رامین! نازنین سوگند |
رضا فرمند |
|
|
در مهمانسرایی، کنار اسکلهای شعرم را با نگاهات میگیرانم * پنهان نمیکنم که قفل بزرگ دروغ را میجویم تا پلنگهای خونات را آزاد کنم پنهان نمیکنم که قفل بزرگ دروغ را میجویم تا غزالان خونات را آزاد کنم * رامین! نازنین تبریز دروغ یک گامهم نتوانست از پاکیات پیشروی کند دروغ، کور باید باشد که که کوههای جانات را ندید * دروغ به گماناش که رویات را ورق زده است دروغ به گماناش که خونات را ورق زده است دروغ به گماناش که خونات را به میل خود رنگ کرده است * رامین! نازنین جنبش! خونات به رنگِ سرافرازیست خونات به رنگ هوش آینده است الماسهای خونات روی تاریکیها کشیده میشوند * دروغ کودن تا نوک دماغاش میرود و برمیگردد و گمان میکند که جهان را فتح کرده است * رامین! نازنین سوگند در دراندشتِ جنگل قدرت کفی نمک پاک نیافتی تا به گند دروغ بپاشی انگار کار تمام است رامین! انگار کار تمام است!
۲۸ دسامبر ۲۰۰۹
|