خانه

رضا فرمند

بخش نخست

 

شبهای سفید. بخش‌۲

درنگهایی در گوشه‌ و کنار این دفتر

در این بخش می خوانید:

روسپی‌سرای بزرگِ تهران / دوشیزه‌ی شنگ / هماغوشی و تک‌آغوشی / پرنده‌ی اندیشمند / عشق زمینی / دستامدِ دوست‌داشتن / در کجای این کلمه ها / اینسو و آنسو / کیمیا خاتون / ساعتِ تن / صدای نوشانوش / رنگِ زندانی / در این سرزمین / زن بدیهه‌گو / دختر لک‌ دیده / جوانِ نرموک / عروس‌گردانی در کپنهاک / حکایتِ خرمقدس و زن زیبا / چشم‌انداز / شعر پراکنده / این کلمه ها / سافو / آزاده خانم / پالونه / سروده های هوس / پیوست: پورنوگرافی

********************************************************

  روسپی‌سرای بزرگِ‌ تهران

 

مهبانوی کودکی‌ام

در پیچ‌وتابِ گریز

چون گلپَرَکی بزرگ

در بازوان‌ شاد‌اَم پَرپَر می زد

که گلشرارِ بالندگی

ناگهان در خون‌ام شکفت.

 

شامگاهِ دیگر

سایه‌گاهها

             دلکش‌تر شده بود

وَ گریزش و آویزش ها شیرین‌تر

که بوفی بزرگ

ناگهان میانِ بازی ما چرخید

وَ شادنازِ آهوتک‌ام، مینوک‌ام

آن مامانی را

از چشم‌ِ پاکترینِ پُرسش‌هایم ربود:

 

«شرم کنید

دیگر بزرگ شده‌اید!»

 

در هَوسیادِ نوبُرنایی‌ام

زآن پس دیگر چیزی نمانده‌است

مگر

ریزش و آمیزش سهم‌انگیز گناه و لذت

در واژه های نرم‌اَم

خود‌آغوشی در پس‌پناهِ وجدانِ آلوده

کشیده‌ شدن به سکوتِ نرم و گرمِ زنان بیگانه

و فشرده شدن در چشمهای دوراندیش.

 

بعد

بوییدن نازکی‌اش از برگِ گل

لواشک، بالنگ

شلالِ نرمِ بلال

و سپس

در روسپی‌سرای بزرگِ تهران

کز زیارتکده‌ای

پُر جنب‌و جوش‌تر و شلوغ‌تر بود

با سیل ساکتِ مردان

سرایهای رنگین را پیمودن

در نوبتِ بلندِ شرم نشستن

و رفتن پیاپیِ زنی را

پنهانک

از غرفه به خانه

وز آبخانه به غرفه تماشان کردن.

و بعد

با بدنِ سرد

منگ و سرافکنده

در شتابِ بی پروای‌اش برهنه شدن

وَِ سری را دیدن که به دیوار چرکین

مماس می شد و برمی گشت

وآنگاه

هراسناک و سراسیمه

از لُملُمه‌ی کهنه‌قالتاق‌ها گذشتن

وز کوچه های خلوت‌ و تاریک

به خیابانِ روشن پیوستن

و سرانجام

گسسته‌دَم و پُرآشوب

در سکوتی کبود نشستن

و بر پنجره‌ی تَرناکِ اتوبوس

کوچه‌ای را دیدن

وَ دخترکِ ملوس و سبک‌پایی را

که شاد می دوید.

**********************

دوشیزه‌ی شنگ

 

دوشیزه‌ای که شنگ و بهارناک و مستانه بود

در دامنِ پِرپِریِ تابستانی

نیمه‌برهنه

بی‌ سینه‌بند

زیرِ نگاهِ رشکناکِ جوانک ها

چو شهبانویی

مینویی

در حلقه‌ی ما پسرک ها می نشست.

