغوشی‌ها، عشق‌های پرنده

و شهروندِ همیشه‌ی شعر و تنهایی!

(۲۰۰۷)

 

۸۹

سکه، صاف و ساده سخن می‌گوید؛ تعارف نمی‌کند

با آنکه هیچ‌گاه نمی گوید: من مخلص توام!

بی‌اندازه بی‌ریا و صمیمی‌است

از توانایی‌اش بیرون نمی‌رود؛

و مهربانی‌اش راهر لحظه می‌توان به دست گرفت

(۱۹۹۷)

 

۹۰

زمان، تن‌ام را به چنگ می‌گیرد

حضورش را زنان جوان بو می‌کشند

نگاه‌اشان، دقیق‌ترین ساعت‌هاست!

 

۹۱

زن جوان با چشم‌های روشن‌اش، آسمان خود را دارد

زن جوان، سرزمین خود است؛ شهبانوی خود است؛

و پرچم هر سخن‌اش بر فراز غرورش تاب می‌خورد

خوشا...خوشا...! شهروند جان و تن‌اش بودن!

(۲۰۰۶)

 

۹۲

نتوانستن، تهی‌ست!

کیست که نتوانستن‌‌ات را دوست بدارد؛

و آن‌را چون بلور شگفتی با هیجان به سوی آفتاب بگیرد؟

(۱۹۹۷)

 

۹۳

در تکاپوست که تار و پود خوشبختی بافته می‌شود

(۲۰۰۹)

 

۹۴

مرگ، همیشه هشیار است

مرگ، اشتباه نمی‌کند

مرگ، کامل است

دست به مرگ می‌گذارم و برمی‌خیزم

(۲۰۰۹)

 

۹۵

تو همه‌اش می‌خواهی بالای سخن‌ها بنشینی

من همه‌اش می‌خواهم زیر سایه‌ی خودم بنشینم

(۲۰۰۷)

 

۹۶

عجله، وقت را تنگ می‌کند

عجله، راه را به گام‌ها می‌پیچاند

عجله، دست‌ها را به پاها گره می‌زند

(۲۰۰۷)

 

۹۷

می‌ بخشید که نبودنم آن‌همه سبز بود!

(۲۰۰۷)

 

۹۸

پیشامدی تلخ را روی میز شعرم دراز کرده‌‌ام

و راه‌ها و پنجره‌هایش را بیرون می‌کشم

می‌خواهم خود را تجربه‌ای‌ غنی‌تر کنم

(۲۰۰۷)

 

۹۹

واژه‌‌ را اگر خوب بفشاری آب می‌شود

به واژه اگر بگویی بپَر! می‌پَرد

هر چه به واژه‌‌ بگویی می‌نویسد

و هر چه به زمان بگویی گوش‌ می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۱۰۰

به سوی هرچه روی به سوی تو می‌آید.

هیچ راهی را نمی‌توان بی چشم و گوش و دل طی کرد

(۲۰۰۷)

 

۱۰۱

همین دغدغه‌های ساده است که به دست و پای زندگی می‌پیچد

همین دغدغه‌های ساده است که می‌ریزد

و شاهراهِ زندگی را کور می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۱۰۲

باغ هم اگر باشی تنها باشی سبز نمی‌مانی

(۲۰۰۷)

 

۱۰۳

تنهایی، وحشی‌ترین جانورهاست

تنها اگر باشی

خود را باید هر روز اهلی کنی

(۲۰۰۷)

 

۱۰۴

یار، زمان را می‌پالاید

دوست، زمان را می‌پالاید

تنهایی، آمیزش با زمان خام است

(۲۰۰۷)

 

۱۰۵

تنهایی‌ام با شتاب‌ها درنگ می‌کند

تنهایی‌ام با شتاب‌ها سفر می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۱۰۶

زن جوان، دلش را زیر پا گذاشته بود تا سرش روی آب بماند.

(۲۰۰۷)

 

۱۰۷

از دلش آنقدر کپی گرفته بود که دل راستین‌اش را گم کرده بود

(۲۰۰۷)

 

۱۰۸

ناتوانی، آوندِ زهر است!

ناتوانی، کنام دیو و درد است!

(۲۰۰۷)

 

۱۰۹

ماهِ آپریل،

چون درختی از ساعت‌ها و ثانیه‌ها شکفته است

(۲۰۰۹)

 

۱۱۰

جان، چیزی جز هوای معنا نیست!

