|
رضا
فرمند |
||
|
|
سرودهای
برگزیده: آوازهای کهنهی زخمی عمیق / اوجهای ستاره و تنهایی / بهمنِ سکوت / شاهراز بی نشان عشق / لحظه / بار مهربانی / ما را رها کنید / تو و آینه / تصویری از هند / ******************************************************** آوازهای
کهنهی زخمی
عمیق
و اندرای*
اساطیری
عظیم، این وسعتِ
شگرفِ باور
هندو مانندِ
قرن های
فراموشی؛
در کشتزارِ
باور مردم آسوده می چرد. اینجا
کجاست؟ * زخمی عمیق با زق زقِ
مداوم خود آوازهای
کهنهی خود
را، در گوشِ باد
می خواند و باد...
صرصرکنان مشامِ
مشمئزاش را
می گیرد
* شب -این تیرهسنگِ
عظیم- گوئی که قرن
هاست بر روی پیکر
بیجان شهر
فتاده است. و روز آه... اینجا من روز را
هرگز ندیدهام من روز را
هرگز ندیدهام حتی در باغ های گل! * شب، از گردش زمین
نمی روید شب، آنسوی بی
پناهی و
تنهايیست شب، آنسوی یأسِ
همیشه، شب، آنسوی ماندن
است شب، از گردش زمین
نمی روید. آی...خواهر
هندو من پیکر
کبودِ تو را خواهم گریست. وقتی سکوت می
کنی؛ حس می کنم
حیات؛ در قعر
چشمهای تو
تحلیل می رود حسم می کنم که
نبض زمان دیگر نمی زند. باید سکوتِ
تو را -
خواهر در صد هزار
قصیده بگریم باید
سکوتِ ترا فریاد
کنم، فریاد. * اینک تا ساقه
هاس عصیان سربرزند
به اوج؛ هر سوی را
که مدفن
امّید های
توست با پنجههای
احساسام می
کاوم؛ تا رودِ
زهر کینهی
خود را در پای بذر
عقده های تو
بگشایم.
بنگلور(هند)،
۱۹۷۸ * اندرا
یا ایندره،
یکی از
خدایان قوم
هند و ایرانی
که مورد
پرستش
هندوان و قوم
میتانی بود.
در نزد
هندوان وی
پادشاه
دیوان (خدایان)
سلطان رب
النوع رعد،
آورندهء
بارانهای
فراوان و
حامی
آریاييان
است (فرهنگ
معین- جلد ۵) ------------------------- اوج
های ستاره و
تنهایی
کوهسار لحظه
های «بودن» را تا قله های
ابر تا اوج های
ستاره و
تنهایی
می پیمایم در خویشِ
خویشِ خویش ورق می خورم؛ مانند یاد و
باد و نگاه! فرود میآیم مانندِ
بهمنِ فریاد. وَ برمی آیم
ناگاه همچون شعاع
کهکشان امید تا اوج های
فتح. بندرعباس،
۱۳۶۲ --------------------------- بهمن سکوتاز قله های
برفپوشِ
تنهاییام گلولهی
یادی
دردی می غلتد
می غلتد
می غلتد وَ بهمنِ
سکوت
فر
و
د
میاید، روی ساقه های
نازک لبخندم. بندرعباس،
۱۳۶۳ ------------------------ شاهراز
بی نشان عشق
ماه را به من
دهید! من مسافر
تمام سنگ های
تیرهام. آب را به من
دهید! من پُر از
نهال و دانه
های «رفتن»ام. راه را به من
دهید! در میان کورهراههای
بی نشان درد،
ماندهام. کینه را به من
دهید! خشم را، سالهای سال لحظه لحظه در
سکوتِ خود
نوشتهام. گریه را به من
دهید! روی موجِ
بغضِ بیامانِ
خوش تا کرانههای
بحر یاد های
دور
رفتهام. اولین شکوفه
های سینه را غنچه های
بوسه را به من
دهید! آسمان
خوابهای
خشکِ دشتهای
تفته را از سراب تا
سراب گشتهام. چشمه های
شهدِ
جاودانِ عشق
را به من دهید! هر دهان من در هزار راه
بی نشانِ عمر برکه برکه،
شوکرانِ
حسرت و سکوت
سر کشیده
است. صبح را به من
دهید! در ظلام
سنگگون
بیکران
خستگی قرن های قرن پابه پای
بردگان و
کودکان
راه رفتهام. راز را به من
دهید! شاهراز بی
نشان عشق را
ربودهاند. ساز را به من
دهید! سنگ گشتهام. بندرعباس،
۱۳۶۳ ---------------------- لحظه
به چشمِ «لحظه»
خیره می شوم؛ به گسترای
هرچه هست. ببین چگونه
ناگهان هزارپاره می
شوم! ببین چگونه
ناگهان زمین هوا
ستاره می
شوم! بندرعباس،
۱۳۶۲ --------------------- بار
مهربانی
می بخشید! می بخشید! آشنای عزیز! می بخشيد! بگذارید بار
مهربانیِ
خود را از روی شانه
های خستهاِتان
بر دارم. می بخشید! می بخشید! آشنای عزیز! می بخشید! بندرعباس،
۱۳۶۳ ----------------- ما
را رها کنید!
خورشید هم تبار
شما را ندیده
است! پاکید! چشمه چشمه
پاکید! سد باغِ مریماید! دریای شبنم
اید! خاتونِ صمت
اید! خود، شاه
درِّ عفافاید! من! هرگز به عمر روی شما را
ندیدهام! از کار-و-بارِاِتان حرفی!
خدایرا !
نشنیده ام! جانِ
عزیزاِتان ما را رها
کنید! بندر عباس،
۱۳۶۳ ---------------------- از میان طرح ها...۵ وقتِ غروب دریچهی
دیدارِ
آفتاب را بالِ شبپرهای
حتی می تواند بست! ۶ غوکانه مست بخوانید موجِ بلندِ
دانش نزدیک می شود. ۷ نگاه کن! سایهی
حماقتی - به آفتاب
خنده می کند! -------------------- تو
و آینه
آینه محو
تو بود؛ یا تو محو
آینه؟ محبوبِ من! زیبایی با کدام
اِتان به
نجوا بود؟ ۲ در جوکنارِ
آینه ها دوشیزگانِ
شعر، گلخنده های
تو را با هلهله
از آب می
گیرند، تا زیبِ
گیسوانِ
خویش کنند. ۳ عریان چو می
شوی؛ حوض های آینه از جویبار
هوس، لبریز می شود. من، ماهیانِ
شوخِ آینه را با دست های
مستِ خیالم دنبال می کنم. ۴ عریان چو می
شوی خوشه های
پستانات در تاک های
آینه می روید. آنگاه ندیمه های
سلیمان تاکستان ها
را با سبد هاشان ترک می کنند. بندرعباس،
۱۳۶۳ ------------------ تصویری از
هند
من نه خواب
دیدهام! من نه خواب
دیدهام! آفتاب نیز
دید آب و باد و خاک
نیز دید! در کنارِ راه گرگِ «کارِ
تیره» پیکرِ کبودِ
دختری
دریده بود! قامتِ کبودِ
دختری در میانِ
آستانهِ
کلبهای
سیاه در غروبِ
انتظار سنگ گشته بود. مادری در سکوتِ خوش مرده بود! من نه خواب
دیدهام! من نه خواب
دیدهام! نعشِ پاکاِشان خود، به شعلههای
خشمِ شعر
خویش
سوختم! بندرعباس،
۱۳۶۳
بالا |