خانه

رضا فرمند

شعرهای قطبی

 

پیشگفتار «شعرهای قطبی»

نگاهی به تاریخ و فرهنگ گرینلند

 

 

در پیشگفتار می خوانید:

 

۱- جغرافیای گرینلند:

 کوههای یخ / نور شمالی / گیاهان / جانوران / جمعیّت

 

۲- تاریخ گرینلند:

 خاستگاهِ اینوئیت ها / استقلال ۱، ۲ / سارقاق / فرهنگِ دُرسِت / فرهنگِ تووله / شمال‌نشینان / مومیایی های قیلاکتیسوق / سفرهای اکتشافی / دوره‌ی شکارگران نهنگ / آغاز استعمار گرینلند / هانس اِگِده / اسکیموهای شرقی / اسکیموهای قطبی / کنود راسموسن /

 

 

۳- فرهنگ و ابزارِ شکار:

 زوبین / کایاک / کومه‌ی برفین / سورتمه / سگِ اسکیمویی /

جانوران شکاری: نهنگ / خوک / گرسنگی

 

۴- سازمان های اجتماعی:

 نقشِ مرد و زن در جامعه‌ی اسکیمویی / همسرگزینی / تک همسر، چندزنی، و چند شویگی / سکس در میان اسکیموها / قرض گرفتن و عوض کردن زن

 

۵- تبهکاری و کیفر:

 نبرد با سرود / توپیلاق / افشاگری

 

۶- کیش:

 مرگ و روح / زن و کیش / طلسم

 

۷- تاریخ نوین گرینلند:‌

 پایگاهِ نظامی آمریکا در تووله / خودگردانی / استقلال کامل / چند نکته در باره‌ی نوک

********************************************

پیشگفتار شعرهای قطبی

 

۱- جغرافیای گرینلند

گرینلند با ۲۱۷۵۶۰۰ کیلومتر مربع مساحت، بزرگترین جزیره‌ی جهان است.با این مساحت، گرینلند از مجموعه‌ی کشورهای ایران و عراق هم پهناورتر است.گرینلند با قطب شمال همسایه است. ۸۵ درسدِ آن پوشیده از توده‌ی یخ (Ice cap) است. این توده‌ی یخ طیِ ۳-۲ میلیون سال لایه لایه روی هم انباشته شده است و قطر آن در پاره‌ای جاها از سه کیلومتر بیشتر است؛ این بخش از گرینلند زیست‌پذیر (سکونت‌پذیر) نیست. تنها آن ۱۵ درسدی که خالی از یخ است و بخش های ساحلیِ گرینلند را تشکیل می دهد، زیست‌پذیر است

آب و هوای سراسر گرینلند قطبی‌ست: به این معنا که میانگین دمای گرمترین ماه در آن منهای ۱۰ درجه‌ی سانتی‌گراد است. البته درجه‌ی هوا در سراسر گرینلند یکسان نیست. در بخش های شمالی، درجه‌ی هوا در زمستان، گاه، تا منهای ۵۰ درجه‌ی سانتی‌گراد پايین می آید. موقعيت ویژه‌ی جغرافیاییِ گرینلند-همسایگی‌اش با قطبِ شمال و دریای قطبی- سبب می شود که این سرزمین در بیشتر ماه‌های سال در محاصره‌ی یخ باشد که این امر کشی‌رانی را به شهرهای آن با دشواریهای زیادی روبرو می کند.برای نمونه، به سبب تراکم یخ‌هایی که از دریای قطبی  گسسته و با جریان آب به  جنوب شناور می شوند، نمی توان بیش از دو یا سه هفته در سال با کشتی به شهر آماسالیک (Ammassalik) که در شرق گرینلند قرار دارد سفر کرد؛ هر چند در همین دو سه هفته هم آبراه باز نیست و کشتیران باید به یاریِ هلیکوپتر از لابه‌لای یخپاره ها مانور بدهد تا بتواند خودش را به کرانه‌ی شهر برساند.

 

 

کوههای یخ

کوهای یخ از رودخانه‌ی یخین که از توده‌ی یخ باستانی سرچشمه می گیرند، جدا می شوند و با جریان آب به جنوب شناور می شوند. کوههای یخ که بلندیِ پاره‌ای از آنها به سد متر می رسد از دیدنی‌ترین نماهای طبیعت بی مانند گرینلند است. با چشمِ برهنه از دور که نگاه شود پاره‌ای از آنها به اندازه‌ی یک خانه به نظر می رسند؛ با دوربین به اندازه‌ی یک کاخ یا دژی سفید؛ درازا و پهنای واقعیِ آنها زمانی آشکار ميشود که قایق یا کشتیی از کنار آنها بگذرد و امکانِ مقایسه به وجود آید. طبیعت گرینلند چنان گسترده و چنان بی در-و-پیکر است که چشم را فریب می دهد: یخکوهی که به گمان در فاصله‌ی ده‌ کیلومتری‌ست، در حقیقت شاید سد کیلومتر از بیننده دور باشد.

افزون بر کوههای یخ، یخپاره‌های دیگری نیز بر آب های گرینلند شناوراَند. این یخپاره‌ ها از دریای یخزده‌ی قطبی جدا میشوند. قطر این یخپاره‌ها تا سه متر می رسد؛ گرینلندی ها به این یخپاره ها «یخِ بزرگ» می گویند.

بخش بزرگی از گرینلند دَرونِ مدار قطبی قرار دارد. دراین بخش، خورشید در تابستان فرو نمی شود و در زمستان بر نمی آید. به بیان دیگر، در این بخش از گرینلند تقریبأ شش ماه در سال شب است و شش ماه روز. به این شب اینوئیت ها۱ «شبِ بزرگ»‌۲ می گویند.

 

 

نور شمالی (northen lights)

یکی دیگر از پدیده های شگفت‌انگیز طبیعتِ گرینلند، پدیدار شدن نور شمالی در آسمان است. این نور که بر اثر برخوردِ گازهای خورشیدی با حوزه های مغناطیسی به وجود می آید، مانندِ جوباره‌هایی رنگارنگ در آسمان پدیدار میگردد و با شتاب به اینسو و آنسو روان می شود.

گرینلند، روی هم رفته سرزمینی دَرَندشت و صخرستانی ست.از این روی، رفتن از شهری به شهر دیگر از راه زمین دشوار است. میان شهرها راه و جاده کشیده نشده است. تا همین سد سال پیش مردمانی که در چهار‌گوشه‌ی آن زندگی می کنند هیچگونه برخوردی با هم نداشته‌اند. امروزه، رفت-و-آمد میان شهرها توسط کشتی، هواپیما یا هلیکوپتر روی می دهد و در بخش های شمالی، سورتمه هنوز جایگاه‌اش را به عنوان یک وسیله‌ی نقلیه‌ی با ارزش از دست نداده ‌است.

 

 

گیاهان

گرینلند، آنگونه که در فیلم های مربوط به اسکیموهای  قطبی دیده می شود، همه برف و یخ و بوران نیست. ۵۰ گونه گل که خودشان را با آب و هوای قطبی سازگار کرده‌اند، در گوشه و کنار گرینلند یافت می شود. در جنوب گرینلند حتا دامداری می شود و گندم کاشته می شود-هرچند گندم به سبب کوتاهیِ تابستان باید-و-شاید به بار نمی نشیند.  

 

 

جانوران

جانوران دریاییِ و زمینی بسیاری در پیرامون قطب و جود دارد. البته تعداد جانوران زمینی به سبب آب و هوای سرد و دگرگون شونده‌ی قطبی کمتر از جانوران دریایی‌ست. گوزن شمالی، گاو مشک، خرس یخی(قطبی)، روباه و خرگوش قطبی از پُر ارزش‌ترین پستاندران زمینیِ گرینلند به شمار می روند. و از جانوران با ارزش دریایی می توان از نهنگ، کرگدنِ قطبی، شیرماهی، ماهی، میگو، و بالاتر ار همه از خوکِ آبی نام برد.گوشتِ خوکِ آبی خوراکِ ملی گرینلندی‌ هاست و در سیستم غذاییِ آنان جایگاهی برابر و بلکه بالاتر از گوشتِ خوک برای غربی ها دارد

 

 

جمعیت

سرزمین پهناور گرینلند روی هم رفته نزدیک به ۵۴ هزار نفر باشنده (جمعیت) دارد. این تعداد در چند شهر و چندین ماندگاه (روستا) پراکنده‌اند. نوک (Nuuk) پایتختِ گرینلند، تنها ۱۳ هزار نفر باشنده دارد. ۲۵ درسدِ باشندگانِ گرینلند را دانمارکی ها تشکیل میدهند. شهرهای مهمِ دیگر گرینلند عبارت‌اند از آسیات (Asiaat )، آماسالیک(Ammassalik)، و قاقورتوق (Qaqortoq) آسیات در شمال گرینلند قرار دارد و از سردترین شهرهای گرینلند به شمار می رود. برای رفتن به پیرامون شهر از سورتمه استفاده می شود. آماسالیک در کرانه‌ی شرقیِ گرینلند واقع است. در بیشتر ماههای سال، این شهر چنانکه گفته شد، در محاصره‌ی یخ است. قاقورتوق در جنوب واقع است و در تابستان سرسبز میشود.

 

 

۲- تاریخ گرینلند

خاستگاه اینوئیت ها(اسکیموها)

در پیرامون قطب شمال(آلاسکا، سیبری، و گرینلند) مردمانی زندگی می کنند که بیشتراِشان خودشان را اینوئیت می خوانند. شمار کنونیِ اينوئیت ها، که در جهان به اسکیمو معروف شده‌اند، حدود سد هزار نفر میباشد. در باره‌ی خاستگاهِ اینوئیت ها، پژوهش های زیادی صورت گرفته است. اکنون بیشتر اسکیمو ‌پژوهان بر این باوراند که اینوئیت همانند سرخپوستان در واپسین دوره‌های عصر یخ، زمانی که قاره‌ی آسیا و آمریکا یکپارچه بوده است، آز آسیا به آمریکا کوچیده‌اند.

پرسشی که هنوز بی پاسخ مانده است این است که: چرا اینوئیت ها به شمالگان، به زیست‌ناپذیرترین بخش زمین کوچیده‌اند؟ چرا آنان در بخش های خوش‌آب و هوای آمریکا نمانده‌اند؟ آیا کمبودِ شکار، آنان را به بخش های قطبی کشانده‌است? یا اینکه آنان به گفته‌ی قطب‌پژوهِ دانمارکی پیتر فروچن (Peter Freuchen) از دستِ سرخپوستان گریخته‌اند. به هر روی، در اینکه اینوئیت ها و سرخپوستان به هم دشمنی می ورزیده‌اند کمتر تردیدی می توان داشت؛ چرا که در اسطوره‌های اینوئیت ها سرخپوستان، دشمن شماره‌ی یک قلمداد شده‌اند ۳

تاریخ گرینلند، این جزیره‌ی پهناور قطبی، فراز و نشیب های شگفت‌انگیزی داشته است. انسان های بسیاری در طول تاریخ به این سرزمین کوچیده‌اند. پاره‌ای از این گروه ها بر اثر دگرگونیِ ناگهانیِ آب و هوا و سردتر شدن آن یا نابود شده اند و یا به جاهای دیگر رفته‌اند و پاره‌ای نیز توانسته‌‌اند خودشان را با آب و هوای قطبی سازگار کنند. به جز یکی از این گروهها که کشاورز و اروپایی‌تبار(وایکینک) بودند و در تاریخ گرینلند، «شمال‌نشینان» خوانده میشوند، دیگرِ کوچ‌نشینان شکارگر و اینوئیت (اسکیمو) بوده‌اند. «شمال نشینان» سرانجامی غم‌انگیز داشتند که در جای خود به آن خواهم پرداخت.

 

استقلال ۱،2 ۴Independence

نخستین نشانه‌های حضور انسانی در گرینلند کم و بیش به ۴۵۰۰ سال پیش بر می گردد. درهمین سالها گروهی بزرگ از اینوئیت ها از آلاسکا به حرکت در می آیند و در شمال و شمال شرقیِ گرینلند، پیرامون آبدرهّ‌ی بزرگی که هم اکنون استقلال ۱

independence) نامیده می شود سکونت می کنند. این گروه پس از نزدیک به ۵۰۰ سال زندگی در همسایگیِ قطب از میان می روند. گفتنی‌ست که پس از ۴۰۰۰ سال آثار زندگیِ این گروه، به سبب خشکی و سردیِ آب و هوای قطبی، دست‌نخورده بجا مانده است.یافته های باستانشناسی نشانگر آن است که این گروه، روی هم رفته، با شکار گاو مُشک زندگی می کرده‌اند. این گاو پشمالو که پیکری باستانی و پیشا-تاریخی دارد هنوز در شمال گرینلند یافت می شود. این بخش نزدیک به هزار سال، خالی از سکنه می ماند تا اینکه موج دیگری از کوچ‌نشنیان از کانادا به همین بخش می آیند و دُرُست در زیستگاهِ کوچگرانِ پیشین خانه‌گزینی می کنند. فرهنگِ این کوچ‌نشنیان به سبب مانستگی هایی که با فرهنگ مردم پیشین دارد، فرهنگ استقلال ۲ (independence ۲) نامیده می شود. این مردم نیز سرانجام به سرنوشت کوچگرانِ پیشین گرفتار می شوند و ۸۰۰ سال پیش از زایش مسیح ناپدید می شوند.