(۲۰۰۹)

 

۱۱۱

زیبایی‌ات را باید در جهان بگردانی تا آینه‌‌اش را پیدا کنی

(۲۰۰۹)

 

۱۱۲

طلسم دشواری شده است

نه از سرابستان‌اش بیرون می‌آید

و نه جرعه‌ی آبی از دستم می‌‌نوشد

(۱۹۹۷)

 

۱۱۳

بلبل چند کلمه بیشتر ندارد

با این‌همه آن را عاشقانه تکرار می‌کند

(۲۰۰۷)

 

۱۱۴

فرهنگ را دریغ که نمی‌توان چون فرشی

با چند تکان از خرافه تکاند.

(۲۰۰۷)

 

۱۱۵

در السینور

در جشن بزرگ تابستان

زنان و مردان، مرزهاشان را

در شراب و شادمانی برداشته‌‌اند.

(۲۰۰۷)

 

۱۱۶

عشق که نباشد زمان، خودش را باز می‌کند

جهان، خودش را باز می کند؛

و همه‌ی راه‌ها دور می‌شود.

(۲۰۰۷)

 

۱۱۷

جز اینکه به گام‌هایت اعتماد کنی چاره‌ای نداری

جز اینکه به بال‌هایت اعتماد کنی چاره‌ای نداری

با گام‌های دیگران  نمی‌توان دوید!

با بال‌های دیگران  نمی‌توان پرید!

(۲۰۰۹)

 

۱۱۸

پُرسش، با چشم‌های الماسی‌اش همیشه بیدار است!

(۲۰۰۷)

 

۱۱۹

جسارت پُر از اوج است

(۲۰۰۷)

 

۱۲۰

در پالایشگاه زمان، پیش‌آمد‌ها را نرم می‌کنم

و شتاب را با خود همه جا می‌برم.

(۲۰۰۷)

 

۱۲۱

باید سکوت کنی تا نطفه‌ی شعر در ژرفا بسته شود

(۲۰۰۷)

 

۱۲۲

ژرفا پُر از ناگهان و شتاب است!

(۲۰۰۷)

 

۱۲۳

من سکه را سفر می‌کنم

من سکه را پرنده می‌کنم

من سکه را شعر می‌کنم

(۲۰۰۷)

 

۱۲۴

چه دوست پُرمهری!

وقتِ شکفته‌اش را در بازار کار می‌فروشد

و وقتِ فسرده‌اش را آه به آه به تو می‌بخشد.

(۲۰۰۷)

 

۱۲۵

با شتاب‌هایم، گاه، نتوانسته‌ام با هیچ زنی گفتگو کنم

(۲۰۰۷)

 

۱۲۶

راه‌ها را باید به واژه‌ها پیچاند

گام‌ها را باید دواند؛ بزرگ کرد

(۲۰۰۷)

 

۱۲۷

هر کس شیفته‌ی گام‌های خود است

هر کس گمان می‌کند که نگاه‌اش بزرگترین پنجره‌هاست!

(۲۰۰۷)

 

۱۲۸

پُرسش، نشان تپش واژه‌هاست

پُرسش، پُرپَرترین گلِ واژه است!

(۲۰۰۷)

 

۱۲۹

اکنون درمی‌یابم

دغدغه‌ی نان بود که تکان‌ام داد و واژه‌هایم ریخت

دغدغه‌ی نان بود که راه‌های چشم و گوش و هوشم را بند آورده بود

دغدغه‌ی نان بود که عربده‌های هراس‌انگیزش را در آینده‌ام می‌شنیدم

(۲۰۰۷)

 

۱۳۰

آزادی، آبجویی‌ست که می‌نوشم

من، هیچ‌گاه، پس از نوشیدن شاخ در نیاورده‌ام!

(۲۰۰۷)

 

۱۳۱

رشته‌های مهرت، از تار عنکبوت، چسبنده‌تر و سخت‌تر است

نان و نمک‌ات سنگین است

از قییله‌ات آسوده نمی‌توان گذشت

به جای همه دور میز می‌نشینی

خاکساری‌ات را نمی‌توان تحمل کرد

(۲۰۰۷)

 

۱۳۲

هیجان، پَرت شدن به شتاب است:

شتاب پیروزی؛ شتاب هماغوشی

(۲۰۰۷)

 

۱۳۳

کودک، نگاهِ‌ مادر را می‌مکد

پستان مادر را می‌مکد

صدای مادر را می‌مکد

کودک، زندگی مادر را می‌مکد.

(۲۰۰۷)

 

۱۳۴

دیگر خم نمی‌شوم؛ مگر در برابر گل‌ها

و در برابر زنانی که پرواز‌های تن‌اشان را می‌فروشند.

