خانه

زن‌ خانه‌بدوش

رضا فرمند

 


زن خانه‌بدوش، در کنار صندلی چرخدارش،

به زباله‌ای کهنه می‌ماند؛

و چون چرکی از پیاد‌ه‌رو روان شده‌است.

*

از دریچه‌ی سکه‌ای با او همسخن شدم:

واژه‌هایش چو دسته‌گلی زیبا بود؛

و به هر کاخی، کلیسایی می‌آمد؛

و می‌توانست به آسانی با هر جشنی بیامیزد

*

در پیاده‌رو

دو چشم درخشان، با دانش دیدن

دو گوش هشیار با دانش شنیدن

یک دل بزرگ، با دانش تپیدن

و هزاران هزار پرسش‌ با دانش جستن

در میان چرک و شاش و مزبله افتاد است!

 

پاریس ژوئیه ۲۰۰۶