 

 

سارقاق (Sarqaq)

در شمال غربیِ گرینلند روستایی وجود دارد به نام سارقاق. در این روستا اتراقگاه‌هایی یافته شده‌است که کهنگی‌اِشان به ۴۰۰۰ سال پیش از زایش مسیح می رسد. یافته‌های باستان‌شناسی نشان می دهد که ابزارهای شکار این گروه- زوبین و دیگر ابزارهای سنگی- مانستگی‌های زیادی به ابزار شکار کوچگرانِ نخستین به گرینلند، یعنی مردمِ استقلال ۱ (Independence 1) دارد. این مردم نیز که به نام

«مردم سارقاق» شناخته‌می شوند پس از نزدیک به هزار سال زیستن در کرانه‌ی غربیِ گرینلند ناپدید می شوند

 

 

فرهنگ دُرسِت ۲،۱ (Dorset 1,2)

دو موجِ‌ کوچ‌نشینِ دیگر از شمالِ شرقیِ کانادا به گرینلند می آیند. از آنجائیکه فرهنگِ این دو گروه در دماغه‌ی دُرسِت، واقع در جزیره‌ی بافین (Baffin Island) شکل گرفته است، از فرهنگِ این کوچ‌نشینان به نام فرهنگِ دُرسِت ۱ و فرهنگ دُرستِ ۲ یاد می شود. مردم دُرسِت ۱ نزدیک به ۵۰۰ سال پیش از زایش مسیج در شرق و غرب گرینلند خانه‌گزینی می کنند و پس از ۵۰۰ سال پایداری در آب و هوای قطبی نابود می شوند.  

 

 

فرهنگِ دُرستِ ۲

چند سده پس از نابودیِ مردم دُرستِ ۱، از همان منطقه کوچ‌نشینان دیگری به گرینلند می‌ آیند که به نام مردمِ دُرسِت ۲ شناخته می شوند. پژوهش های باستان‌شناسی نمایانگر آن است که این گروه سورتمه داشتند و آن را خودشان می کشیدند. این مردم هم باید کم و بیش پس از ۹۰۰ سال زندگی در گرینلند ناپدید شده باشند؛ چرا که هنگامی که «شمال‌نشنیان» اروپايی‌تبار در پایانِ هزاره‌ی یکمِ میلادی به گرینلند می کوچند، نشانی  از آنان نمی یابند.

 

 

فرهنگِ تووله (Thule)

 گرینلندی های کنونی از تبار مردمانی هستند که فرهنگ‌اشان به نام «فرهنگ تووله» شناخته می شود. تووله منطقه‌ای‌ست در شمال غربی‌ِ گرینلند. از آنجائیکه نشانه‌های فرهنگ این کوچگران، نخست در تووله یافته شده است، فرهنگ‌اشان به این نام شناخته‌می شود، مگرنه خود فرهنگ در آلاسکا به وجود آمده‌ است. یافته‌های باستان‌شناسی نمودار آن است که این مردم دامنه‌ی شکار و شکارگاه‌ِاشان را نسبت به کوچندگان پیشین گسترش داده بوده‌اند:اینان افزون بر شکار گوزن شمالی و گاو‌ مشک، به شکار آبزیان و پستانداران دریايی چون نهنگ نیز می پرداخته‌اند.

جنانکه دیده می شود بسیاری از کوچندگان به گرینلند پس از زمانی زیستن در این جزیره‌ی قطبی از میان رفته‌اند. باید به یاد داشت که هستیِ کوچ‌نشینانِ شکارگر با دگرگونیِ آب و هوا و میزانِ دستیابیِ آنان به شکار، که تنها سرچشمه‌ی خوراک‌اشان بود، پیوندی تنگاتنگ داشت.

یکی از واپسین موج‌های کوچگر به گرینلند که سرنوشت غم‌انگیزی پیدا کردند، «شمال‌نشنیانِ» اروپايی‌تبار بودند. سرگذشتِ ناروشن‌ «شمال‌نشینان» یکی از چیستان‌های تاریخ گرینلند و جهان به شمار می رود.

 

«شمال‌نشینان»

در سال ۹۸۲ میلادی یک ایسلندی به نام اِریکِ قرمز (Erik the Red) به سبب آدم‌کُشی از ایسلند بیرون رانده می شود. اریک که از وجود سرزمینی در غربِ ایسلند آگاهی هایی داشت، به جای رفتن به جنوب، راهِ غرب را در پیش می گیرد و به گرینلند می رسد. وی به مدت سه سال در جنوب و جنوبِ غربیِ گرینلند، که سرسبزترین بخش جزیره‌است، به سر می برد و موقعیتِ جغرافیاییِ این بخش و دیگر بخش ها را به دقت بررسی می کند. اریک قرمز پس از بازگشت به ایسلند با آب و تاب از یافتن سرزمینی بسیار سبز و خرّم سخن می گوید و مردم را به کوچیدن به آنجا دلگرم می کند. نام گرینلند که به معنای سرزمین سبز است از همان زمان روی این جزیره باقی مانده‌است. ۵

در سال ۹۸۵ میلادی، ۲۵ کشتی حامل چندین خانواده و اسب و گاو و گوسفند و همه‌ی ابزاری که برای کشاورزی باسته‌ست رهسپار گرینلند می شوند. از این کشتی ها تنها نیمی دُرُست به کرانه‌ی گرینلند‌ می رسند. کشاورزان ایسلندی در سرسبزترین بخش‌های جنوب و جنوبِ گرینلند خانه‌گزینی می کنند. در سالهای بعد، گروهای بیشتری به این سرزمین نویافته می کوچند. می گویند که پس از چند سال شمار کشاورزان اروپايی‌تبار در گرینلند تا ۵۰۰۰ نفر افزایش یافته بوده‌است. ۶

به دلایلی که روشن نیست شمال‌نشینان پس از ۵۰۰ سال زندگی در گرینلند ناپدید می شوند و هنوز هیچکس بدرستی نمی داند که چه بر سرِ این مردم آمده‌است. جز چند کلیسا و چند خانه‌ی ویران و شماری اسکلت، چیزی از زندگیِ این مردم به جا نمانده‌ است.

در باره‌ی علل از میان رفتنِ شمال‌نشینان تئوری‌هایی مطرح شده است: پاره‌ای بر آن‌اند که «شمال‌نشینان» به سبب نامساعد بودن آب و هوا نتوانسته‌اند یک زندگی بر پایه‌ی کشاورزی را بنیان گذارند. می گویند که آنان شاید نتوانسته‌اند علوفه‌ی زمستانیِ لازم را برای دامهایشان فراهم کنند.‌این تئوری هوادارانی دارد، چرا که تابستان های گرینلند کوتاه‌است و کِشت، خوب به بار نمی نشیند. هم اکنون در همان جاهايی که شمال‌نشینان می زیسته‌اند گوسفند پرورش داده ‌می شود. دامپروران کنونی از تلفاتی که بر اثر درگرفتن ناگهانیِ بوران به دام‌ها وارد می آید شکایت می کنند:‌اینان به هنگامِ گرفتاری در بوران نمی توانند همه‌ی گوسفندان را گردآوری کنند و بسیاری از آنها بر اثر بوران راه‌اشان را گم می کنند و سرانجام در زیر برفِ سنگین دفن می شوند. تئوری دیگری به گسستن پیوندِ شمال‌نشینان و نوروژ اشاره می کند. ایسلند در آن روزگار از کُلُنی‌های نوروژ بوده‌است؛ از این رو شمال‌نشینان که ایسلندی‌تبار بودند بسیاری از نیازهایشان را از راهِ تماس با نوروژ بر می آورده‌اند. این تماس برای زمانی بلند به سبب گرفتاری های داخلیِ نوروژ گسسته شده بوده ‌است. پاره‌ای دیگر این تئوری را پیش می کشند که شمال‌نشینان را اینوئیت‌ها، که کم کم دامنه‌ی شکارگاه‌اِشان را در جنوب گسترش می داده‌اند تار و مار کرده‌اند. بر اساس افسانه‌های معروف ایسلندی و روایت خود اینوئیت ها تماس‌هایی میان پاره‌ای از اينوئیت ها و شمال‌نشینان روی داده‌است؛ ولی نشانی استوار که نمایانگر کشاکش و نبرد میان این دو قوم باشد، در دست نیست. یک روایت از خود اینوئیت‌ها بر آن است که شمال‌نشینان قربانیِ راهزنان دریایی شده‌اند. نظریه‌ی اپیدمی هم به میان آمده‌است. به هر روی، علت یا علت‌های ناپدید شدنِ شمال‌نشینان، این گرینلندی‌های اروپايی‌تبار، هنوز روشن نشده است و سرگذشت‌اِشان به صورت چیستانی در تاریخ گرینلند و جهان در آمده‌ است. واپسین نشانی که از زندگیِ شمال‌نشینان خبر می دهد و در تاریخ گرینلند به آن اشاره می شود، ازدواجی‌ست که در تاریخ ۱۴۱۰ میان سیقرید (Sigrid) و توستین (Thostein)

در یکی از کلیساهای آنجا به ثبت رسیده‌ است. شمال‌نشینان، طبق برآوردهایی که می شود، باید نزدیک به سال ۱۵۰۰ میلادی یکسره از میان رفته باشند.

 

 

مومیایی های قیلاکتیسوق (Qilaktisoq)

در سال ۱۹۷۲ چند جوان شکارگر گرینلندی در روستایی به نام قیلاکتیسوق در اوماناق (Ummannaq)، که در شمال غربیِ گرینلند قرار دارد، کشفی هیجان‌انگیز می کننند. آنان در شکافِ بزرگی که با دقت با تخته‌سنگهایی پوشیده شده بود، ۸ انسان مومیایی شده- ۶ زن و دو کودک- می یابند و به سرعت یافتِ خود را به آگاهیِ مقامات می رسانند. بررسی های باستانشناسی کهنگیِ مومیایی ها را نزدیک به ۵۰۰ سال برآورد می کند. به بیان دیگر آنان باید نزدیک به سال ۱۴۷۰ از میان رفته باشند. مومیایی ها که به سبب سرما و خشکیِ هوا به گونه‌ی شگفت‌آوری دُرُست مانده‌اند، آگاهی های ارزنده‌ای از  چگونگیِ زندگیِ اسکیموها در دوران گذشته به دست می دهند. بررسیِ پوشاک و خوراکِ معده‌ی مومیایی ها نشانگر آن است که خوراک و پوشاک اسکیموها در طول ۵۰۰ سال گذشته یکسان مانده‌است.

در پیوند با یافت این مومیایی ها هنوز پُرسش هایی بی پاسخ مانده است: چرا همه‌ی مومیایی ها زن و کودک هستند؟ در ۵۰۰ سال گذشته چه بر سر ماندگاهِ این اسکیموها آمده‌است؟ پاسخ به این پرسش ها هرچه باشد، این مومیایی ها سمبولی از زندگیِ دشواری‌ست که اینوئیت ها در شمالگان داشته‌اند. این مومیايی ها هم اکنون در موزه‌ی کشوری در نوک- پایتختِ گرینلندـ به تماشای همگانی گذاشتته شده‌اند.

 

 

سفرهای اکتشافی

پس از آنکه کُلُمبوس، دریانوردِ اسپانیایی در سال ۱۴۹۲ موفق به رفتن به آمریکا می شود و آنجا را به اصطلاح کشف می کند، بازار سفرهای اکتشافی گرم می شود. نیروهای دریاییِ دوران برای دست‌اندازی به سرزمین های تازه و دستیابی به ثروتهای آنان به رقابت با یکدیگر بر می خیزند. در این راستا ملکه الیزابت، مارتین فروبیشر

(Martin Frobisher) دریانورد انگلیسی را در سال ۱۵۷۶ مأمور یافتن راهی از شمال به چین- گذرگاه شمال‌باختری(North.west passage) می کند . فروبیشر تا آب‌های جنوبِ گرینلند می آید، ولی در آنجا سرگردان می شود و نمی تواند مأموریت‌اش را به انجام برساند. پس از وی در سال ۱۵۸۵ دریانوردِ دیگری به نام جان دِیویس

(John Davis) برای انجام همان مأموریت فرستاده می شود. وی موفق می شود که از کرانه‌ی غربیِ گرینلند نقشه‌برداری کند و با بومیان تماس بگیرد.

پیدا شدن سر و کله‌ی انگیسی ها و دیگر دریانوردان در آب های گرینلند، دانمارک را که گرینلند را بخشی از قلمرو خود می داند، نگران می کند. دانمارک که پیشتر کوشش های ناکامی برای دستیابی به گرینلند کرده بود، دست به تلاش های تازه‌ای برای فرمانروایی به این سرزمین می زند. در سال ۱۶۰۴، پادشاه دانمارک،کریستین چهارم، (Christian IV) سه کشتیِ اکتشافی را به رهبریِ جیمز هال

(James Hall) دریانوردِ انگیسی رهسپار گرینلند می کند. جیمز هال با موفقیت به گرینلند می رود و با اسکیموها تماس می گیرد و برای اثبات پیروزی مأموریت‌اش به پادشاه دانمارک، هنگام بازگشت، چهار اسکیمو را با ترفند به کشتی می کشاند؛ می رباید؛ و با خود به دانمارک می برد. اسکیموها در دانمارک به عنوان افرادی از یک نژاد عجبیب مورد بررسی قرار می گیرند و سبب سرگرمی درباریان و دیگران می شوند. اسکیموها، پس از مدتی کوتاه بر اثر گرفتاری به بیماریِ سل جان می سپارند. ۷ سال بعد هنگامیکه جیمزهال دوباره به گرینلند می رود یکی از بستگان اسکیموهای ربوده شده وی را می شناسد و بی درنگ می کُشد.