(۲۰۰۷)

 

۱۳۵

یار، پالونه‌ی زمان خام است

یار، یک شرابِ انسانی‌ست

(۲۰۰۹)

 

۱۳۶

زنان تهمتن ایران‌زمین

ایران خسته را به شتاب‌های هوش‌شان سوار میکنند

(۲۰۰۹)

 

۱۳۷

در هر نبردی، می‌توانی زندگی را به همراه ببری!

(۲۰۰۹)

 

۱۳۸

زندگی، اداره‌ی وقت است

هر کس وقتی دارد

من وقتم پرواز کرده است

(۲۰۰۹)

 

۱۳۹

دریا همیشه در وقت‌اش موج می‌زند

(۲۰۰۹)

 

۱۴۰

من خسته‌ام از بُردن تابوت

من خسته‌ام از دیدن زخم‌ها، کبودی‌ها

من خسته‌ام از جُستن آینده در لخته‌های خون

(۲۰۰۹)

 

۱۴۱

با نقشه‌ی بیابان در دل

نشانی خوشبختی‌اش را در شهر می‌جوید.

(۲۰۰۹)

 

۱۴۲

ترانه، خواهر شعرم

اینان از راه‌های باور ما به تو نتاختند؟

اینان در پستوهای باور ما به حرمت تو دست نگشودند؟

(۲۰۰۹)

 

۱۴۳

ترانه، خواهر شعرم

نگران نباش!

نمی‌شود دروغ را  به رنگ‌ چشم‌های تو آمیخت!

(۲۰۰۹)

 

۱۴۴

دروغ نتوانست از توفان خون رامین

کلاهی برای خود بدوزد

(۲۰۰۹)

 

۱۴۵

دروغ، دیوار است؛ بن‌بست است!

دروغ آخر خط است!

(۲۰۰۹)

 

۱۴۶

دروغ لب به راستی نمی‌زند و بزرگ نمی‌شود

دروغ لب به پُرسش نمی‌زند و کودن می‌ماند

(۲۰۰۹)

 

۱۴۷

دروغ بیابانی کاری نمی‌کند جز آنکه روی‌اش را سفید کند

دورغ بیابانی کاری نمی‌کند جز آنکه چماق‌اش را پنهان کند

(۲۰۰۹)

 

۱۴۸

زنان، بال‌های زمان شده‌اند

دروغ اما هنوز در نام کوچک زن مانده است

(۲۰۰۹)

 

۱۴۹

دانستن است که چراغ نیاز را روشن می‌کند

دانستن است که چشم‌اندازش را تازه می‌کند

ندانستن، همیشه خرسند است

ندانستن، هیچ‌گاه، چیزی نخواسته است

(۲۰۰۹)

 

۱۵۰

وقت، پُر از پرتگاهِ هیچ است

همیشه باید ریسمان آرزویی در دست داشته باشی!

(۲۰۰۹)

 

۱۵۱

ما سرانجام واژه می‌شویم

تاریخ انسان، تاریخ تکامل واژه است

(۲۰۰۹)

 

۱۵۲

واژه‌ها هیچ شعری را به آسانی نساخته‌اند

یافتن اوج واژه‌ها آسان نیست

(۲۰۰۹)

 

۱۵۳

کیمیای پیروزی، پرواز است!

خواستن پُر از بال و پَر توانستن است!

(۲۰۰۹)

 

۱۵۴

واژگانم را تازه می‌کنم تا جانم هوا بخورد

از واژ‌گانم تا می‌توانم بالا می‌روم

تا چشم‌اندازی بازتر و زیباتر داشته باشم

(۲۰۰۹)

 

۱۵۵

دین، واژه‌ها را سیاه می‌کند

دین، رفته‌رفته خود را جایگزین هوا می‌کند

(۲۰۰۹)

 

۱۵۶

در ایران واژه‌ها درجا زده‌اند

سعدی هنوز عمامه‌اش را برنداشته است

(۲۰۰۹)

 

۱۵۷

هنوز پَر پرسش را می‌پوشم

هنوز پَر شتاب را می‌پوشم

(۲۰۰۹)

 

۱۵۸

چشم‌ام را چون توری به شتاب افکنده‌ام

تا ماهی شعر بگیرم

(۲۰۰۹)

 

۱۵۹

گیرم که شعر پُر از دانش آژیر است

گوشی باید تا آن را خوب بشنود

(۲۰۰۹)

 

۱۶۰

شادی، ماهرترین شعبده باز جهان است

جغرافیای پیچیده‌ی زندگی را ساده می‌کند

(۲۰۰۹)

 

۱۶۱

در واژه‌ها هر مرزی را می‌توان برداشت

بیافرین تا گسترای جهان‌ات را بازتر کنی

(۲۰۰۹)

 

۱۶۲

شعرم پُر از جنین نازک معناست

مادر نرم واژه‌ها شده‌ام. 