 

یک روز تابستان

خوب یادم هست

در پسکوچه‌ی سست و خُنک

- از سکویی که بر آن

با چشمهای خمارناکش آرام می جنبید-

دستنبویم را بازی‌جویانه

از دستهای شرور و بازی‌بازم قاپید

و آنرا

در میانگاهِ کشمکشی شیرین

ناگهان

درون دامنش انداخت

 

و دستِ سبک‌خیز من

در سینه‌اش آنگاه

یک دم

چون پرستویی

تپید و بیرون جست.

*********************

هماغوشی و تک‌آغوشی

 

کلمه‌ی جماع

مرا به یادِ تک‌آغوشی‌ِ زاهدان می اندازد

به یادِ غسل جنابت.

هماغوشی اما همبالی‌ست؛

در هوس های هم فرازیدن

و نازنوشِ لذت را

خوشدلانه

به کامِ هم افشردن!

*******************

پرنده‌ی اندیشمند

 

«هماغوشی عملی حیوانی‌ست»

(...)

 

پرنده‌ی بلند پروازی

که آسمان و زمین را در می یافت.

و آن قارچ های ستُرگ و سهماگین را

در جنگِ بزرگ آدمیان دیده بود

هماغوشیِ دو انسان را

سپیده‌دمی

در بیشه‌ای خلوت می بیند

و نگران به جفتش می گوید:

نکند که جفتگیری ما

کنشی انسانی باشد.

******************

عشق زمینی

 

بنمایه‌ی عشق زمینی

همان کششِ جنسی ست

و در آن بوسه ها و نوازش ها

آن شعله های آمیزش هاست

که دو انسان

جانی نورانی می شوند

فروهری یگانه

آینه‌ای نرم برای یکدیگر

آینه‌ای که در آن

آرزوهای دور

نزدیک می نماید

 

به زبانی دیگر

یار

شاهدی به شادی انسان است

گوهردانی لطیف

پُر از بوسه ها و نوازش ها

بانکی شگفت

پُر از لحظه های گرامی عمر.

 

در گسترای این معناست

که دلداران

چشم و چراغ یکدیگر می شوند

و همدیگر را عزیزِ دل‌اَم می خوانند.

*********************

دستامدِ دوست‌داشتن

 

دستامدِ دوست‌داشتن

در آن بندستان، سوکستان چه بود

به جز ربودن دیدار یار

و افروختن نگاهش

در شبهای هراس و خواستن؟

*****************

در کجای این کلمه ها

 

در کجای این کلمه ها

می توان بی هراس نشست

سرمستانه خندید

و آزادنه هماغوشی کرد؟

******************

اینسو و آنسو

 

اینسو

بزمی بی پایان می بینم

با زنان و مردانِ گشاده‌رویی

که در نگاه های همدیگر

چنان نرم می نشیند

که گویی همجنس‌اند، همزادند.

و کیکِ بزرگِ شادمانی را

با خنده های مستانه

دست به دستِ می دهند.

 

آنسو

سوگوران را می بینم

درویشان کفن پوشی را

که چون هراسه‌هایی با سبیل های چخماقی

در شهرهای ملال‌انگیز

در شهرهای بی زن بی آواز، بی نوشسرا

در گورگاه ها و خانقاهها می لوند

و مستِ نیستی

گردِ خویش می چرخند.

******************

کیمیا خاتون*

 

پیرامون خدا و لذت

زنی جوان در تلویزیون

با خنده در نشستی می گوید:

 

« خدا برای من اُرگازم است

در اوج لذت جنسی‌ست که من

حس می کنم به خدا می رسم.»

 

و من به یادِ عارفان وطن می افتم

و بندبازی هاشان بین تن و خدا

به یادِ شمس

و عشقِ زمینیِ دیررسِ او

به یادِ علاءالدین و شیفتگیِ تیزش

و بالای آنها

به یادِ کیمیا

آن دام‌دانه‌ی خدای مولانا

آن ناز‌دانه‌ی گرفتار

در چرخش ها و سایش های آن دو اَبرمرد

آن دو مردِ خدا

آن نازنینِ بی همتا

آن خاتونک     آن پروانک

آن بندی        آن غم‌خورک

آن گمنام        آن بی گور

آن نازگل پرپر شده.

