|
آبشخور
پارهای از
ایماژههای
شعر شاملو |
رضا
فرمند |
|
|
در
گذشته، که
حرکت جامعه
بسیار کند
بود فاصلهی
این دو جهان
کم بود؛ ولی
در جامعهی
مدرن به سبب
شتاب پیشرفتها
فاصلهی
این دو جهان
بیشتر و
بیشتر میشود.
در دورهی
پیشامدرن،
برای نمونه،
بنیاد و
زیرساخت
جامعه قرنها
ثابت بود.
دولتها عوض
میشدند ولی
شکل بنیادی
زندگی کم و
بیش دستنخورده
باز میماند:
ابزار تولید
همان بود؛
وسیلهی جا
به جا شدن
همان بود؛
ابزار جنگ
همان بود. در
چنین دورهای
شاعر آنچه را
که کم و بیش در
جهان ادبی
تجربه میکرد
در جهان
واقعی خودش
هم میکرد.
اگر در
ادبیات،
برای نمونه،
سخن از اسب و
شمیشر و خنجر
و سواران
جنگجو بود
همینها را
شاعر در گوشه
و کنار زندگیاش
میدید. از
آنجائیکه
این دوره
بسیار
طولانی بود
فراوردههای
شعریاش هم
فراوان بوده
است. برای
نمونه، شعر
کلاسیک ما
انباشته از
واژههایی
چون اسب و
شمشیر و تیر و
کمان است. بیش
از هزاران
بار این واژهها
در شعر آمده و
ترکیبها و
ایماژهای
گوناگونی از
آنها
آفریده شده است.
در این باره
فقط کافیاست
که به
شاهنامهی
فردوسی نگاه
کنیم تا به
پهنای کار پی
ببریم. زمان
میبرد تا
پدیدههای
تازه زیسته
شوند و به طور
طبیعی وارد
ادبیات شوند.
مدتهاست که
اسب و
شمشیر
کاربردشان
را به عنوان
ابزار اصلی
جنگ از دست
داده و جایاشان
را به تانگ و
تفنگ دادهاند.
با اینهمه
بکار بردن «شمشیر»
و «اسب» در شعر
آسانتر است
از بکار بردن تانگ و
تفنگ؛ و دلیل
سادهاش این
است که شاعر،
اسب و شمیشر
را در جهان
ادبی بیشتر
زیسته است تا
تانگ و تفنگ
را در جهان
واقعی. ذهن
شاعر
انباشته از
هزاران
ترکیب
وایماژه از
اسب و شمشیر
است و نه از
توپ و تانک. و
همین جاست که
کار نازک
شاعر آغاز میشود.
اینکه چگونه
به پدیدههای
جهان ادبی و
جهان واقعی
برخورد کند. از
واژههایی
چون اسب و
شمیشر و خنجر
اصطلاحها
زیادی ساخته
شده است که
وارد بدنهی
اصلی زبان
شده است. چون «خنجر
از پشت زدن» «شمشیر
از رو بستن» ...ولی
آیا میشود
در زمان
کنونی هم «شمشیر»
را سمبل قدرت
خواند (البته
در کشورهای
مسلمان چنین
است) و یا از
آن به عنوان
یک وسیلهی
سودمند نبرد
نام برد؟ و یا
از اسب به
گونهای
نوشت که
انگار هنوز
هم وسیلهی
اصلی جا به
جایی ست؟ به
هر حال به این
گونه واژهها
که نشان جهان
گذشتهاند
باید با یک
فاصله
برخورد کرد و
به جای آنها
تا حد ممکن از
واژههای
تازه سود برد. * شمشیر
و اسب دو واژهی
کلیدی است که
زندگی
پیشامدرن را
بازتاب میدهد.
شاملو
هنگامی که،
آگاهانه به
شمشیر میاندیشد
به این نکته
توجه دارد. «به
روزگار ما/
شمشیر/ سلاح
افسانههاست»
(لوح، آیدا:
درخت و خنجر و
خاطره). این
را زمانی مینویسد
که آگاهانه
مسیحیت را با
اسلام، دینی
که شمشیر را
سلاح عدل و
داد مینامد
مقایسه میکند.
ولی وقتی
خودش را به
شعر میدهد،
ناخودآگاه،از
شمشیر به جای
تفنگ
استفاده میکند.
در شعر «و
حسرتی» ، برای
نمونه،
میخواهد
بگوید که که
حکومت شاه
برای
ترساندن
مردم و
تثبیت پایههای
قدرتش دست به
اعدام
مخالفاناش (همگنان
شاعر) میزند.
برای اینکه
حرفش را بزند.
به عقب میرود.