(۲۰۰۹)

 

۱۶۳

نگاه تو آینه‌ای‌ست،

پیرامون‌ات را زیبا کن!

صدای تو آینه‌ای‌ست

پیرامون‌ات را زیبا کن!

لبخند تو آینه‌ای‌ست

پیرامون‌ات را زیبا کن

(۲۰۰۹)

 

۱۶۳

هنر زندگی،

هنر جا به جا شدن در واژه‌هاست

هنر شتافتن با شهاب‌ها

و جا خالی دادن از آذرخش‌ها

(۲۰۰۹)

 

۱۶۵

گرسنگی، زود خودش را تمام می‌کند

و سپس به خوردن پیرامون‌اش آغاز می‌کند

گرسنگی، حقیقت را هم به آسانی گاز می‌زند

(۲۰۰۹)

 

۱۶۶

مرد، حقوق‌ام را در صندوق فراموشی می‌گذارد

و نمی‌گذارد که یادم بیاساید

مرد، دروغ می‌خورد تا بتواند پول‌اش را پس‌انداز کند

(۲۰۰۹)

 

۱۶۷

خنده هیچ علامت سئوالی را در پایان‌اش نمی‌پذیرد

چماق‌ات را جایی دیگر بکار!

(۲۰۰۹)

 

۱۶۸

شاعر، کشتکار وقت است!

(۲۰۰۹)

 

۱۶۹

شادی، زرهی ناپیداست

که دکمه‌هایش را در دهان و سخن باز می‌گذارد

شادی، آرامشی‌ست که سوار شتاب شده است

شادی، دانشی‌ست که با جهان کنار آمده است

و پرهایش را یافته است

(۲۰۰۹)

 

۱۷۰

تپش‌های دلم را واژه به واژه به شعر می‌کوچانم!

(۲۰۰۹)

 

۱۷۱

شعری اگر شعله‌ای داشته باشد

هیچ‌ بدخواهی نخواهد توانست به درخش‌اش خاک بپاشد

شعری اگر شعله‌ای نداشته باشد

هیچ نیک‌خواهی نخواهد توانست آتشی در آن بیفروزد

(۲۰۰۹)

 

۱۷۲

وقت، سرد و بورانی‌ست

همیشه باید پناه‌گاهی از سرگرمی داشته باشی

همیشه باید پناه‌گاهی از دلگرمی داشته باشی

(۲۰۰۹)

 

۱۷۳

رویا، خدای توست

رویایت را زیباتر بیافرین

رویا، خدای توست

رویایت را بی‌کرانه کن!

 

۱۷۴

من از بلندی معنا بالا رفتم و شعرم پرهایش را گشود

 

۱۷۵

رویا، از سرشت واژه‌هاست

رویا، بالای دیگر انسان است

 

۱۷۶

کار، نوعی پریدن است

کار، آموزش دانش شتاب است

 

۱۷۷

شعری که زیباترین شعرها نچسیده باشد

شعری که در شگفت‌ترین ایماژها نزیسته باشد

شعری که در شتاب‌ها نبالیده باشد

چه آرزوی بزرگی می‌تواند داشته باشد؟

 

۱۷۸

هر چه زیباتر بیاندیشی

در شاخه‌‌ای بلندتر خواهد نشست

 

۱۷۹

شتاب‌ات را با پیرامون‌ات میزان کن تا تنها نباشی

با هر کبوتر خوبی روی چمن بنشین تا تنها نشوی!

 

۱۸۰

هرچه آرزوی‌ات سرکش‌تر باشد بیشتر خواهی دوید

هرچه آرزوی‌ات بلندتر باشد بیشتر خواهی پرید

 

۱۸۱

شعرت را به اوج بینداز!

