خانه

شعرهای کوتاه پاریسی- ۱۰۴ شعر

 رضا فرمند

 

۱

در پاریس، شعرم هرچه بخواهد

و هر کجا که بخواهد می‌نوشد

روی حرفش حرف نمی‌زنم

 

۲

می گویم: آبجویی کوچک لطفن!

می گوید: شامگاه است؛ در تراس، اینک!

نمی شود آبجوی کوچک خورد؛

آبجوی کوچک اگر می‌خواهی باید داخل بخوری!

می گویم: زیاد نوشیده‌ام؛ جا ندارم

و از سکوت‌اش بر می‌خیزم!

 

۳

گارسن، دل کافه است!

و چه خوب که هر کافه، دل خود را دارد.

در تراس نگاهِ همه‌ی گارسن‌ها

آسوده نمی توان نشست!

 

۴

روی گور پروست Proust، کنار شاخه‌گلی

 خطی زنانه نوشته‌است:

« ما همه در جستجوی زمان های از دست رفته‌ایم!»

 

۵

سَن ‌ژرمن Saint-Germain

 بوی اسکناس می‌دهد؛

بوی سخن‌‌های آسوده

بوی شراب‌هایی که خنده شده‌اند؛ بوسه شده‌اند

بوی پستان‌ها و باسن‌هایی

که در ناز و نعمت برآمده است.

 

۶

در همین کافه‌ی کوپُل Coupole ‌بود

که چشم‌های الزا Elsa،

آراگون را به ژرفایش کشید!

 

۷

الزا، ملکه‌ی چشم‌هایش بود!

 

۸

پاریس را می‌کاوم و با واژه‌های خیس‌ام

در ژرفای‌اش می‌مانم.

 

۹

پاریس، زندگی را

در تراس کافه‌ها جشن گرفته است!

 

۱۰

در چهارراه باستانی اودئون Odéon

برهنگی هر سوی نگاه را روشن کرده است!

 

۱۱

سِروز Serveuse خوشروی کافه،

شلوارک سکسی‌اش را روی سرین‌اش

به گونه‌ای لغزانده که چشم،

در هر نگاه می‌افتد.

 

۱۲

در دفانس Défence، چشمم مرا با هزار بهانه

به سوی زنی می‌ بَرَد که چون چشمه‌ای سفید،  

بر پله‌های «تاق بزرگ» دور از چشم‌های قانون،

تاپ‌لس نشسته است!

 

۱۳

رنگِ سبز این کافه

چه خوب با رنگِ طلائی آبجو جور می‌آید.

 

۱۴

در پیگال، با شعرم در نسیم قهوه‌ای و

خنکِ آبجوی گینِس Guiness نشسته‌ام

 

۱۵

پاریس را چون باری بزرگ

در واژه‌های فارسی باز می‌کنم

 

۱۶

مولن روژ،

گوهر شادی را شناخت و بازی را بُرد!

مولن روز، سکس را بالاند، هنر کرد!

 

۱۷

گردشگران، با نگاه‌های پیاپی‌اشان

پَرهای بزرگ مولن‌روژ را می‌چرخانند.

 

۱۸

مولن‌روژ،

با پرهای بزرگ و پاک و خوشرنگ‌اش

هوای شادمانی را تازه می‌کند!

 

۱۹

هر جا که پرهای مولن‌روژ می چرخد

زندگی آنجا فرهمند و زیبا شده است!

 

۲۰

داستان باستیل،

داستان بلند و سخت آزادی‌ست!

 

۲۱

در پاریس، سیاهپوستان را

بر درگاهِ سوپرمارکت‌ها و شرکت‌ها کاشته‌اند

اینجا گویی، در سیاهپوستان،

ژن دربانی کشف کرده‌اند.

 

۲۲

از کاخ ورسای، تاریخ رفته است!

از جمجمه‌ی مرمرین و سترگ‌اش

جهانگردان، پشتاپشت، چو اژدهایی،

از سالنی به سالنی دیگر می‌روند.