****

باور کن کیمیا!

زندگی‌‌ات را که می خوانم

به گور و گلی تازه در باران می مانم.

 

* «جلال‌ الدین به این امید که آن یار را نزد خود

نگاه دارد، یکی از دخترانی را که پرورده‌‌ی حرم

او بود به نکاح شمس‌الدین در آورد. شمس به این کیمیا

عشق می ورزید.» شکوه شمس

***  

"همچنان از حضرتِ سلطان ولد منقولست که روزی صوفیان اخبار، از حضرت والدم خداوندگار سوال کردند که ابایزید...گفته است رَایتُ رَبّی  فی صورةِ اَمرَدَ این چون باشد؟ فرمود که این معنی دو حکم دارد: یا در صورتِ امرَد خدا را می دید، یا خود پیشِ او بصورتِ امرد مصوّر می شد بسببِ میلِ ابایزید... مولانا از آن سر باز پرسید که کیمیا خاتون کجا رفت؟ [شمس] فرمود که خداوند تعالی مرا چندان دوست می دارد که بهر صورتی که می خواهم برِ من می آید، این دم بصورتِ کیمیا آمده بود و مصّور شده»    مناقب العارفین
***

«...این حلال من...با او حکم کردم که روی تو هیچ کس نخواهم بیند الا مولانا.» «...روزان همه بد خویی بکردی و شب چو در جامعه خواب در آمدی

عجب بودی. گفتی: ذکرم می باید. خنده‌ام گرفتی. گفتی باری به قاضییم نبر. و با آنهمه که یک پول از من به او نرسید و دهانش دریدم...»

مقالاتِ شمسِ تبریزی

*******************************

ساعتِ تن

 

از سوگواری ها، شروه خوانی ها، شیون ها

سالهاست که روی برتافته‌ام

و از پای منبر مولانا

قرن هاست که برخاسته‌ام

 

وه...وه...!

چه دلگشاست تیک تاکِ ساعتِ تن

و سمفونیِ قرن!

**************************

صدای نوشانوش

 

بانگِ اذان

چندان بلند بوده است

که ما

صدای خنده‌

صدای نوشانوش خود را

قرن هاست که نشنیده‌ایم.

********************

رنگِ زندانی

 

با رنگِ بارور زیتون

با رنگِ صلح

این سبزپوشان ماتم پرست

بنگر چه کرده‌اند!

******************

در این سرزمین

 

۱

در این سرزمین

مرزهای جنسیت را

از زندگی پاک کرده‌اند

اینجا

مرد از زن سرشار است

و زن از مرد.

 

۲

در این سرزمین

واژه‌ی هوس

چون برلیانی

بر حلقه‌ی سخن ها می درخشد.

 

۳

در این سرزمین

مردم همدیگر را

در گوشه و کنار هوس می بیند

با دست‌افشانی اوج می گیرند

و در مستی و بوسه و هماغوشی

فرود می آیند.

 

۴

موجه‌ی آهنگی

پیکرشان را تاب می دهد

در این سرزمین

مردم چه راحت می رقصند!

چه آسوده می خندند.

*****************

زن بدیهه‌گو

 

به زن سرشناسِ تأتر

زن سرسبز و زود‌جواب

در نشستی بزرگ می گویند:

 

«از سکس بگو!»

و زن، در زمان، سرانگشتانش را

با نوشخندی

سه بار

روی لبهایش می لغزاند

چنانکه روی تارهای عودی

و سالن را

شلیک ناگهان خنده

پر می کند.

*******************

دخترِ لک‌ دیده

 

دخترِ لک دیده

بسته‌ی تازه‌ی ماتیس‌اش را

همراه سینیِ صبحانه‌اش

روی میزِ غذاخوری همگانی می گذارد

و دستش را با لبخندی

به سوی روزنامه دراز می کند.

******************

جوان نرموک

 

جوان نرموک