خالی جهش‌ها را واژه‌ها پُر می‌کنند

خالی پَرش‌ها را واژه‌ها پُر می‌کنند

 

۱۸۲

تو آرش خودی

هر چه آرمان‌هایت را دورتر بیندازی

گسترده‌تر خواهی‌ شد

 

۱۸۳

پُرسش‌ها را تا هر کجا که پرت کنی

پاسخ‌ها مال تو می‌شوند

 

۱۸۴

خودباوری دسته‌گل شگفت هزاران باغ است

خودباوری، دست‌آورد بزرگ خوآفرینی‌ست

 

۱۸۵

خود را چنان بباران

تا هر چشمه‌ای که بخواهی بشوی

 

۱۸۶

من شما را فیلتر می‌کنم

چرا که از گهواره تا گور عاشق دانش‌ام!

من شما را فیلتر می‌کنم

و شما در قدرت من بگردید و زیباترین‌ها را برگزینید!

 

۱۸۷

خفه شوید و مرا پرستش کنید!

چرا که من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید!

 

۱۸۸

ایمان مثل پرنده باید باشد

ایمان مثل دل باید باشد

تو گل ایمان‌ات را روی میز سخن بگذار

من اگر خواستم برمی‌دارم

 

۱۸۹

با کیمیای تکاپو

وقت ساده، زر ناب می‌شود   

 

۱۹۰

واژ‌گانم پُر از طنین دعا، پُر از بیابان است

واژگانم پُر از هیچ و پوچ عرفان است

من جز زبان فارسی خانه‌ای نداشته‌ام

 

۱۹۱

وقت، شتابِ همزاد توست

بچرخ تا برآیی!

*

۱۹۲

هرچه بیافتی، از دل‌‌ات نباید فرود بیایی!

هر چه بیافتی، از اوج‌ات نباید فرود بیایی!

 

۱۹۳

حقیقت پُر از مواد دلیری‌ست

زیبایی پُر از مواد دلیری‌ست

زندگی پُر از مواد دلیری‌ست

دلاوری‌ات را بازسازی کن

معنای بلند دلیری را از کوتاهی عمر بخوان!

 

۱۹۴

آرمان‌ات در گام هزاران تپش نهفته است

آرمان‌ات در گام هزاران جهش نهفته است

 

۱۹۵

سبز نباشی در تو نمی‌مانند

راه نباشی از تو نمی‌گذرند

سایه نباشی در تو نمی‌نشینند

 

۱۹۶

از گام‌های خود، تو هم می‌توانی سوار شتاب شوی

از بال‌های خود، تو هم می‌توانی سوار شتاب شوی

از واژه‌های خود، تو هم می‌توانی سوار شتاب شوی

 

۱۹۷

چقدر دروغ است خدایی که زمان را فیلتر می‌کند!

چقدر دروغ است خدایی که آزادی را برنمی‌تابد!

 

۱۹۸

هر کس در میدانی سبک‌پاتر است

من معمار واژه‌ها هستم

شعرم همینکه شتاب گرفت پرواز می‌کند

 

۱۹۹

وقت را آبیاری کن تا واژه‌هایت برویند

شتاب‌های وقت را همه‌جا به همراه‌ات ببر!

 

۲۰۰

وقت را اگر نپرانی پرنده نمی‌شود

 

۲۰۱

انسان، همیشه جوان است!

انسان، همیشه خود را به مدار شتابی تازه پرت می‌کند

 

۲۰۲

خودباوری از سرشت رسیدن است؛

از سرشت شکفتن

خودباوری از سرشت پرواز است

 

۲۰۳

شتاب‌هایم را می‌نویسم تا بتوانم

همسایه‌ام را بشناسم، خانه‌ام را بشناسم.

 

۲۰۴

گام، همیشه به جلو می‌اندیشد

پرواز، همیشه به اوج

و عشق، همیشه به زیباتر شدن

 

۲۰۵

واژه‌های زمان، شتاب می‌گیرند

زندگی، اکنون،

دوان دوان سخن می‌گوید

 

۲۰۶

خود را زیبا کن تا بتوانی برگزینی

خود را توانا کن تا بتوانی برگزینی

 

۲۰۷

نگهبانان‌ات را از زیباترین معناها برگزین

 

۲۰۸

سخت‌است در دل‌ات نباشی و خودت باشی

سخت‌است در سخن‌ات نباشی و خودت باشی

با این‌همه تا نشکنی، همیشه نباید در خودت باشی

 

۲۰۹

خود را با جهان بخوان تا معنایی دگر بیابی

پا به پای شتاب شو تا معنایی دگر بیابی

 

۲۱۰

خود را در پیروزی،‌ باور کن

خود را در شکست، باور کن

 

۲۱۱

بال و پرت را، همه‌جا به همراه‌ات ببر

اوج‌ات را همه‌جا به همراه‌ات ببر

 

۲۱۲

هیچ عربده‌ای نباید آوازت را فروپوشاند

جان‌ات را چنان به یاد داشته‌ باش

که هیچ‌کس نتواند ویران‌اش کند

 

۲۱۳

در راه است که خوب معنا می‌شوی

در شتاب است که خوب معنا می‌شوی

در پرواز است که خوب معنا می‌شوی

 

۲۱۴

شش‌های تازه‌ات را در پُرسش پیدا کن!