 

 

۳- دوره‌ی شکارگران نهنگ

تماس پیگیرِ اینوئیت ها با فرهنگ‌ِ غربی از میانه‌های قرن های شانزدهم میلادی آغاز می گردد. در تاریخ گرینلند از این دوره به نام «دوره‌ی شکارگران نهنگ» یاد می شود. شکارگران اروپايی نهنگ که بیشتراِشان هلندی بودند، روی هم رفته، برای دستیابی به فراورده‌های کمیابِ آن زمان، یعنی چربیِ نهنگ و عاجِ بلند و گرانبهای کرگدن دریایی (یک نوع نهنگِ قطبی) به آنجا می رفتند. در آن زمان چربیِ نهنگ، سوخت اصلیِ چراغ ‌های اروپا بود و خواهان بسیاری داشت. تعدادِ کشتی هایی که برای داد و ستد در کرانه‌ی غربیِ گرینلند لنگر می گرفته‌اند، گاه به سد تا می رسیده‌است. شکارگران نهنگ و اینوئیت ها کالاهایشان را با هم تاخت می زدند: اسکیموها، چربیِ نهنگ، پوستِ خوکِ آبی، عاج کرگدن دریایی، و دندان های شیرماهی می دادند و در برابر نوشابه‌های الکی، توتون، قهوه، سوزن، مروارید شیشه‌ای، آینه ...از شکارگران دریافت می کردند.

باز شدن پای سوداگرانِ اروپایی به گرینلند، آهنگِ زندگیِ اسکیموها را دگرگون می کند. اسکیموها که تا آن زمان خود‌بس می بودند و تنها برای برآوردنِ نیاز خود شکار می کردند، از آن پس بیش از نیاز خود شکار می کنند تا بتوانند با انباشت فروارده‌های محلی، به کالاهای تازه چون الکل، توتون، قهوه...که رفته رفته به مصرف آنها خو گرفته بودند دست بیابند. به هرروی، از همین دوره‌است که خون اسکیموهای غربی با خون اروپائیان در می آمیزد و روندِ از هم‌پاشیِ فرهنگِ اسکیوئی در غربِ گرینلند آغاز می شود.

در دوره‌ی نامبرده اسکیموهای شرقی در آماسالیک (Ammassalik) و اسکیموهای قطبی در شمالی‌ترین بخش گرینلند با جهان خارج تماس نداشته‌اند.

 

 

آغاز استعمارِ گرینلند

هانس اِگِده (Hans Egede) ۷

هانس اِگِده را بنیان‌گذار شهر نوک-پایتختِ گرینلند- می نامند.هم‌ اکنون پیکره‌ی بزرگی از وی بر روی صخره‌ای کنار آبدرّّّه‌ی پهناور شهر دیده می شود. او کشیشی نوروژی بود که در سال ۱۷۲۱ میلادی به پشتیبانیِ پادشاه دانمارک (در آن زمان دانمارک و نوروژه پادشاهیِ مشترکی داشتند) به گرینلند می رود تا با شمال‌نشینان تماس بگیرد. وی پس از ورود به گرینلند جز با اینوئیت ها روبرو نمی شود و کوشش هایش برای یافتن شمال‌نشینان بی نتیجه می ماند. هانس اِگِده در آنجا یک اتاق بازرگانی و یک کلیسا بنا می کند و دست بکار داد و ستد با اسکیموها و گرواندان آنان به کیش مسیحیت می شود. گسترش کیش تازه در سالهای نخستین، با مخالفت‌هایی به ويژه از سوی جادوگرانِ بومی –شمن ها- روبرو می شود.

با ورود هانس اِگِده به گرینلند که آغاز استعمار این سرزمین به دست نوروژ-دانمارک به شمار می رود، روندِ از هم‌پاشیِ فرهنگِ اسکیمویی که از قرن ها پیش بر اثر تماس با اسکیموها با شکارگران نهنگ آغاز شده بود، شتابی تازه می گیرد.

دولتِ دانمارک برای به انحصار در آوردن خریدِ فراورده‌های اسکیموها و کوتاه کردن دست دیگر استعمارگران در سال ۱۷۷۶ موسسه‌ای بازرگانی به نام «بازرگانی گرینلند پادشاهی» بپا می کند.از آن پس اینوئیت ها از فروش کالاهای خود به خارجی ها باز داشته می شوند و در صورتِ سرپیچی کیفر می بینند. بدین ترتیب، دانمارک رفته رفته جای پای‌اش رادر مستعمره‌ی تازه‌اش استوار می کند و هانس اِگِده به گِرواندن اسکیموهای «بی دین» و «وحشی» به مسحیت و «متمدن» کردن آنان ادامه می دهد.

 

 

اسکیموهای شرقی

برخلافِ اسکیموهای غربی و جنوبی که از قرن شانزدهم با اروپا تماس داشتند، اسکیموهای شرقی در آماسالیک تا اواخر قرن نوزدهم هیچگونه تماسی با دنیای خارج نداشته‌اند. آماسالیک چنانکه گفته شد همواره در چنبره‌ی یخ است. کشتی‌رانی به این شهر به سبب یخپاره‌های بزرگِ شناوری که آبراه‌هایش را پوشانده‌است هنوز هم با دشواری های بسیار صورت می گیرد.

اسکیموهای شرقی در سال ۱۸۹۴ در پیِ یک سفر اکتشافی به رهبریِ گوستاو هُلم

(Gustav Holm)، دریانوردِ دانمارکی کشف می شوند. گوستاو هُلم که هدف اصلی‌اش یافتن بازماندگان «شمال‌نشینان» بود، در منطقه‌ای به نام آماسالیک در شرق گرینلند به ۶۰۰ اسکیمو برخورد می کند.این اسکیموها هرگز انسان سفیدپوست ندیده بودند. گفته می شود که اسکیموهای آماسالیک کاستی های زیادی داشتند و با دشواری روزگاراِشان را می گذراندند.

 

 

اسکیموهای قطبی

اسکیموهای قطبی که در شمالی‌ترین بخش غربیِ گرینلند می زیند، راه و روش پیشین زندگی‌اشان را کمابیش نگاه داشته و با شکارگی روزگار می گذرانند. آنان تا اواخر قرن نوزدهم، گاه گاه مبادله‌هایی با شکارگران اسکاتلندیِ نهنگ داشته‌اند؛ ولی برخوردِ واقعی آنان با جهانِ خارج از سال ۱۸۸۶ در اثر یک همکاریِ بلند‌مدت با رابرت پیِری (Robert E.Peary)، قطب‌پژه سرشناسِ آمریکایی آغاز می شود.

رابرت پیری برای فراهم آوردن زمینه‌های رفتن‌اش به قطبِ شمال در منطقه‌ای که سپس تووله (Thule) نامیده شد، پایگاهی می سازد و از آنجا با سورتمه و به یاریِ اسکیموهای قطبی دست به یک رشته سفرهای اکتشافی در شمال و شمالِ شرقیِ گرینلند می زند.

اسکیموهای قطبی در برابرِ یاری‌های خود به رابرت پیِری از وی تفنگِ شکاری، ابزار خوراک‌پزی و دیگر مواد مورد نیاز چون کبریت و غیره دریافت می کنند. آنان بدین ترتیب رفته رفته با فرهنگ داد و ستد آشنا می شوند و با بدست آوردن فراورده‌های تازه، مزّّه‌ی تمدن غربی را می چشند.

رابرت پیِری نزدیک به دو دهه در میان اسکیموهای قطبی می زید و با دادن ابزارهای گوناگون این قبیله‌ی ۳۰۰ نفره‌ای را به خود وابسته می کند. بهترین مردان قبیله را بر می گزیند و در راستای رسیدن به هدفِ نهایی‌اش آموزش می دهد. ۸

رابرت پیِری از هیچ کوششی برای جلبِ توجه همگانی و فراهم آوردن بودجه‌ی مالی به پروژه‌اش کوتاهی نمی کند. وی در سال ۱۸۹۷ یک خانواده‌ی هفت‌نفره‌ی اسکیموئی را به رفتن به نیویورک دلگرم می کند. اسکیموها در زیرزمین «موزه‌ی تاریخ طبیعی» به نمایش همگانی گذاشته می شوند. مردم آمریکا برای دیدن اسکیموها و سه سنگِ آسمانيی که پیری از چنگِ اسکیموها در آورده و به قیمت ۵۰ هزار دلار به موزه فروخته بود، هجوم می آورند.

دیری نمی گذرد که همه‌ی اسکیموها یکی پس از دیگری به جز کودکی ده ساله به نام مینیک (Minik)، بر اثر گرفتاری به بیماریِ سل می میرند. تنها بازمانده‌ی اسکیموها، مینیک، بعدها شاهد دیدنِ استخوان های پدر خود در موزه‌ می شود. وی که به شدت دلتنگِ زادگاه‌اش شده بود، در سن ۱۶ سالگی موفق می شود که به گرینلند باز گردد؛ ولی آنجا هم نمی تواند قرار بیابد و دوباره راهیِ آمریکا می شود. وی سرانجام در جوانی (در سنِ ۲۸ سالگی) در آمریکا می میرد.

رابرت پیری سرانجام در سال ۱۹۰۹ اعلام می کند که با سورتمه و به یاریِ اسکیموها توانسته است به قطب شمال برود.هرچند وی به عنوان نخستین کسی که به قطب شمال رفته است شناخته می شود، بررسی های تازه نشان می دهد که رابرت پیری به قطب شمال نرفته است و در واقع ۱۹۳ کیلومتر با قطبِ شمال فاصله داشته است.۹

به هر روی، وی پس از رسیدن به هدفِ نهایی‌اش اسکیموهای قطبی را به حال خود رها می کند و به آمریکا باز می گردد. می گویند که وی سپس می کوشد تا شمال گرینلند را مستعمره‌ی آمریکا کند و لی موفق به جلب نظر دولت وقت آمریکا نمی شود.

بخش شمال شرقی گرینلند را رابرت پیری به نام خود کرده و هم اکنون «سرزمین پیِری» خوانده می شود.

 

 

کنود راسموسن (knud Rasmussen)

پس از رفتن پیِری، کنود راسموسن، که در تاریخ معاصر گرینلند جایگاهی یگانه دارد، جای خالی پیری را در برآوردن مواد مورد نیاز اسکیموها پُر می کند. او که دانمارکی-گرینلندی بود در یک اردوکشی اکتشافی که هدف‌اش تماس با اسکیموهای قطبی بود با سورتمه به شمال گرینلند می رود (۱۹۰۴-۱۹۰۳). پس از آن وی که شیفته‌ی این مردم شده بود همه‌ی زندگی اش را صرف شناختن و شناساندن فرهنگِ اینوئیتی می کند.

پس از نخستین سفر موفقیت‌آمیز به شمال، کنود راسموسن می کوشد تا پیوند‌اَش را با اسکیموهای قطبی تنگ‌تر کند. پروژه‌هایی در سر می پروراند و برای تحقق آن ها از دولت وقت دانمارک یاری می خواهد.دولت دانمارک از یاری به این جوان پُرشور سرباز می زند. از این روی، کنود راسموسن خود، دست به کار می شود و با ایراد سخنرانی‌ها در باره‌ی گرینلند به گردآوری اعانه می پردازد. وی سپس در سال ۱۹۰۸ به همراه دوستِ قطب‌پژوه‌اش پیتر فروچن (Peter Freuchen) یک اتاق بازگانی در زیستگاه اسکیموهای قطبی بنا می کند. نام این منطقه را تووله (Thule) می گذارند که به معنای «شمالی ترین بخش اروپاست».در این اتاق کالاهایی چون اسلحه، فشنگ، آرد، شکر، کبریت با فراورده‌هایی چون پوستِ خوکِ آبی و پوست روباه تاخت زده می شود.

کنود راسموسن از برپاییِ این اتاق بازرگانی هدف‌های چندگانه‌ای را دنبال می کند. او می خواهد بدین وسیله فرمانروایی دانمارک را به سراسر گرینلند استوار کند؛ از سود داد و ستد ها هزینه های اکتشافی‌اش را تأمین کند و با فراهم آوردنِ پاره‌ای ابزار مورد نیازِ اسکیموها، زندگی را بر آنان آسان‌تر کند.