 

۲۳

در سده های سیاهِ میانه

تنها یک کتاب همیشه گشوده بود

تنها یک کتاب بلند سخن می گفت:

در سده های سیاهِ میانه

مردم، نگاهِ کشیشان را می پوشیدند؛

و بالای زندگی از نوک کلیسا بلندتر نبود.

 

۲۴

اینجا، کلیسا‌ها، موزه‌های خدا شده‌اند!

 

۲۵

سکوت کلیسا

رفته رفته به سکوت آدمی نزدیکتر شده است!

 

۲۶

وه...وه..! چه زیباست کلیسای خالی!

چه زیباست که خدا، کلمه شده است

کلیسا، ساختمان؛

و کشیش دیگر نمی تواند پای‌اش را

از پرسش بیرون بگذارد.

وه...وه..! چه زیباست کلیسای خالی!

 

۲۷

اینجا پروردگاری هم مشروط شده است

تا چه رسد به فرمانروائی!

 

۲۸

امروز مترویی را اشتباهی سوار شدم

و از خطِ شعر خارج شدم، به همین سادگی

واژه‌هایی که چشم‌براهم بودند، پراکنده شدند.

 

۲۹

در پاریس، خانه بدوشان،

کتابهایی را که کِش می‌روند

می خوانند، نمی فروشند.

 

۳۰

در موزه‌ی نظامی، همه‌ی جنگ‌افزارها:

توپ‌ها، تفنگ‌ها، نیزه‌ها و شمشیرها

و همه‌ی پیمان‌ها، شکست‌ها و پیروزی‌ها

و همه‌ی افسران و سربازان و مدال‌ها

در ناپلئون، فرو چکیده‌ است.

 

۳۱

گارسون سالمند کافه

مانند آفتاب‌پرستی، همه‌ سوی را می‌پاید

و با ابروان گره‌خورده

همه‌اش به سامان میزها و صندلی‌ها می اندیشد؛

و شعر مرا که به سامان سایه‌ها و واژه‌ها می‌اندیشد؛

و از دستِ آفتاب، جا به جا م‌ شود

با شگفتی نگاه می‌کند.

 

۳۲

صدای کافه‌ی بلویل را گویی

چون رادیوئی خراب و کهنه بلند کرده‌اند.

واژه‌ها روی هم می‌پرند تا شنیده شوند.

 

۳۳

جهانگردان، در تالار بلند نوتردام می‌گردند؛

و همینکه به پنجره‌های کلان گلی می‌رسند

با دوربین‌هاشان، می‌تپند.

 

۳۴

یوروEuro، به پایه‌های هنر می‌ریزد:

 پنجره می‌شود؛ پله می‌شود؛

رود می‌شود و واژه‌ها را بارور می‌کند

ریال اما به پایه‌های خودش می‌ریزد

و پنجره‌های خودش را رو به «تاق پیروزی»،

رو به شانزه‌لیزه و برج ایفل باز می‌کند.

 

۳۵

با خفتگان این خاک

چاقو پس از نماز، کمی بحث کرده است!

 

۳۶

کافه‌ی باغ لوکزآمبورگ را

گویی از زر آرامش ساخته‌اند

آینه‌های بلند دیواری‌اش،

سرشار برگ و آسمان آبی‌ست.

وای... چقدر دلم می خواهد اینجا با شعرم بخوابم!

 

۳۷

در متروی بلویل، چند معتاد،

چون واژه‌های له شده

اینسوی و آنسوی افتاده‌اند

هیچ نگاهی آنان را کنار هم نمی‌چیند

تا جمله‌ای بسازد.

 

۳۸

پاریس ایده‌الی من پیشتاز آزادی‌ست!

پاریس ایده‌الی من جان‌اش از داد و راستی‌ست!

 

۳۹

از پُل سفرم

واپسین نگاه‌های رنگارنگم را

به موجهای سن می‌پاشم!

***

۴۰

عرفان، نوکِ مناره را نرم می‌کند!

 

۴۱

عرفان، پالایشگاه دین است:

نیستی را گرامی و بیکران و زیبا

و مسجد و منبر و بیابان را

شبنمین و گوارا می‌کند!

 

۴۲

عرفان، افشره‌ی دین است!