شش‌های تازه‌ات را در آفرینش پیدا کن!

 

۲۱۵

گلدان‌‌‌های آرزوهایت را در پنجره‌ی واژه‌ها بگذار

پیش از رفتن، در پیروزهایت شناور شو

و چند لحظه در آفتاب آرمان‌‌هایت بنشین!

 

۲۱۶

زندگی، هنوز بهترین دوست توست

زندگی، هنوز  در آینده‌ چشم‌ به راه توست

خوشبین باش!

 

۲۱۷

تکاپوست که بارآفرین است

تکاپوست که شورآفرین است

برفی کوچک با چرخش‌‌اش بهمنی می‌‌آفریند

 

۲۱۸

وقت پُر از گرد و غبار تشویش است

من شعرم را چون پالایشگاهی همه جا می‌برم

 

۲۱۹

گاه، خار یک نگرانی

بادکنک بزرگ و رنگی وقت را می‌ترکاند

 

۲۲۰

آدمی معنای تازه‌ی خود را در وقت می‌جوید

 

۲۲۱

ما خدایی می‌خواهیم که توی حرف زن ندود

و سنگ و تفنگ را از منطق‌اش نیاویزد

 

۲۲۲

شاعر مرده، موم خاطره‌هاست!

 

۲۲۳

در ژرفاست که دل، پاک می‌شود

در ژرفاست که دل کودک می‌شود

در ژرفاست که دل با کلمه می‌آمیزد

در ژرفاست که دل با پرنده می‌آمیزد

 

۲۲۴

از ژرفنای خون است که افتاب شعر برمی‌آید

میدان‌ کهربایی شعر در خون است

 

۲۲۵

در دلت که بنشینی، شاهراهِ شعر باز می‌شود

در دلت که بنشینی، شاهراهِ معنا باز می‌شود

 

۲۲۶

به خون شعر نمی‌توان آب بست

 

۲۲۷

اعتماد به نفس من آلیاژ سکه ندارد

در کجای جهان ایماژ‌های تازه را حراج می‌کنند؟

 

۲۲۸

در چنان فاصله‌ای از خود بمان که آرمان‌هایت را ببینی

در چنان فاصله‌ای از خود بمان که دوستان‌ات را ببینی

 

۲۲۹

آرزو را هرچه بالاتر بیندازی چشم‌اندازت زیباتر می‌شود

 

۲۳۰

هرکس اگر چند درخت در واژه‌هایش بکارد

زبان سرسبزتر می‌شود

 

۲۳۱

بنویسیم

معناهای خوب نباید بی‌پناه بمانند!

 

۲۳۲

در سرودن باید باشم؛ بیرون، شتاب نیست!

 

۲۳۳

ببین چه مایه، واژه در خون‌ات حل کرده‌ای

عقا‌ب‌های معنایی را که پَر داده‌‌ای ببین!

 

۲۳۴

پیرامون‌ات پُر از واژه‌های پرواز است

چینه‌دان‌ات را پُر کن

 

۲۳۵

تا بهار شوی

وقت‌ات را باید بی‌دریغ ببارانی!

 

۲۳۶

راه‌هایت را در اندام زن رها کن

واژه‌هایت را در اندام زن رها کن

وَ دغدغه‌هایت را

بگذار نوشته شوی!

بگذار هموار شوی!

بگذار آرام شوی!

 

۲۳۷

سکس، بارش ابرهای جان و تن است

سکس، آبی‌ترین شتاب جهان است

 

۲۳۸

واژه‌ها هم باید بتوانند همراه تن هماغوشی کنند

 

۲۳۹

سکس، زندگی را به دم زدنی آب می‌کند

 

۲۴۰

هماغوشی، همیشه بهار است

 

۲۴۱

پس از هماغوشی

سرِ تن‌ات را چون درختی بالا بگیر

 

۲۴۲

الماس پیروزی‌هایت را همیشه در جان‌ات بپوش!

 

۲۴۳

طبیعت پُر از دانش خوشبینی‌ست

 

۲۴۴

مِهرت نباید روی دوستی سنگینی کند

پاسخ‌ات نباید پیشاپیش پُرسش گام بردارد

 

۲۴۵

در خون‌ات بلند بیاندیش

خون، کوچکتر از هیچ شاعر بزرگی نیست!