با سود همین اتاق بازرگانی‌س که کنود راسموسن چندین سفر اکتشافی را به شمال گرینلند، به منظور شناساییِ گم‌گوشه‌های آن سازمان داده رهبری می کند. وی حتی پا را از مرزهای گرینلند بیرون می گذارد و برای آشنایی با دیگر اینوئیت ها و شناختن ریشه‌های فرهنگِ آنان، در سفر اکتشافیِ بلندی که به «پنجمین سفر اکتشافی تووله» شناخته شده است با سورتمه به کانادا و آلاسکا سفر می کند و مدت کوتاهی هم در سیبری می ماند. در این سفر بلند نیز کنود راسموسن با اشتیاق پای سخن شَمَن ها و سالخوردگان می نشیند؛ پُرسش هایی در باره‌ی باورها و جهان‌بینی آنان مطرح کرده و پاسخ ها را با شکیبایی یادداشت می کند و بدین ترتیب افسانه ها و اسطوره های اینوئیت ها را گردآوری می کند. وی حتا طلسم‌های (Amulet) این اینوئیت ها را با پوست‌هایی که به همراه داشت تاخت می زند و آن ها را که ارزش به سزايي در شناختِ باورهای اینوئیت ها دارد به موزه‌ی ملی دانمارک می سپارد. دستاوردهای کنود راسموسن منبعِ پُرارزشی برای اسکیمو ‌پژوهان به شمار می رود. بررسی دستاوردهای وی نشان می دهد که زبان و فرهنگ اینوئیت ها همریشه بوده و جهان بینی، باورها و اسطوره‌های اینوئیت های پیرامون قطب شمال به گونه‌ی شگفت‌آوری یکسان است.  

 

 

۴- فرهنگِ و ابزار شکار اينوئيت‌ها (اسکيموها)

اينوئيت ها هزاران سال در شمالگان (Arctic) که زيست‌ناپذيرترين بخش کره‌ی زمين است، زندگی‌ کرده‌اند. توانِ سازگاری اين قوم با آب‌و‌هوای دگرگون شونده‌ی قطبی و پايداری‌اشان در اين طبيعتِ سرسخت، به حق تحسين و شگفتیِ جهانيان را برانگيخته ‌است. اينوئيت های نخستين بيشتر با شکار پستانداران زمينی چون گوزن شمالی و گاو مشک زندگی می کردند. آنان سپس با آفريدن کاياک و قايق و سورتمه و زوبين های گوناگون، دامنه‌ی شکارگاه‌اشان را تا دريا گسترش داده و با شکار پستانداران دريايی چون نهنگ و خوک آبی و شيرماهی و همچنين گرفتن ماهی شانسِ پايداری‌اشان را در آب‌و‌هوای قطبی افزايش داده‌اند چنانکه گفته شد شناختِ طبيعتِ قطبی و رفتار جانوران زمينی و دريايی همراه با آفريدن سلاح های کارآمد رمز پايداری و ماندارگیِ اينوئيت ها در شمالگان(پيرامون قطبِ شمال‌) بوده است.

اينوئيت‌ها همه‌ی نيازهای اساسیِ زندگی‌اشان از جمله خوراک و پوشاک و سلاح‌های گوناگون را از راهِ شکار تأمين می کرده‌اند: گوشتِ جانوران شکاری را می خوردند؛ از پوست‌اِشان پوشاک می دوختند؛ از چربی‌اشان برای سوخت استفاده می کردند و از استخوان‌اِشان سلاح های گوناگون می ساختند.البته روشن است که جانوران در دسترسِ آنان نمی بودند و آنان می بايست با سفرکردن‌ها و خطرکردن‌های بسيار به شکارها دست می يافتند.

 

 

زوبين

يکی از سلاح‌های اصلی شکاگرانِ اينوئيت که از آن را برای شکار نهنگ و خوکِ آبی استفاده می کردند زوبين بوده‌است. البته زوبين اينوئيت‌ها بسيار کارآمدتر از زوبينی بوده است که ما می شناسيم. زوبين آنان چهار بخش داشته است: بدنه‌ی اصلی، حامل نوکِ زوبين، نوکِ زوبين و يک توپِ چرمیِ پُرباد که با تسمه‌ای به نوکِ زوبين وصل بود. نوکِ زوبين که بيشتر استخوانی بود چنان ساخته می شد که پس از فرو رفتن در بدن حيوان پيچ می خورد و حيوان نمی توانست خودش را از آن برهاند و از آنجائيکه که سر ديگر زوبين به توپِ چرمی وصل بود حيوان نمی توانست فرار کند و اگر فرار می کرد فشار توپِ چرمیِ پُرباد دوباره آنرا به روی آب می آورد.اين توپِ بادی را از پوستِ مو‌کنده‌ی خوکِ دريايی می ساختند. اين توپ کارکردِ پُرارزشِ ديگری نيز برای کاياک‌رانِ شکارگر داشته‌است: کاياک‌ران پس از چيرگی بر شکار، چون جايی در کاياک برای حمل آن نداشت، با استفاده از توپِ چرمی، شکار را کنار کاياک روی آب شناور کرده با خود به کرانه‌ می آورد.

 

 

کاياک

کاياک به همراه سورتمه و سگ و کومه‌ی برفين سمبول زندگیِ اسکيمويی شناخته می شود. کاياک هنوز مورد استفاده‌ی اسکيموهای قطبی و ديگر شکارگرانی که در گوشه‌و‌کنار گرينلد پراکنده‌اند قرار می گيرد.کاياک يکی از پُرارزش ترين آفريده‌های ذهنِ نويابِ اسکيموهاست.دانشِ کاياک‌رانی را گروهی کوچک از اسکيموهای کوچ‌نشين کانادايی در اوايل قرن نوردهم (۱۸۱۳) به گرينلند آورند. کاياک بدون ترديد در گسترش فرهنگِ شکار اسکيموها نقشی بزرگ داشته و بسياری را از خطر حتمیِ گرسنگی و نيستی رهانيده‌است

درونه‌ی کاياک از چوب است و رويه‌ی آن از چند لايه پوستِ گوزنِ شمالی. پوستِ کاياک چنان پرداخت می شود که يک قطره‌آب هم به خود نمی پذيرد. روی کاياک حلقه‌ی لبه‌داری کار گذاشته می شود. کاياک‌ران پاهايش را از اين حلقه به بخش جلويیِ کاياک دراز کرده می نشيند؛ سپس، تن‌پوشِ چرمیِ ضدآب‌اش را با تسمه‌ای که دارد، بر لبه‌ی حلقه می بندد که آب، حتی اگر کاياک‌ران سرنگون شود، به درون‌ آن راه نمی يابد. پس و پيش کاياک چند گيره‌ی پوستين برای نگاهداشت و حمل ابزار شکار، زوبين و نيزه، کار گذاشته می شود. شکار با کاياک در آب های قطبی کاری نازک و پُر خطر است. موج‌های بلندی که بر اثر توفان يا ريزش ناگهانیِ کوه‌های يخ به وجود می آيد به آسانی می تواند کاياک را سرنگون کند. اين است که کاياک‌ران بايد بتواند پس از سرنگون شدن در آب، دوباره خود را با استفاده از پاروها و دستها به روی آب بياورد، مگرنه غرق شدن‌اش حتمی‌ست. از اين روست که راندنِ ماهرانه‌ی کاياک به چندين سال کار‌آموزی نياز دارد.

 

 

کومه‌ی برفين

برخلافِ پندارِ بسياری، اسکيموها-دستِ کم- اسکيموهای گرينلندی- همواره در کومه‌ی برفين نمی زيستند.آنان در زمستان ها در خانه‌های زمستانی و در تابستان ها در چادرهای پوستين زندگی می کردند. ديوارهای خانه‌های زمستانی را از سنگ و کودِ گياهی می ساختند و سقف‌اش را با دنده‌های بزرگِ نهنگ می پوشاندند. از کومه‌ی برفين تنها برای اقامت های کوتاه‌مدت در سفرهای شکار استفاده می کردند.

پيش از ساختن کومه‌ی برفين بر دريای يخبسته، بررسی‌های دقيقی صورت می گرفت. سازنده‌ی کومه، نخست ستبریِ يخ را با ابزاری می سنجيد. پس از يافت جايگاهی درخور، تکه هايی چهارگوش و هم‌اندازه از يخ را با چاقوی استخوانیِ برفی می بريد و با دقت روی هم می چيد. کومه‌ی برفين به شکل گنبد ساخته می شد-يک کومه‌برفين در واقع به يک کاسه‌ی بزرگِ وارونه می ماند.

هنگام ساخته شدنِ کومه، سازنده‌ی کومه درون آن می ماند و پس از پايان کار از دريچه‌ی کومه، بيرون می آمد؛ آنگاه با چاقويی برفی گوشه و کنار ديوارها را مرتب

می کرد. برای جلوگيری از هوای ورودِ هوای سرد به کومه، تونلی تنگ به دارازای چند متر از جلوی دريچه و پيوسته به آن ساخته می شد. و برای تازه‌داشتِ هوای کومه روزنی در سقفِ کومه ايجاد می گرديد. ديوارهای درونی و سقفِ کومه با  پوست پوشانده می شد. برای کومه‌ی برفين پنجره هم گذاشته می شد: در گرينلند برای ساختنِ پنجره از روده‌ی گوزن استفاده می شد و در کانادا، پاره‌ای از اسکيموها که هميشه در کومه‌های برفين می زيستند برای ساختن پنجره از يخِ آبِ شيرين نيز استفاده می کردند. يک کومه‌ی برفين خوب، ساختمانی استوار داشت و می توانست در برابر سخت‌ترينِ توفان ها ايستادگی کند. هوای کومه‌ی برفين چنان ملايم بود که اينوئيت ها به هنگامِ ورود به آن پوشاک‌هايشان را در می آوردند.گاه، برای اينکه چند خانواده بتوانند با هم باشند، چند کومه کنار يکديگر و پيوسته به هم ساخته می شد.

 

 

سورتمه

آفريدن سورتمه يکی ديگر از رازهای پايداری اينوئيت ها در يخستان پهناور شمالگان بوده است.اينوئيت ها که شکارگر و کوچ‌نشين بودند ناچار بودند که زيستگاه و شکارگاه‌اِشان را با دگرگونی‌ِ آب و هوا و حرکتِ جانورانِ شکاری هماهنگ کنند. اين است که سورتمه- که هنوز در شمال به عنوان يک وسيله‌ی نقليه‌ی سودمند به شمار می رود- در شتاب بخشيدن به اين جابجايی بسيار سودمند بوده است. در هنگامِ ماندن در زيستگاهی ثابت، مانندِ خانه‌های زمستانی، از سورتمه برای دستيابی به شکاريی ويژه که بسيار دور از زيستگاه‌اِشان بود استفاده می کردند. برای ديد و بازديدِ خويشان و آشنايان در نقاط دور-و-نزديک نيز از اين وسيله استفاده می شده است. سورتمه کاربردهای ديگری نيز داشته است: شکار را روی آن حمل می کردند و به هنگام گرفتاری در بوران از آن برف‌پناه می ساختند.

 

 

سگِ اسکيمويی

سورتمه را دسته‌ای سگ می کشند.سگِ اسکيمويی آميزه‌ای از نژاد گرگ و سگ معمولی است. اين سگ ها پارس نمی کنند؛ صدايی مانندِ زوزه از گلو خارج می کنند و  «غير از سنگ و آهن همه چيز می خورند».از اين روست که در گرينلند کاياک ها را در جايی بلند، دور از دهان‌رس سگ ها قرار می دهند تا پوست‌اِشان خورده نشود.

سگ، سودهای بسياری برای اسکيموها داشته است. گذشته از کشيدن سورتمه از سگ برای يافتن شکار نيز استفاده می شده است. مثلآ خرسِ يخی يا قطبی را با استفاده از سگ ها شکار می کردند؛ در هنگامِ شکار خرس، شکارگران سگ‌ها را رهای می کردند؛ سگ‌ها پس از رسيدن به خرس دورش حلقه می زدند و با گاز گرفتن های پياپی نمی گذاشتند که حيوان بگريزد.خرس بر کفل‌های آسيب‌پذيراَش می نشست تا شکارگران می رسيدند و با پرتابِ زوبين، کار را تمام می کردند

از سد و چند سال گذشته تا کنون سفرهای اکتشافی بسياری با سورتمه در پيرامون قطب صورت گرفته است. بسياری از قطب‌پژوهان در ميان سفر بر اثر کمبود خوراک ناچار از خوردن گوشتِ سگ شده‌اند. گاه از ۵۰ تا سگ ۴۵ تايش را خورده‌اند و گاه همه‌اشان را و باز نتوانسته‌اند زنده بمانند. کوتاه سخن اينکه خوردن گوشتِ سگ به هنگامِ گرسنگی رواج داشته است. البته بايد توجه داشت که مسافری که در نادرکجايی گرفتار آمده است، سگ و سورتمه تنها وسيله‌ی نجات‌اش هستند؛ در نتيجه هرچه از تعدادِ سگها کاسته شود مسافر درمانده به مرگ نزديکتر می شود.

 

 

جانوران شکاری:

نهنگ

نهنگ يکی از با ارزشترين شکار های اينوئيت ها بوده است. نهنگ را گروهی شکار می کردند. در گرينلند برای شکار نهنگ از يک قايق اسکيمويی به نام اومياک (Umiak) يا «قايق مادر» استفاده می کردند. درونه‌ی و رويه‌ی اين قايق نيز از چوب و پوست ساخته می شده است.هنگام شکار، شکارگران پوشش ايمنیِ ويژه‌ای به تن داشتند؛ اين تن‌پوشِ پوستين که يکپارچه بود همه‌ی اندامِ شکارگر را به جز چهره‌اش می پوشاند. اين پوشش ضدِ آب بود و به گونه‌ای ساخته می شد که می توانست شکارگر را در صورت سرنگون شدن قايق، روی آب نگهدارد. نمونه‌هايی از اين تن‌پوشِ شگفت‌انگيز در موزه‌ی ملی دانمارک به نمايش گذاشته شده است.