 

۴۳

عرفان، موریانه‌ی لطیف پرسش‌هاست!

 

۴۴

با عارف بسوی آینده نمی تواند دوید

با عارف تنها می‌توان دعا خواند

با عارف تنها می‌توان در چاه‌های چله پوسید

با عارف تنها می‌توان عاشقانه مُرد.

 

۴۵

عرفان

زندگی را به اجاق مرگ می‌افکند.

***

۴۶

ایمان

کودکی بزرگ و سر- به- زیر و فرمانبر است.

چشمهایش هرچه بخواهند می‌بیند

و گوشهایش هرچه بخواهند می‌شنود

 

۴۷

ایمان، پهن است!

بی زین و برگ هم به آسانی می‌توان بر آن نشست

 

۴۸

ایمان، پنجره‌ی پرسش ندارد!

بیابانی‌ست نرم!

دخمه‌ای‌ست در سده‌های میانه!

 

۴۹

ایمان که پُرمایه شد؛

به دست و پای واژه‌ها می‌چسبد!

ایمان که پُرمایه شد؛

زندگی تا گردن، چون شتر در گل می‌نشیند!

 

۵۰

جنازه‌ی ایمان را، هیاهوی سیاه

و سنگ‌های خونی می‌پوشاند.

 

۵۱

خون دوشیزگان اعدامی، چون پرسشی قرمز

پیرامون دین و ایمان کشیده می‌شود

 

۵۲

آنکس کز ایمان‌اش شمشیری را می‌آویزد

اهل موزه نیست؟

 

۵۳

خدایی که زور بگوید به کلاس خدایی نرفته‌ است!

 

۵۴

هر واژه‌ای را در ایمان فرو می‌کنند تا بوسه نشکفد

خوش‌گذرانی را آفت می‌دانند!

 

۵۵

ایمان، دیگر، بوی تالاب می‌دهد!

 

۵۶

خدای خودسر و آزادی هرچه می‌کنند

نمی توانند با هم گفتگو کنند؛

چرا که آزادی، همواره، زنی را

به نمایندگی خود می‌فرستد.

 

۵۷

خدایی را که به خوابگاه مردم وارد شود

از آزادی بیرون می‌کنند

خدایی را که پُرسش را نکوهش کند

از دانایی بیرون می‌کنند

خدایی را که با زن درافتد

از زندگی بیرون می کنند.

 

۵۸

کیش بیابانی سربازخانه‌ی اندیشه‌ست، چرا ندارد!

کیش بیابانی دخمه‌ای‌ست در واژه‌ها،

زندانی ست باز!

 

۵۹

خدایا چه مایه ایمان به بندگان‌ات درمی‌چکانی

که پرسش‌هاشان را می‌خشکاند.

خدایا چه مایه ایمان به پیروان‌ات درمی‌چکانی

که آنان را به کُما می‌برد؟

 

۶۰

در نبردهای پُرسش و ایمان

اینجا، یک لگد به خدای ستمگر زدند

و از کلمه‌ها بیرون‌اش کردند.

 

۶۱

در جنگ‌های بلندِ پُرسش و ایمان

اینجا، خدا را تا فراسوی آسمان‌ها واپس راندند

اکنون، خدا، بی سرو صدا به زمین آمده است

و در نرمترین واژه‌ها با مردم دیدار می‌کند.

 

۶۲

چه خوب شد، بگذار این فرهنگِ بیمار

در اِشکوفه‌ی سیاه‌اش دست و پا بزنند

تا از این پس، خوراکِ مانده‌ی ایمان را

پنج گاه در روز با اشتیاق نخورد.

چه خوب شد، اکنون دیگر باید واژه‌هایش را

با سُرُم پُرسش، شتشو دهد.

 

۶۳

ایمان، بافت ویژه‌ای از واژه‌هاست!

 

۶۴

پُرسش، دوربین اندیشه است؛

آینه‌ی تو در توی واژه‌‌هاست؛

چراغی‌ست که به درون معنا می‌تابد؛

نازکترین سنجه‌ی راستی‌ست!

خدایی که پُرسش را نکوهش کند

کفش پُرریگ بیابانی‌اش را نمی‌خ