 

۲۴۶

جسارت پا به پای توانایی پیش می‌رود

 

۲۴۷

من اگر نتوانم در زبان، خودم باشم

زبان بیمار است!‌ زبان زندان است!

 

۲۴۸

هنگام نومیدی، با آژیر مرگ

زندگی را به یاری بخواه!

 

۲۴۹

توفان نابسامانی‌

با گفتنِ هرچه بادا باد! آرام می‌شود

 

۲۵۰

در زن،

هر کوره راهی به سوی آینده باز می‌شود

 

۲۵۱

لحظه را که ببوسی پرواز می‌کند

لحظه را که نبوسی سنگ می‌شود

 

۲۵۲

روشن است

ما به سوی کسانی کشیده‌ می‌شویم

که ما را زیباتر می‌کنند

 

۲۵۳

من هوش و حواسم را به شعر داده‌ام

من بی‌دست‌وپاتر از آنم که فکر می‌کنی

 

۲۵۴

رود کوچک تنم از سرچشمه‌اش جدا شده است

رگ‌ها واژه‌ها را باید پیدا کنم

 

۲۵۵

ژرفا پُر از ماهی شعر است

 

۲۵۶

در ژرفا واژه‌ها خود به خود با هم می‌آمیزند

و شعر را می‌آفرین‌اند

 

۲۵۷

من آرامش‌ام را به کنار ساحل آورده‌ام

من استرس‌ام را به کنار ساحل آورده‌ام

من به همه‌ی این سکوت‌ها نیاز دارم

 

۲۵۸

خود را هرجور که می‌خواهمی معنا کن

مگرنه زمان هرجور که خواست معنایت می‌کند

 

 

۲۵۹

خوشبختی‌ام وحشی شده است

 

۲۶۰

برخیز!

هیچ راه‌ای با گام‌ها تو دشمن نیست

برخیز!

گام‌هایت را با هوش راه بیامیز!

 

۲۶۱

وقت، دوست سبُک‌بال توست      

شتاب‌هایش را دریاب

 

۲۶۲

ریشه‌های اکنون‌ات را پیدا کن

آب بیندیش، سبز بمان!

 

۲۶۳

خواهش سوخته،

جغرافیای کبود خود را دارد

و با تهی‌‌های خودش می‌اندیشد

 

۲۶۴

آغوشی را که در نوبُرنایی به سوی تو گشوده بودم

هنوز نتوانسته‌ام ببندم

 

۲۶۵

از یارانم تنها مانده‌ام

از شعر، نه!

شعر، همیشه با من بیدار مانده است!

 

۲۶۶

خواهش گرسنه در غارهای خون

همچو اژدهایی بزرگ می‌شود

 

۲۶۷

وقت را باید همشه تازه نگه داشت

مگرنه ماهی‌هایش بیرون آب می‌افتند

 

۲۶۸

در کشتزار وقت هرچه کاشته‌ام سود بُرده‌ام

و هر چه نکاشته‌ام از دست داده‌ام

 

۲۶۹

ژرفا پُربارترین کشتزارهاست

آنجا هرچه بکاری سبز می‌شود

 

۲۷۰

در جهان شعر هر شتابی را شکار می‌کنم

در جهان شعر خدای خودم هستم

 

۲۷۱

شعر از پروانه سبک‌تر است

شعر از مرگ، بی‌پرواتر است

 

۲۷۲

شعر، همیشه حرفی دارد؛ سکوت کن!

شعر، همیشه دست تکان می‌دهد؛ نگاه کن!

 

۲۷۳

من شعرم را با شتاب‌ها و سفرها

و از هوش پیکر زن، تازه می‌کنم

 

۲۷۴

شعر، خواهر من است؛ همسر من است

شعر، دوستِ بزرگ سکوتِ من است!

 

۲۷۵

بی‌شعر، من جایی نمی‌روم

بی‌شعر من با زنی نخوابیده‌ام

 

۲۷۶

واژگانم را باید از کهربای شعر جدا می‌کنم

تا بتوانم یک گفت و گوی ساده داشته‌ باشم.

 

۲۷۷

دست‌ شعر همیشه باید به سوی خودت گشوده شده باشد

شعرت را نومید مکن!

 

۲۷۸

دوست نباید از شعر آویزان باشد

کار نباید از شعر آویزان باشد

 

۲۷۹

شعر، دستِ رهای اندیشه است

و همواره اوج‌اش را تازه می‌کند

شعر، زبان دیگر دنیاست!