 

خوکِ آبی

گوشتِ خوکِ آبی چنانکه پيشتر اشاره شد خوراکِ محوریِ اينوئيت‌ها بوده است. با وجودِ خوراک‌های گوناگونی که در سوپرمارکتهای مدرن گرينلند يافت می شود، گوشتِ اين پستاندارِ دريايی هنوز جايگاهِ مرکزی‌اش را در سيستم غذايیِ گرينلندی‌ها از دست نداده است. اسکيموها خوکِ آبی را در تابستان ها از دريای باز و در زمستان‌ها از دريای يخبسته شکار می کردند. چون اين حيوان بايد برای نفس کشيدن به سطح آب بيايد شکاگر با يافتن دَمِشگاه‌اش در کمين‌اش می نشست.در تابستان پس از ديدن حيوان با کاياک که کاملأ بی صداست به آن نزديک می شد و همينکه حيوان برای بار ديگر به سطح آب می آمد زوبين را پرت می کرد. در زمستان اين حيوان را از کناره‌ی دمشگاه‌هايش در يخ، شکار می کردند.خوکِ آبی برای اينکه بتواند در دريای يخبسته نفس بکشد، دمشگاه‌هايی را در يخ باز می کند. اسکيموها به ياریِ سگها اين دمشگاه ها را می يافتند و بی صدا در کمين آن می نشستند و همينکه سرِ خوک پديدار می شد زوبين را به شدت فرو می آوردند. در شب‌ِ بلندِ زمستان قطبی، شکارگر گاه می بايست چندين ساعت کنار دمشگاه‌ بايستد تا شکاری بدست آورد. روشِ ديگر شکار در زمستان دام گذاشتن بود. يخ را سوراخ می کردند و برای حيوان دام می گذاشتند و حيوان با خوردن طعمه گرفتار و غرق می شد.

اکنون خوکِ آبی را چه در دريای باز و چه در دريای يخبسته با تفنگ شکار می کنند. در دريای يخبسته، به ويژه در هوای آفتابی، حيوان از دمشگاه‌اش بيرون می آيد تا حمام بگيرد و برآسايد. در اين هنگام، شکارگر پشتِ روروکِ تفنگداری که پرده‌ای سفيد برابرش آويخته‌ست خود را به تيررسِ حيوان می رساند و با دقت، سر حيوان را نشانه می گيرد تا حيوان نتواند پس از زخمی شدن، خودش را از دمشگاه‌اش به آب بيندازد.

 

 

گرسنگی

پايه‌های هستیِ اينوئيت ها در آب و هوای دگرگون شونده‌ی قطبی قرار داشت. اينوئيت ها می بايست نان‌اِشان را، به معنای واقعیِ کلمه، از چنگِ برف و يخ و بوران بيرون می کشيدند و چه بسا که در اين کار کامياب نمی شدند. اين است که گرسنگی پديده‌ی آشنايی برای اينوئيت ها بوده است. تاريخ گرينلند و يافته‌های باستان‌شناسی نشان می دهد که قبيله‌های بسياری بر اثر گرسنگی نابود شده‌اند. در هنگامِ تنگیِ شکار، پيش می آمد که مردم از شدتِ گرسنگی به خوردنِ پوست حيوان ها و گوشتِ مرده ها روی بياورند و گاه حتا قصد جان يکديگر را بکنند.

 

 

۴- سازمان ها اجتماعی

واحدِ جامعه‌ی اسکيموئی، خانواده‌ی بزرگ بوده است؛ به بيان ديگر هر خانواده‌ی اسکيمويی متشکل از زن و شوهر، فرزندان دختر و پسر، عموها و فرزندان‌ِ آنان، مادر بزرگ، پدربزرگ، ...بوده است.

اسکيموها در روستاها يا ماندگاه‌هايی (settlement) که حدودأ ۵۰ نفر باشنده داشت می زيستند. برای اينکه هر ماندگاه، شکارگاهی گسترده داشته باشد تا مشکل کمبودِ شکار پيش نيايد، ماندگاه‌ها دور از هم می‌بودند. فراهم آوردنِ خوراک دغدغه‌ی هميشگیِ اسکيمو ها بوده است. از اين روست که شکارگران آزموده‌تر، که هستیِ‌ ديگران در گرو شکاراِشان بود، خود ‌به ‌خود به سرگردگیِ و رهبری جامعه می رسيدند.

هر جامعه‌ی اسکيمويی يک شکارگر بزرگ يا رهبر داشت. رهبریِ شکارگرِ بزرگ تا زمانی که وی توانايی‌اش را در شکارگری نگاه می داشت ادامه می يافت؛ و اگر بر اثر سالخوردگی يا پيشامدی ناگوار ديگر نمی توانست پيشتاز شکارگران باشد جايگاه يگانه‌ی اجتماعی‌اش را خود به خود از دست می داد و شکارگرِ ماهرِ ديگری سرگردگیِ مردان ماندگاه را به عهده می گرفت.

در جامعه‌ی اسکيمويی گونه‌ای کمونيسم ساده حاکم بود. مالکيتِ خصوصیِ زمين وجود نداشت ولی ماکليت شخصی بر ابزار شکار وجود داشت: به اين معنا که هر شکارگر، زوبين، کاياک و سورتمه‌ی خودش را داشت. شکارها، در پايان هر روز، در گوشت‌گاهی همگانی نهاده می شد و هر کس می توانست به اندازه‌ی نياز‌اَش از گوشت‌ها بردارد. بدين ترتيب همه‌ی شکاگران، چه آنانی که کامياب باز می گشتند و چه آنانی که ناکام و دستِ خالی بر می گشتند، از شکار همگانی بهره‌مند می شدند.

در طبيعتِ قطبی، تضمينی برای کاميابی در شکار وجود نداشت. و کار شکار به ويژه در شبانِ بزرگِ زمستان  بسيار دشوار بود: چه بسا شکارگرانی که روزها يا هفته‌ها شکار به چنگ‌اشان نمی افتاد. اين است که شکارگران برای ادامه‌ی حيات به همياری و همپشتی يکديگر نياز داشتند و بدون اين همياری شيرازه‌ی جامعه‌ی اسکيمويی از هم می گسست.

سنت ها و قراردهای نانوشته‌ی بسياری در جامعه‌ی اسکيمويی روان بود؛ يکی از اين سنت ها بخشيدن بود. بخشيدنِ شکار با ديگران به ارج و ارزشِ شکارگر در جامعه می افزود. شکارگر موفق همينکه با شکاراَش به ماندگاه می رسيد از ديگران دست‌مريزاد! می گرفت و گونه و بزرگیِ شکاراَش موضوع گفتگوی ديگران می شد. قراردادِ نانوشته‌ی جامعه اجازه نمی داد که شکارگری، به ويژه به هنگامِ تنگیِ شکار، از بخشيدن شکاراَش با ديگران سرباز زند و اگر چنين می کرد چنان به بادِ ريشخند گرفته می شد که سرانجام چاره‌ای جز از ترکِ جامعه نمی داشت.

در شکارِ گروهی، که به هنگامِ شکار جانورانی بزرگ چون خرسِ يخی و شيرماهی پيش می آمد، قوانين ويژه‌ای برای بهره وری از شکار وجود داشت.کسی که در افکندنِ شکار بيشترين تلاش را کرده و نخستين زوبينِ کاری را پرتاب کرده بود بهترين بخشِ شکار را دريافت می کرد و ديگران بر پايه‌ی نقشی که در چيرگی بر شکار داشتند به بخش‌های ديگر شکار دست می يافتند.

شکار، پايه‌ و اساس جامعه‌ی اسکيمويی بود؛ مردانی که توانايی شکار را نداشتند به پيرامون جامعه رانده می شدند. بر روی هم، در اين جامعه، جايی برای بيکاره‌ها و کسانی که نقشی سودمند در ادامه‌ی حيات‌اش نداشتند، نبود و جامعه در برخورد با آنان بی رحم بود: ناتوانان در شکار موردِ ريشخند واقع می شدند؛ يتيمان به حال خود رها می شدند و سالخوردگان و واماندگان برای اينکه  سربار ديگران نشوند و زندگی را بر خويشان خود گران نکنند، به پيروی از سنتی ديرينه به خودکشی روی می آوردند.

خودکشی پديده‌ی تأسف‌آوری در ميان اسکيموها نبوده‌است. برای شکارگری که درمانده شده بود و ديگر نمی توانست با آوردنِ شکار سربلند زندگی کند، يا برای زنی که ديگر قادر به انجام کاری سودمند در خانه نبود، بودن ارزشی نداشت. البته اسکيموها بر اين باور بودند که انسان پس از مرگ به بهشت- جايی که سرشار شکار و فراوانی‌ست- می رود؛ اين است که  در امر خودکشی به فردِ درمانده، ياری نيز می رساندند تا وی زودتر از رنج زندگی در اين جهان رسته و زندگی‌ِ تازه و آسوده‌ای را در  جهان دیگر آغاز کند.

نقش مرد و زن در جامعه‌ی اسکيمويی

مرد و زن نقش های جداگانه و روشنی در جامعه‌ی اسکيمويی داشتند. مرد، همه‌ی توان‌اش صرف شکار و ساختن ابزارهای آن می شد و زن عهده‌دار اداره‌ی خانه، نگاهداریِ بچه، دوخت‌-و-دوز، پرداختِ پوست و کارهايی از اين گونه بود.زن و مرد در جامعه سخت به يکديگر وابسته بودند: اگر زن بدون شکار مرد نمی توانست زندگی کند، مرد هم بدونِ ياریِ همه جانبه‌ی زن نمی توانست روی پای خود بايستد.

يکی از پُرارزش‌ترين کارهای زن دوخت و دوز بود. پوشاک بايد چنان ماهرانه دوخته‌ می‌شد تا می توانست در برابر آب‌-و-هوای قطبی تاب بياورد. از هم‌گسيختگیِ جامه به هنگامِ شکار و کوچ، به ويژه در زمستان، می توانست به مرگ بينجامد. اين است که ارزش و زنيّت زن در جامعه با ميزانِ چيره‌دستی‌اش در دوخت و دوز سنجيده می شد.

پرداختِ پوستِ شکار هم با زن بود. زن پس از دريافتِ پوست، چربیِ آن را با آلتی هلالی شکل از پوست جدا می کرد؛ سپس پوست را تکه تکه به دقت می جويد تا هيچ چربی در آن نماند؛ آنگاه آن را می کشيد و از کناره‌هايش به زمين ميخکوب می کرد تا پوست صاف و خشک شود؛ و سرانجام پوست را در لگنی از پيشاب می گذاشت...پرداختِ پوست دشوار و وقت‌گير بود.

کار خشک‌کردن و رفو کردن پوشاکِ شوهر و ديگر افراد خانواده هم با زن بود. از ديگر کارهای با ارزش زن، گرم کردنِ خانه و کومه‌ی برفين و آماده کردن غذا بود. برای گرم کردن خانه و همچنين پختن غذا از چراغی که با چربی‌ِ نهنگ يا چربیِ خوکِ آبی می سوخت استفاده می شد. چراغ از جنسِ سنگ‌صابون بود که به گونه‌های گوناگونی ساخته می شد.نگاهداریِ چنين چراغی و تنظيمِ نور و گرمای آن آسان نبود و به کارآموزی نياز داشت. رسيدگی به چراغ و پاييدن آن کاری گرامی به شمار می رفت و به ارزش و جايگاه زن در خانواده می افزود. برای نمونه اگر شکارگری دو زن داشت، کار چراغ‌پايی را به عهده‌ی زنی واگذار می کرد که گرامی‌تر بود. و گاه هر زنی چراغِ خودش را داشت.

 

 

همسرگزينی

مردِ اسکيمو، بسته به شرايط، راه های گوناگونی را برای همسرگيری بر می گزيد. اگر دختر دلخواه‌اش از قبيله‌ی خودش بود به خانه‌ی آنان رفت و آمد می کرد تا ديدگاهِ دختر و خانواده‌اش را در باره‌ی خود ارزيابی کند. چگونگیِ برخوردِ دختر با وی اهميت زيادی داشت. اگر با وی خوشرويی می شد و هديه‌اش پذيرفته می شد، خواستگار در صدد جلب رضايتِ پدر دختر بر می آمد.۱۰ ميزان چيره‌دستی مرد در شکارگری و پيوندِ خويشی، عواملی بودندکه پدر در گزينش دامادِ آينده‌اش در نظر می گرفت.خوشنامی خواستگار در شکارگری امتيازی بزرگ برای وی به شمار می آمد.اگر ديدگاه پدر مثبت بود، خواستار در زمانی در خور، دختر را می ربود.

اگر جوان در قبيله‌ی خودش دختری نمی يافت، به قبيله‌های ديگر می رفت و در زمانی شايسته، آنگاه که مردانِ قبيله دور از ماندگاه و سرگرم شکار بودند، با زور و خشونت دختری را که می خواست می ربود. چنانکه گفته شد يک شکارگر بدون ياریِ زن نمی توانست زندگی‌اش را سر و سامان دهد؛ اين است که برای بدست آوردن زن به هر شيوه‌ای توسل می جست. گاه، حتی، پيش می آمد که شکارگری، تنها برای بدست آوردن زنی، شوهراش را می کشت و از آنجائيکه زن بدون پشتيبانی مرد نمی توانست زندگی خود و فرزندان‌اش را اداره کند وضعيتِ تازه را به ناگزير می پذيرفت و دم بر نمی آورد.