شاه میشود
امیر و تفنگ
میشود شمشر: «
و امیران/
نمایش قدرت
را/ شمشیر
برگردن
محکوم میزدند
(۱۳۴۸) (و
حسرتی،
مرثیههای
خاک) باز
نمونههایی
که شاعر
ناخودگاه از
شمشیر به
عنوان سلاحی
که در زمان
خودش کاربرد
دارد سود
برده است.: کنار
شب/ خیمه
برافراز، اما
چون ماه
برآید شمشیر/
از نیام/ برآر و
در کنارت/
بگذار (شبانه،
ابراهیم در
آتش) ۱۳۵۲ * داسی
سرد بر آسمان
گذشت که
پرواز کبوتر
ممنوع است. صنوبرها
به نجوا چیزی
گفتند و
گزمگان به
هیاهو شمشیر
در پرندگان
نهادند (
محاق،
ابراهیم در
آتش) ۱۳۵۱ این
شعرها بیشتر
فضای زمانهای
گذشته را
بازتاب میدهند
تا زمان شاعر
را. کاربرد
واژههایی
چون «خیمه»، «شمشیر»
«نیام»، «داس» و
«گزمه» هم این
فضا را تقویت
میکنند. * اکنون
نمونههایی
از «اسب». در
زندگی شهری،
اسب جایی
ندارد. در
روستاها
هنوز از اسب
بهرههایی
میبرند. ولی
اسب به عنوان
وسیلهی جا
به جایی و
وسیلهی جنگ
کاربردش را
از دست داده
است. بسیاری
حتی برای
تفنن سوار
اسب نشدهاند.
شاملو در شعر
«فراقی» برای
اینکه بیتابیاش
را برای
دیدار یارش
نشان دهد
چنین مینویسد: چه
بیتابانه
تو را طلب میکنم! بر
پُشتِ سمندی/گویی/
نو زین که
قرارش نیست (فراقی،
دشته در دیس) کسی
که عمری با
اسب زیسته
باشد زود میتواند
با این تصویر
پیوند
برقرار کند.
ولی حس این
تصویر برای
شهرنشینها
دشوار است.
نمونهی
دیگری که
حکایت از
میدانهای
نبرد زمان
گذشته میدهد:
جنگی
از این
فرساینده تر
نیست که
پیش از آنکه
باره
برانگیزی/
آگاهی که
سایهی عظیم
کرکسی گشودهبال بر
سراسر میدان
گذشته است (در
جدال با
خاموشی،
مدایح بیصله) یعنی
پیش از آنکه
با اسب (باره)
به میدان
نبرد بتازی
میدانی که
خوراک کرکس
خواهی شد.
تفسیر سیاسیاش
اینست که اگر
بر حکومت
بشوری میدانی
که کشته
خواهی شد.
آبشخور
ایماژ
شعرهای
نامبرده،
همانطوریکه
گفته شد،
زندگی گذشته
است. در
این نمونهها
شاعر برای
بیان زندگی و
زمان خودش
تنها به
ادبیات
گذشته تکیه
زده است. این
است که که
فضای
پیشامدرن را
در ذهن
بازتاب میدهند.
به زبان
دیگر،
همروزگاران
بیهقی آسانتر
میتوانند
با فضا و
تصویر این
شعرها پیوند
برقرار کنند
تا انسان
معاصر. با
نگاهی به
نمونههای
بالا نکتهای
دیگر روشن میشود
و آن اینکه
این شعرها
بیشتر به
دورهی پس از
«لحظهها و
همیشه» تعلق
دارند؛ دورهای
که شاملو تحت
تاثیر همه
جانبهی نثر
فارسی قرنهای
چهارم و پنجم
قرار میگیرد. تا
آنجا که شدنی
است شاعر
باید بکوشد
تا واژههای
تازهی
پیراموناش
را وارد شعر
کند تا شعرش
رنگ و بوی
زماناش را
بگیرد. یعنی
آگاهانه به
جهان ادبی و
جهان
پیراموناش
برخورد کند و
این دو را
بیامیزد.
نیما برای
نمونه زندگی
روستایی را
میبیند و با
آوردن نام
کوهها،
گیاهان و
پرندگان
پیراموناش (وازنا،
داوک، ریرا....)
رنگ و بو و
فضای دهکدهی
یوش را وارد
شعرش میکند؛
ولی زندگی
شهری را باید
و شاید نمیبیند.
به
هر حال،
آمیختن
واژگان جهان
ادبی و
واژگان تازه،
نازکیهایی
میخواهد.
آندسته از
شاعرانی که
کورکورانه
از شاملو
پیروی کردند
شعرشان
انباشته از
اسب و شمشیر و
گزمه و واژههای
آرکائیک
دیگر شده است
و روشن است که
به همین پایه
هم از هویت،
تازگی و
طراوت
شعرشان
کاسته شده
است. دسامبر
۲۰۰۷
|