شعر، هوای معناها در تهی واژه‌هاست

 

۲۸۰

شعر، نیمتنه‌ی نجاتی‌ست کز دورن پوشیده می‌شود

 

۲۸۱

برمی‌خیزیم

همه‌ی شعرها را می‌فشرم و قله‌ای می‌سازم

همه‌ی راه‌ها را می‌فشرم و شاهراه‌یی می‌سازم

 

۲۸۲

بی‌خون شعر، دل جهان چگونه خواهد تپید؟

حتی پیامبران، دانش‌آموز شعر بوده‌اند

و پیام‌هاشان را در آهنگ شعر پیچیده‌اند

 

۲۸۳

مردی که سی ‌سال در کلاس غربت درس خوانده بود

و از پیکر زنان آزاده، فکرش همیشه روشن بود

پس از گذشتن از لا به لای سوره‌ی عقد

در اندرونی ناموس با همسرش ناپدید شده است

 

۲۸۴

از یارانم تنها مانده‌ام

از شعر، نه!

شعر همیشه با من بیدار مانده است

 

۲۸۵

خوشبختی‌ام به دورترین ستاره‌ها چشم دوخته است!

۲۸۶

در همین دم است که باید بارور شوم
در همین دم است که باید اوج بگیرم
خوشه‌های شاداب من در تاک‌های همین لحظه‌ست!

۲۸۷

۲۸۷

پیام سفید اندام‌اش هوس‌هایم را مست کرده بود:

بیا و بارورم کن! بیا و بارورم کن!

 

۲۸۸

واژه‌ها دانه‌های پرواز‌ند.

 

۲۸۹

خوشبختی، پالودن واژگان همگانی‌ست!

۲۹۰

سکس، زیباست!

ابرهای ناپیدای جان را می‌باراند

و زندگی را تازه می‌کند

 

۲۹۱

سیلاب سکس فرو کوفته به واژگان می‌ریزد

و هوش را تاریک می‌کند

 

۲۹۲

مادگی، ژرفای تر است

۲۹۳

از زمان می‌توان سکوتی بُرید و گورستانی ساخت

از زمان می‌توان شتابی بُرید و شاهپری ساخت

 

۲۹۴

با چکش سخن، میخ هیچ حقیقتی را نمی‌توان

به هیچ‌ کجای غرور کوفت

 

۲۹۵

وقت، بی‌بهاست

تا زمانی که در وقت‌ای همه چیز را باید بخواهی!

۲۹۶

مرگ، همینکه سنگین شود

من آرزوهایم را رها می‌کنم تا سبُک‌تر شوم

 

۲۹۷

با دین‌‌اتان چراغ خانه‌ی خود را روشن کنید

 

۲۹۸

من تنهایم؛ در معرض وقتم!

واژه‌هایم را به شتاب می‌سایم تا جرقه‌‌ای پرتابم کند

 

۲۹۹

یا تو حادثه را رام می‌کنی 

یا حادثه تو را شکار می‌کند

 

۳۰۰

زندگی، سخت شده است

هیچ را باید چون زرهی پوشید

هیچ، مرگ است

مرگ سلاح کمی‌ نیست

هیچ، نام دیگر هرچه بادا باد! است

 

۳۰۱

راه، همیشه خود را پاک می‌‌کند

واژه‌ای که راه رود سرود می‌شود

 

۳۰۲

از راه‌های‌ توست که به سوی‌ تو می‌آیند

 

۳۰۳

در کینه‌وزری، آدمی در دست‌های خودش منفجر می‌شود

 

۳۰۴

وجدان تلخ، دریچه‌ای‌ست که بسته نمی‌شود

وجدان تلخ، کلافی‌ سردرگم است

وجدان تلخ، زهری‌ست که ریخته‌ست

و گمان می‌بری که به دست تو ریخته‌‌ست

 

۳۰۵

حقیقت، رهاست؛

و از کهربای نان و نمک، پُرکشش‌تر است

حقیقت با هیچ قبیله‌ای سنگ نمی‌شود

 

--------------------------------------------

نکته:

بیشتر این شعرهای کوتاه بخش‌هایی جدا شده از شعرهایی بلندتر هستند؛ بخش‌هایی که از جهتی با بدنه‌ی اصلی شعرها ناسازگار بوده‌اند. چند تایی هم خود به خود کوتاه از آب در آمده‌اند.

۱۶ بهمن ۱۳۸۸- 5 February 2010