 

 

تک‌همسری، چندزنی و چندشويگی

هرچند تک‌همسری، شکل فراگير زناشويی در ميان اينوئيت‌ها بوده است، چند زنی و چندشويگی نيز ميان آنان روان بوده است. پاره‌ای از شکارگرانِ بزرگ برای پرداخت و سروسامان دادن به پوست شکارهايشان به نيروی کار بيشتری نياز داشتند، اين است که بيش از يک زن اختيار می کردند.چند شويگی در بخش ها و قبيله‌هايی روان بود که کمبودِ زن داشت. زن چند‌شويه از سوی همسران‌اش گرامی داشته می شد.همسران چنين زنی برای خوشنود کردن وی و برآوردنِ آرزوهايش به هم پيشدستی می کردند.

 

 

سکس در ميان اسکيموها

نزديک به همه‌ی اسکيمو‌پژوهان فصلی را برای بررسی فرهنگِ جنسیِ اسکيموها اختصاص داده‌اند. برخلافِ بيشتر فرهنگ های گذشته و امروز، اسکيموها نياز جنسی را چون نياز به آب و هوا طبيعی قلمداد می کردند و اخلاقِ جنسی آزادی داشتند. در جامعه‌ی اسکيموئی دختران و پسران از کودکی با هم بزرگ می شدند و پس از بالندگی(بلوغ) آزادی جنسیِ نامحدودی داشتند. جامعه، ديدار آزادانه‌ی جوانان ختر و پسر و تجربه‌‌اندوزی جنسیِ آنان را امری طبيعی می شمرد. در گرينلند حتا خانه‌هايی بدين منظور ساخته می شد که به آن «خانه‌ی جوانان» می گفتند. جوانان برای خلوت کردن با هم و هماغوشی به اين خانه ها می رفتند. بسياری از جوانان، همسران آينده‌اشان را در همين خانه ها برمی گزيدند.۱۱

يکی از جشن های بزرگی که برای لذت‌جويی و خوش‌گذرانی در ميان اسکيموهای گرينلند برگزار می شد «جشنِ چراغ‌کُشان» نام داشت.اين جشن تا همين سد سال پيش در آماساليک (Amassalik)، که از تأثير فرهنگِ مسيحی بدور مانده بود، برگزار می شده است. اين جشن به ويژه به هنگامِ مهمانی‌های بزرگ روی می داده‌است. جريان جشن بدين صورت بوده است که مردان و زنان پس از خاموش کردن چراغ ها برهنه گردِ هم می چرخيدند و پس از مدتی می ايستادند و هر مرد با هر زنی که دمِ دست‌اش می آمد هماغوشی می کرد.

 

 

قرض‌گرفتن و عوض کردن زن

قرض گرفتن زنِ ديگری هم در ميان اسکيموها بسيار روان بوده‌است. اگر همسر شکارگری به سبب بيماری، بارداری و غيره نمی توانست به همسرداری و خانه‌داری بپردازد، وی می توانست همسر دوست‌اش را برای مدتی به خدمت بگیرد. در اين صورت وی با زن قرضی دُرست مانند زن خود رفتار می کرد: با وی همبستر می شد و برای سر و سامان دادن به پوشاک و پرداختِ پوستِ شکارهايش از او بهره‌گيری می کرد. در برابرِ چنين خدمتی، مرد، بخشی از شکاراش را به همسر زن می داد.

گاه پيش می آمد که دو شکارگر، تنها برای هوس، زنان‌اشان را با هم عوض بکنند؛ در اين صورت هر مرد پس از بازگشت از شکار به سراغ زن ديگری می رفت و چون زن در شمار دارايی مرد قلمداد می شد نمی توانست از فرمان همسراش سرپيچی کند و اگر چنين می کرد آبروی شوهراش می رفت و از ارجِ اجتماعی‌اش کاسته می شد. البته کم پيش می آمد که زنی تن به چنين کاری ندهد و در صوتِ رخدادِ آن مرد همسر نافرمان‌اش را به باد کتک می گرفت.

بايد به ياد داشت که فرهنگِ جنسی اسکيموها پيوندی تنگاتنگ با شرايط زيستی‌اشان داشته‌ است. اسکيموها در طبيعتِ زيست‌ناپذير قطبی همواره پنجه در پنجه‌ی مرگ داشته‌اند.تلاش برای زنده ماندن دغدغه‌ی هميشگی‌ِ آنان بوده است و چون در ماندگاه‌هايی دور از هم می زيستند، هستی‌اشان وابستگیِ همه سويه‌ای به هم داشته است. آنان بدون همياری و همکاری همه سويه با يکديگر نمی توانستند چرخ های زندگی‌اشان را بچرخانند. نقشِ اجتماعیِ قرض گرفتن و عوض کردن زن را هم بايد در اين راستا ارزيابی کرد. اين روش، به نظر اسکيموپژوهان، از حسادت ها می کاست و سببِ استوار شدن پيوندِ افراد جامعه می شد. گذشته از آن پيوندِ جنسی با خويشان (inbreeding)،‌ می توانست در بلند مدت هستی‌ِ جامعه‌ را با زاده‌شدن کودکانی کم‌توان و بيمار به خطر بيندازد. اين جاست که می بينيم که فرهنگِ آزاد جنسیِ اسکيموها افزون بر لذت‌جويی کارکردِ ضروریِ ديگری نيز داشته است.

 

 

۵- تبهکاری و کيفر

چنانکه گفته شد اسکيموها بدون ياریِ يکديگر نمی توانستند بر دشواريهای زندگی در شمالگان چيره شوند؛ اين است که برای جلوگيری از بروز تنش در ميان خود که می توانست هستیِ ماندگاه را به خطر بيندازد راه و روش های گوناگونی به کار می بستند. آنان، برای نمونه، هيچگاه در زندگی خصوصی هم دخالت نمی کردند. پاره‌ای از روش هايی که اينوئيت ها برای رفع تنش های اجتماعی بکار می بستند از اين قرار است:

 

 

نبرد با سرود

اگر اختلافی ميان دو شکارگر-به ويژه دو شکارگر از دو قبيله- پيش می آمد، آن دو در گردهمايیِ ويژه‌ای ضمن دايره‌زنی با سرودهای ريشخند‌آميز به نبرد يکديگر بر می خاستند: هدفت لجن‌مال کردن رقيب و خندانِ حاضران بود. موضوع سرود‌ها بيشتر در باره‌ی ناتوانی حريف در شکارگری يا کم اعتنايی وی به قرادادهای اجتماعی بوده است. کسی که با بيان نکته‌های بجا در باره‌ی هماورد‌اش بيشتر سبب خنداندن حاضران می شد، پيروز می گرديد. در اين نبردها گاه دو طرف پس از پايان مراسم و پس از خالی کردن عقده‌هايشان بيش از پيش به هم نزديک می شدند و گاه پيش می آمد که طرف بازنده بر اثر شدت حمله های ريشخند‌آميزِ رقيب آبروی خود را پاک بر باد رفته می ديد و ترک جامعه را به ماندن در آن ترجيح می داد؛ در اين صورت وی قويتاق-بيابانگرد- می شد.

 

 

توپيلاق (Tupilaq)

يکی ديگر از روش های خشم‌نشانی که کاربُرداَش از درگيری روياروی افراد می کاست، انتقام‌گيری از راه ساختنِ توپيلاق بود. اگر کسی دشمنی داشت برای سفارش توپيلاق به پيش شمن قبيله می رفت. توپيلاق، که به معنای «جانور شوم» است، به شکل جانور-انسانی از تکه‌های استخوان انسان و و جانوران شکاری ساخته می شد. شمن پس از خواندنِ وردی بر توپيلاق، آنرا به آب می انداخت تا برود و دشمن مورد نظر را نابود کند.

 

 

افشاگری

يکی از راه های برخورد با تبهکاران افشاگری بوده است. افشاگری سبب طرد بزهکار از جامعه می شد. برای گردنکشان و آدمکشان حرفه‌ای جايی در جامعه‌ی اسکيويی نبود. اگر شکارگری آشکارا به قراردادهای جامعه بی اعتنايی می کرد؛ بی سبب آدم‌کشی می کرد؛ و به زنان ديگران دست‌اندازی می کرد و روی هم رفته زندگی را بر ديگران تنگ می کرد، مردان ماندگاه در زمانی شايسته‌ سر-به-نيست‌اش می کردند.

 

 

خون‌خواهی

خون‌خواهی يکی از آيين‌های استوار جامعه‌ی اسکیمویی بود. اگر کسی کشته می شد نزديکترين خويشاوند نَر مقتول ناگزير بود که به خون‌خواهیِ وی برخيزد. اين است که گاه يک رشته آدم‌کشی بنيادِ جامعه را می لرزاند. از اين روست که يکی از کارهای مهمِ شکارگر بزرگ، به عنوان رهبر قبيله، پيشگيری از بروز و گسترش تنش ميان شکارگران بود.

 

 

۶- کيش

اينوئيت‌ها طبيعت را چون موجودی زنده می ديدند. برای آنان همه چيز از زنده و بی جان روح داشت و چون از ديدگاهِ آنان بيشتر روح‌ها هراس‌انگيز و شرير بودند، آنان می بايست در نبردی دائمی با ارواح باشند و با رعايت تابوهای گوناگون، خود و قبيله‌اشان را از گزند آنها دور نگاه دارند.۱۲

کار اصلیِ شناسايی و مقابله با روح ها به عهده‌ی شَمَن۱۳ يا جاودگر قبيله بود. شمن، توانايی های ويژه‌اش را از راه گوشه‌نشينی و خلوت‌گزينی به دست می آورد. وی در روندِ گوشه‌نشينی چند روح را، که به آنها روح‌های ياری دهنده می گفتند، به دستياری خويش برمی گزيد و به کمک آنها با جهان ارواح تماس می گرفت؛ تابوهای شکسته را می يافت؛ و به نبرد با ارواح شرير برمی خاست. هر شمن روح‌های کمکیِ ويژه‌ی خود را داشت. برای نمونه شمنی می توانست روح خرسِ يخی و نهنگِ را به دستياری خويش برگزيند.

به باور اسکيموها شمن می توانست روحِ خود را از تن جدا کرده به جهان ارواح پرواز کند و يا به هنگام تنگیِ شکار برای آراماندن و دلجويیِ دريابانوی جانوران به ژرفای آب سفر کند.شمن، پزشکِ جان و تنِ قبيله بود و برای يافتن علتِ پيشامدهای ناگوار طبيعی و اجتماعی و برطرف کردن آنها راه حل های ويژه خود را داشت. اگر زمستان بيش از حد طولانی شده شکار برخی جانوران دشوار می شد، او می توانست با سيلا (Sila) خدای باد سخن بگويد و از او بخواهد که هوا را ملايم کند تا يخ ها آب شوند. اگر شکارگری به ناگهان دچار رخدادی ناگوار می شد، شمن می توانست در نشستی روحانی سبب اين رويداد را پيدا کند. او شايد به اين نتيجه می رسيد که تابوئی شکسته شده است؛ اين است که شکننده‌ی تابو را می يافت و او را کيفر می‌داد.

 

 

نقيويک (Negqivik)

در اساطير اسکيمويی، نقيويک، دريابانوی آبزيان،يکی از بزرگترين و ارجمندترينِ خدايان است همين خدا در اسطوره‌های اينوئيت های کانادا و آلاسکا نام های ديگری چون سدنا (Sedna)، کاونا (Kavna) و غيره دارد. ۱۴

نقيويک بود که  آبزيان را در آب رها می کرد؛ اين است که کمبود و فراوانیِ شکار به ميل و خواستِ او بستگی داشت. اگر تابويی می شکست و خشم وی را بر می انگيخت، او راه خروج جانوران را به دريا می گرفت و شکارگران را که هستی‌اشان به شکار بسته بود در خطر نابودی قرار می داد. در اين هنگام بود که شمن دست به کار می شد. او نشستی روحانی برگزار می کرد؛ارواح کمکی‌اش را فرا می خواند و به ياریِ آنان به زيستگاهِ دريابانو می رفت. در آنجا وی با تميز کردن و شانه کردن گيسوان دريابانو از وی دلجويی می کرد. دريا بانو در صورتِ خرسندی از راه خروجیِ آبزيان کنار می رفت و آبزيان دوباره در آب رها می شدند.

 

 

مرگ و روح

اينوئيت ها به گونه‌ای تناسخ باور داشتند.در سيستم باور آنان، روح، جاودانه بود و پس از درگذشتنِ فرد در تن نوزادِ انسانی زندگیِ تازه‌اش را از سر می گرفت. از اين روست که «فکر دوباره زاده شدن اسکيموها را نگران نمی کرد، چرا که آنان می دانستند که هميشه به شکل انسان و نه مثلأ حيوان در خواهند آمد.»۱۵

با اين حال روح آدمی را پس از مرگ خطرناک می دانستند و از آن می هراسيدند؛ چرا که به باور آنان روح می توانست به زندگان آسيب برساند. روحِ سرگردان زمانی آرام می گرفت که نام‌اش روی نوزادی گذاشته می شد.

در سيستم باور اينوئيت ها، نام، بسيار مقدس بود؛ نام را با شايستگی ها و روحِ دارنده‌ی آن همبسته می ديدند. نام، کليدِ رمز-و-راز هستیِ فرد قلمداد می شد. آنرا  بنابراين به آسانی به بيگانگان نمی گفتند. پيترفروچن(Peter Freuchen ) که بيش از نيم‌قرن در ميان اسکيموهای قطبی زيست در باره‌ی ارزش نام در ميان اسکيموها می نويسد: «اسکيموی قطبی هرگز نام‌اش را به زبان نمی آوَرد، اگر چنين می کرد ممکن بود که قدرتِ جاوديیِ آنرا بشکند.» ۱۶ روح های شرير با دانستن نامِ فرد ممکن بود که به وی آسيب برسانند. از اين روست که بسياری از اسکيموها برای احتياط بيش از يک نام داشتند تا اگر يکی از آنها به دلائلی آلوده شد بتوانند از نامهای ديگر استفاده کنند. ارزش نام برای اسکيموها به درجه‌ای بود که نوزاد پيش از نامگذاری انسان به شمار نمی رفت؛ نوزاد، تنها زمانی به مرتبه‌ی آدمی می رسيد که نامی بر وی نهاده می شد. بنابراين در پاره‌ای از قبيله های کانادا و آلاسکا، نوزادان دختر را پيش از نامگذاری سر-به-نيست می کردند.

 

 

زن

کيش اسکيمويی به کارکردهای بيولوژيک زن چون زايش، عادت ماهانه، جنين‌اندازی بسيار حساس بود و در صورتِ رويکردِ هر يک، زن می بايست يک رشته تابو را برای نگاهداشتِ سامان جامعه رعايت کند. برای نمونه زنی که عادت ماهانه داشت، ناپاک قلمداد می شد و نمی بايست نام جانوران شکاری را ببرد؛ چرا که اگر چنين می کرد روح جانور می رنجيد و تن به شکار شدن نمی داد و يا به شکارگر آسيب می رساند. بنابراين به هنگام کمبود يا نبودِ جانوران شکاری و بروز رخدادهای ناگوار برای شکاگران، زنان نخستين کشانی بودند که مورد بدگمانی شمن قرار می گرفتند.

 

 

طلسم (Amulet)

استفاده از طلسم در ميان اينوئيت ها بسيار روان بوده است. طلسم را که از پَر و پوست و استخوان جانوران شکاری می ساختند، مردان می پوشيدند. پوشنده‌ی طلسم دارای شايستگی ها و توانايی های جانوری می شد که طلسم از آن ساخته شده بود.

 

 

۷- تاريخِ نوينِ گرينلند

جنگِ جهانی دوم، گرينلند را نيز که در آنسر دنياست به صحنه‌ی کارزار و کشمکش قدرت های درگير مبدل کرد. پس ار اشغال نظامیِ دانمارک در سال ۱۹۴۰، دولت آلمان برآن می شود تا گرينلند را نيز از طريق دولتِ تحتِ کنترلِ خود در دانمارک اداره کند؛ ولی دور بودن گرينلند از دانمارک، اين امر را دشوار می کند و رابطه‌ی دانمارک با کُلُنیِ خود عملأ قطع می شود.

موقعيت جغرافيايی گرينلند – همسايگی‌اش با قاره‌ی آمريکا و قرار گرفتن‌اش ميان آمريکا و اروپا سبب می شود که آمريکا برای جلوگيری از نزديک شدن احتمالی آلمان به مرزهای خود و برای زير نظر گرفتن ميدان های جنگ تلاش‌هايی برای کنترل اين جزيره بکند

در سال ۱۹۴۱، يعنی يکسال پس از اشغال دانمارک بر دستِ آلمانِ نازی، آمريکا پيمانی با کوفمن (Kauffmannn) سفير وقتِ دانمارک در واشينگتن می بندد. کوفمن به  ابتکار خود و به عنوان نماينده‌‌ی دولتِ دانمارک (دولتی که رسمأ وجود نداشت) اين پيمان را امضاء می کند. به موجبِ اين پيمان آمريکا حاکميتِ دانمارک را بر گرينلند به رسميت می شناسد و در برابر اجازه می يابد که گرينلند را تا زمانی که مرزهای خود را در خطر می بيند، تحتِ اشغال نظامیِ خود در آورد. آمريکا به زودی دست به کار بنا کردن فرودگاه‌های نظامی، بندرگاه‌ها و ايستگاه‌های هواشناسی می شود و جای پايش را در گرينلند استوار می کند

جنگ، دگرگونی هايی در زندگیِ گرينلندی ها به وجود می آورد و چشمِ آنان را به يک معنا به روی جهان باز می کند. در طول جنگ، به سبب قطع بودن رابطه‌ی گرينلند با کشور مادر –دانمارک- کالاهای مورد نياز مردم از سوی کشورهايی چون کانادا و آمريکا بر‌آورده می شود. در اين ميان کالاهای تازه‌ای نيز به گرينلند وارد می شود. يکی از با ارزشترين اين کالاها نفت است. گرينلندهای که تا آن زمان از چراغ سنگی چربی‌‌سوز استفاده می کردند پس از آشنايی با نفت، خانه‌هاشان را با چراغ نفتی روشن می کنند. بدين ترتيب جنگ سبب می شود که گرينلندی ها برای نخستين با با کشورهايی غير از دانمارک آشنا شوند.

پس از جنگ، گرينلندی ها خواهان بازنگری سياستِ دانمارک در گرينلند می شوند. آنان که در طول جنگ به کشور مادر وفادار مانده بودند خواهان دگرگونی ها بنيادی در جامعه‌ی گرينلند می شوند. به بيان ديگر می خواهند حق و حقوقی برابر با دانمارکی ها داشته باشند. سياستمدادان گرينلندی خواست ها و پيشنهادهايشان را پس از نشست‌هايی به آگاهیِ مقامات دانمارک می رسانند. نياز به دگرگونی و بهبود شرايط اجتماعی و اقتصادیِ گرينلند توسط دانمارکی ها هم که از طريق گزارش هايی در جريان نابسامانی های اجتماعی و اقتصادیِ گرينلند قرار گرفته‌اند احساس می شوند. در چنين فضايی‌ست که نخست‌وزير وقت دانمارک، هانس هدتُت (Hans Hedtoft) در سال ۱۹۴۸ سفر تاريخی‌اش را به گرينلند انجام می دهد. در اين سفر هانس هدتُفت طیِ سخنرانی‌ِ پُرشوری برای مدرنيزه کردن جامعه‌ی گرينلند و بازنگری جايگاه سياسیِ آن در قلمرو پادشاهیِ دانمارک موافقت می کند و بلافاصله کميسيون بزرگی مرکب از نمايندگان دانمارک و گرينلند برای بررسیِ راههای مدرنيزه کردن جامعه‌ی گرينلند تشکيل می شود.

سال ۱۹۵۳ آغاز دگرگونی های بنيادی و سرگيجه‌آور در گرينلند است.در اين سال، در پيِ دگرگشتِ قانون اساسیِ دانمارک، گرينلند رسمأ از رتبه‌ی کشوری کُلُنی بيرون می آيد و همپايه‌ی ديگر بخش‌های کشور پادشاهیِ دانمارک می شود. گرينلندی ها دارای حق رأی می شوند و دو نماينده برای پارلمان دانمارک بر می گزينند. آنان از اينکه شهروندِ کشور پادشاهیِ دانمارک می شوند، بسيار خوشحال‌اند. دولت وقتِ دانمارک برای مدرنيزه کردن/دانمارکی کردن جامعه‌ی گرينلند، و تبديل آن از جامعه‌ای متکی به شکار به جامعه‌ای مدرن، به يک رشته کارهای بنيادی دست می زند: زبان آموزشی که تا آن زمان گرينلندی بود دانمارکی می شود، سيستم قضايی دانمارک در گرينلند پياده می شود و...

برای دگرگون کردن سازمان های سنتیِ جامعه و پديد آوردن زيرساختی نوين، مهندس‌ها و تکنيسين ها و به ويژه صنعت‌گران بسياری از دانمارک رهسپار گرينلند می شوند.بيشتر گرينلندی ها که تا آن زمان در ماندگاه (روستا) های پراکنده در گوشه و کنار گرينلند به شکارگری می پرداختند، به روش های گوناگون-از جمله اينکه به کوچندگان کار و خانه داده خواهد شد- به شهر ها کوچانده می شوند. دو هدف از کوچاندنِ شکارگران به شهر ها دنبال می شود:یکی اینکه به نیروی کار آنان در روندِ نوسازیِ جامعه نیاز است و دیگر اينکه نگاهداریِ ماند‌گاه های پراکنده در سرزمين پهناور گرينلند و بر آوردن نيازمندی های آنها بسيار دشوار و پُرخرج است. به زودی دسته دسته شکارگران به همراه خانواده هايشان رهسپار شهرها می شوند و در بلوک های آپارتمانیِ نوساز خانه‌‌گزينی می کنند

شهروندهای تازه، در کارهای ساده به کار گمارده می شوند. ولی ديری نمی گذرد که رشته ها پنبه می شود:شکارگران نمی توانند نظم و انظباط کاری داشته باشند. آنان که به شکارگری خو گرفته‌اند نمی توانند چندين ساعت در فضايی دربسته دل به کار بدهند و کارگری کنند از اين روست که بسياری از آنان نه تنها به هنگام سرِ کار نمی آيند، بلکه در روزهای خوش آب و هوا، سرِ خود، کار را رها کرده پیِ شکارگی می روند. بدين ترتيب برنامه‌ی جذبِ کوچندگان در جامعه‌ی نوين و بهره‌گيری از نيروی کار آنان در نوسازی جامعه با دشواری‌های بزرگی روبرو می شود.

در روندِ نوسازیِ جامعه رشته‌ی کارها بيش از پيش از دستِ گرينلندی ها بدر آمده به دستِ دانمارکی ها می افتد و گرينلندی‌ها به جای شرکتِ فعال در نوسازیِ جامعه‌‌ی خود به پيرامون آن رانده می شوند. در نتيجه، نابسامانی های اجتماعیِ زيادی چون بيکاری، اعتياد به الکل و مواد مخدر و خودکشی رفته‌رفته گريبانگير جامعه می شود.

در اين ميان قانون «سنجه‌ی زادگاه» هم که آشکارا ميان گرينلندی ها و دانمارکی ها جدايی قائل است به کار بسته می شود.۱۷ به کار بستن اين قانون در سال ۱۹۶۴ کاسه‌ی صبر جوانان گرينلندی به ويژه قشر روشنفکر و دانش‌اندوخته را لبريز می کند. آنان در عمل در می‌ يابند که چندان هم شهروندِ واقعیِ دانمارک قلمداد نمی شوند؛ بنابراين سياست يک بام و دو هوای دانمارک را به ريشخند می گيرند. رفته‌رفته با افزايش نابسامانی های جامعه، موج های اعتراضیِ گسترده‌ای بر سياستِ دانمارکی کردن جامعه بر می خيزد. جوانان با تشکيل جزب های گوناگون به بسيج توده‌ها می پردازند و شاعران با سرودن شعرهای پُرشور حس خودبودگی و غرور ملی را در توده ها بر می انگيزند. يکی از شاعران معروف گرينلندی به نام آقالوک لونگه

(Aggaluk Luynge) به طنز می نويسد: «مادر دانمارک/آيا ما بايد آنقدر در آغوش تو فشرده شويم تا بميريم؟»۱۸و پاره‌ای ديگر از شاعران و نويسندگان با بيانی مستقيم سياست های دانمارک را در گرينلند آشکارا ويرانگر می خوانند و خواهان استقلالِ کامل گرينلند می شوند.

 

 

پايگاه نظامیِ آمريکا در تووله(Thule)

اسکيموهای قطبی که رابرت پيِری و کنود راسموسن را در سفرهای اکتشافی‌اشان ياری کردند، سرنوشتِ ديگری پيدا کردند. پس از پايان جنگِ جهانی دوم و به دنبال دو قطبی شدن جهان، گرينلند به سبب موقعيت حساسِ جغرافيايی‌اش، جايگاهی ويژه و پُر ارزش در سياستِ استراتژيک اتمی آمريکا پيدا می کند. آمريکا خواهان ايجادِ پايگاهِ نظامی بزرگی در شمال گرينلند، تووله، می شود. دولتِ دانمارک در سال ۱۹۵۱ بدون کوچکترين مشورتی با شکارگران و يا هماهنگی با نمايندگان آنان با خواستِ آمريکا موافقت می کند و بزودی، کار ساختنِ چندين فرودگاه و يک پايگاه بزرگِ نظامی در منطقه‌ی تووله آغاز می شود. ۱۹

دو سال بعد در سال ۱۹۵۳ پايگاه، گسترش می يابد و در جريان گسترش پايگاه ۲۳ خانواده‌ی شکارگر اسکيمو به زور از زيستگاه و شکارگاهِ هميشگی‌اشان به پرت‌ترين کرانه‌ی شمال غربیِ گرينلند رانده می شوند. از اينجا گِرِه‌‌يی ميان اسکيمو های قطبی و گرينلند با دانمارک به وجود می آيد که هنوز هم بايد و شايد گشوده نشده است.با توجه به ارزش بزرگی که يک شکارگاه خوب برای يک شکاگر دارد تصور زيان بزرگی که از اين رهگذر به شکارگرانِ اسکيمو وارد آمده دشوار نيست. از اين روست که شکاگران صدای خرده‌گيری‌اشان را بلند می کنند. دولتِ دانمارک هميشه برآن بوده است که شکارگران به ميل و دلخواه خود کوچيده‌اند و شکاگران يکصدا می گفته‌اند که به زور کوچانيده شده اند و از اين بابت زيان های مادیِ بسياری ديده‌اند.

کوتاه سخن آنکه، سرانجام، دادگاهِ کشوری دانمارک پس از گذشت چهل سال و پس از بررسیِ انبوهی گزارش، در سال ۱۹۹۹ ادعای شکاگران را تأييد می کند و برای هر شکارگر ۲۵۰۰۰ کرون (برابر با ۳۵۰۰ دلار آمريکايی) خسارت در نظر می گيرد. پرونده‌ی اين شکايت هنوز بسته نشده است؛ چرا که شکارگران مبلغِ پيشنهادی را نپذيرفته‌ و خواهان بازنگری به شکايتِ‌اشان شده اند.

 

 

خودگردانی (Home Rule)

به دنبال خرده‌گيری ها و ناخرسندی ها، سرانجام در سال ۱۹۷۹ در پیِ يک‌ همه‌پُرسی گرينلند به خودگردانی دست می يابد و دولتِ خودگردان، کار اداره‌ی امور داخلیِ گرينلند را به دست می گيرد. پس از خودگردانی، روندِ دانمارکی کردن گرينلند متوقف می شود و توجه به زبان و هويّت و فرهنگِ بومی افزايش می يابد. دگرگونی هايی در روشِ استخدام دانمارکی های کارشناس و صعنتگر روی می دهد. آنان از اين پس توسط دولتِ خودگردان به اصطلاح به کار خوانده می شوند و ناگزير از گذراندن دوره‌ای کوتاه (سه هفته) در باره‌ی زبان و فرهنگِ گرينلندی می شوند. نامهای بومیِ شهرها بيش از پيش جايگزين نامهای دانمارکی می شود و برای ترميمِ آسيب های روانی ناشی از تصادم فرهنگی، قدم‌هايی برداشته می شود. در سايه‌ی چنين کوشش‌هايی ست که مايه‌ی خودباوری گرينلندی ها رفته رفته تقويت می شود و گرينلندی بودن دوباره سبب سربلندی و سرافرازی می شود.

 

 

آرزوی استقلال کامل

با وجودِ دستيبابی به خودگردانی، هنوز رشته‌های بسياری گرينلند را به دانمارک وابسته نگاهداشته است. صنايع عمده‌ی گرينلند، ماهيگيری و ميگوگيری و توليد پوستِ جانوران شکاری‌ست. درآمدِ بدست آمده از صدور اين فراورده ها پاسخگوی دَررَفتِ سنگين جامعه‌ نيست. چرخ های اقتصادِ کنونی گرينلند با يارانه‌ی ميلياردی دانمارک به گردش در می آيد.

با اينکه بيش از ۸۰ درسد گرينلندی ها شهر نشين شده‌اند، فرهنگِ شهرنشينی چون برنامه‌ريزی، دانش‌اندوزی، آينده‌نگری بايد و شايد در جامعه ريشه ندوانده است. در نتيجه گرينلند افزون بر کمبود سرمايه‌‌ی مالی با کمبودِ افرادِ دانش‌آموخته و کارآزموده نيز برای اداره‌ی نهادهای خود روبروست. برای نمونه در نهاد آموزش و پرورش هنوز بخش چشمگيری از آموزگاران و دبيران، دانمارکی هستند. نهادهای ديگر جامعه هم کم و بيش چنين است.

در سراسر گرينلند يک دانشگاه بسيار کوچک هست که آن هم تنها در رشته‌ی گرينلندی و تارخ دانشجو می پذيرد و جوانان گرينلندی برای کسبِ تحصيلاتِ دانشگاهیِ ديگر ناگزير از رفتن به دانشگاه‌های دانمارک هستند. کوتاه سخن آنکه وابستگیِ گرينلند به دانمارک چندسويه‌ست و به آسانی گسستنی نيست.

با اين همه گرينلندی ها از آرزوی رسيدن به استقلال کامل دست برنداشته‌اند و در اين راستا، برای دست يابی به منابع درآمد تازه و استوار کردن پايه های اقتصاد ملی می کوشند. برای نمونه در سالهای اخير توجه زيادی به صنعت جهانگردی شده است. گرينلند طبيعتی بی‌مانند و مردمی دلپاک دارد. بسياری آرزومندِ ديدن اين جزيره‌ی بی مانندِ قطبی هستند؛ ولی به سبب دور بودن گرينلند، هزينه‌ی سفر به اين سرزمين بسيار بالاست و اين امر گسترش صنعتِ توريسم را با دشواری های زيادی روبرو کرده است. زمينه‌ی ديگری که گرينلندی ها برای رسيدن به ناوابستگی به‌ آن اميد بسته‌اند، منابع طبيعی گرينلند است. کشفِ نفت و ديگر موادِ پُرارزشِ کانی می تواند زمينه‌ی واقعیِ استقلال گرينلند را فراهم کند.

 

 

چند نکته در باره‌ی نوک

نوک، پايتختِ گرينلند، شهری مدرن است. هرآنچه در شهری مدرن يافت شود در نوک هم کم و بيش هست. دو فروشگاه بزرگ در مرکز شهر وجود دارد که به فروشگاههای بزرگ دانمارک ماننده است. در اين فروشگاه‌ها جز شير و سبزی تازه همه چيز يافت می شود. بيشتر کالاهای اين فروشگاه ها وارداتی‌ست؛ اين است که بهايشان حدودِ ۳۰ درسد گرانتر از بهای آنها در دانمارک است.

بهای کالاهای بومی چون گوشتِ نهنگ، گوشتِ گوزن شمالی و ماهی بسيار مناسب است.ارزانتر از همه گوشتِ خوکِ آبی‌ست که در فروشگاه شکارگران يافت می شود؛ گوشتِ خوک آبی را کپه کپه می فروشند. هر کپه را که نزديک به ۵ کيلو وزن دارد و از بخش های گوناگون بدن جانور تشکيل می شود ۵۰ کرون (حدود ۶ دلار) می فروشند. قيمتِ نوشابه های الکلی نزديک به سه برابر آنها در دانمارک است. با اين همه مصرف سرانه‌ی الکل در گرينلند بسيار بيشتر از دانمارک است.

نوک، کم و بيش ۱۳ هزار نفر جمعيت دارد. بيشتر دانمارکی هايی که در گرينلند هستند در نوک زندگی می کنند. وجودِ دانمارکی ها و نسل دورگه‌ای که به ويژه پس از مدرنيزه کردن گرينلند به وجود آمده سيمای شهر را دگرگون کرده است

 

 

یاد داشت ها:

۱- Inuit بیشتر مردمی که به «اسکیمو» معروف شده‌اند خودشان را «اینوئیت» می خوانند. اینوئیت به معنای انسان است، در حالیکه اسکیمو، نامی که گفته می شود سرخپوستان به آنان داده‌اند، به معنای «کسانیکه گوشتِ خام می خورند» است.

امروزه واژه‌ی اسکیمو بیشتر در پژوهش‌های تاریخی این قوم به کار می رود و زندگیِ ويژه‌ای را در نظر مجسم می کند. در کانادا، واژه‌ی اینوئیت مدت‌هاست که جای واژه‌ی اسکیمو را گرفته است. در گرینلند تنها کسانیکه در شمالی‌ترین بخش این سرزمین به شیوه‌ی پیشین با شکارگری زندگی می کنند، اسکیمو (اسکیموهای قطبی) خوانده می شوند. مردمان دیگر بخش ها خود را گرینلندی یا اینوئیت می خوانند و زمانی که از گذشته گفتگو می کنند می گویند «نیاکان اسکیموی ما...» در هر حال باید به یاد داشت که واژه‌ی اینوئیت و اسکیمو در اصل همان است.

۲- درون مدار قطبی تقریبأ نیمی از سال شب است و نیمی روز. می گویند که ظلمات معروف همان شبِ بلندِ زمستان قطبِ شمال است که اسکندر به جستجوی آبِ حیات به آنجا رفت...! (فرهنگِ معین).

۳- نگاه کنید به:

Kock, Palle Ed. Knud Rasmussens Ekspeditionsberetninger (1902- 1924),

Gyldendale, Denmark, 1979. Bind 3.s 147-152

۴- این نام را رابرت پیِری(Robert Peary) ،‌ قطب‌پژوه سرشناس آمریکایی به مناسبت روز استقلال آمریکا به این منطقه داده‌است.

۵- گرینلند در گذشته به زبان بومی Inuit Nunaat «سرزمین انسان ها» خوانده می شد و اکنون Kalaallit Nunaat «سرزمین گرینلندی‌ها» خوانده می شود.

۶- نگاه کنید به:

Lidegaard, Mads. Grønlands Historie. Nyt Nordisk Forlag Arnold Busck, Denmark, 1991. s. 20-21

۷-  Hans Egede را در زبان دانمارکی هَنس ایله تلفظ می کنند.

۸- نگاه کنید به:

Peary Robert E.(1856-1920). The North Pole: Dover Publication, INC, New York, 1988. PP. 43-44

۹- نگاه کنید به:

Robert Petersen. Udforskningen af det lukkede land fortsætter. Kallalit Nunaat, Grønland. Gynther, Ben & Møller, Agigssiaq Ed. Gyldendanske boghandel, 1999, s. 236

۱۰- نگاه کنید به

Freuchen Peter. Book of the  Eskimos. The world Publishing Company. USA, 1961. p. 95

۱۱- نگاه کنید به:

Kock, Palle Ed. Knud Rasmussen Ekspeditionsberetninger (1902-1924),

Gyldendale, Denmark, 1979  Bind 1. s. 130

۱۲- نگاه کنید به:

Kock, Palle Ed. Knud Rasmussen Ekspeditionsberetninger (1902-1924),

Gyldendale, Denmark, 1979  Bind 4. p. 45

۱۳- شمن را به زبان اسکیمویی آنگاگوک Angagok می گویند

۱۴-  نگاه کنید به:‌

Seidelman Harold & Turner James. The Inuit Imagination, Thames and Hudson, USA, 1994, s. 71

۱۵-  نگاه کنید به:

Burch, Ernest S, Jr. The Eskimos. The world publishing Company. USA, 1961. 155

۱۶- نگاه کنید به:

Freuchen Peter. Book of the  Eskimos. The world Publishing Company. USA, 1961. p. 155

۱۷- به موجب این قانون، پایه‌ی حقوق کسانیکه در دانمارک زاده شده بودند بیشتر از حقوق کسانی بود که در گرینلند زاده شده بودند.

۱۸- بر گرفته از:

Mikkelsen, Hanne Guldberg. Inuit og den lange vej. Gyldendal Undervisning, Denmark, 1989 s. 40

۱۹- بعدها آشکار می شود که دولت دانمارک برخلافِ سیاستِ رسمی‌اش پنهانی به آمریکا اجازه داده است که سلاح اتمی نیز در پایگاه‌اش نگاه دارد. در سال ۱۹۶۸ یک هواپیمای بمب‌افکن آمریکایی در منطقه سقوط می کند. در اثر سقوط هواپیما مواد رادیو‌اکتیو‌ِ پلوتونیوم بخش گسترده‌ای از منطقه را آلوده می کند؛ شکاگران برای مدتی از شکار در آن منطقه بازداشته می شوند و پاره‌ای از آنان به سبب شرکت در روندِ پاکسازی جان‌اشان را از دست می دهند. پس از آشکار شدن متن اجازه‌نامه‌ی نخست وزیر وقتِ دانمارک به آمریکا، که جنجال بزرگی بر انگیخت، دولت خودگردان گرینلند خواهان شرکت در روندِ تصمیم‌گیری‌های مهم دانمارک در سیاست خارجی‌اش به گرینلند می شود و به این خواست دست می یابد.

منابع دانمارکی و انگلیسی:

Back, Ove. Grønland før og nu. Aschehoug, Denmark, 1989

Burch, Ernest S, Jr. The Eskimos. The world publishing Company. USA, 1961

Colombo, John Robert Ed. Poems of the Inuit. Obsorn Press, Canada, 1981

Freuchen Peter. Book of the Eskimos. The world Publishing Company. USA, 1961

Kock, Palle Ed. Knud Rasmussen Ekspeditionsberetninger (1902-1924),

Gyldendale, Denmark, 1979 

Krog, Knud J. Erik den Rødes Grønland. National Museets Frolag. Denmark, 1982

Gynther, Bent & Møller, Aqigssiaq Ed. Kallalllit Nunaat. Gyldendanske boghandel, Denmark, 1999.

Mikkelsen, Hanne Guldberg. Inuit og den lange vej. Gyldendal Undervisning, Denmark, 1989.

Morrison, David & Germain Georg-Hebret. Inuit. Canadian Museum of Civilization, Hull, Quebec, Canada 1995

Rasmussen, Knud. Myter og Sagen fra Grønland. Forlaget Sesam, Viborg, 19944 (Udvalg ved Jørn Riel)

Peary Robert E. (1856-1920). The North Pole: Dover Publishing, INC, New York, 1988

Seidelman Harold & Turner James. The Inuit Imagination , Thames and Hudson, USA, 1994

Film

Jette Bang. Inuit, 1940

سه فیلم مستند در پیوند با سفرهای اکتشافی به شمال گرینلند، کانادا،‌ و سیبری تحت نام مشترکِ طلسم شمال

Spell of the North

 

 

 

بالا