|
خانه |
خدای
خودسر |
رضا فرمند |
|
قبیلهی
تنگ و
خارائیناش
را به
تن تپندهی
هستی می
پوشاند و می
گوید: من
چیزی میدانم
که شما نمی
دانید! خدای خودسر، بیابانها
را به چشم
زندگی می
پاشد و می
گوید: من چیزی میدانم
که شما نمی
دانید! خدای خودسر واژههای
پُرپَرندهی
زن را در «آری» به
بند می کشد و
می گوید: من چیزی میدانم
که شما نمی
دانید! خدای خودسر در دژ دین،
خود را پنهان
می کند و می
گوید: دروازهاش
را نگشایید
چرا که من چیزی می دانم
که شما نمی
دانید! خدای خودسر با دهان
فرشتگان می
گوید: بروید!
بجوئید و
زیباترینها
را برگزینید! با اینهمه،
با سنگ و
تازیانه و
شمشیر بالای سر
پرسشها گام
می زند. *** بر گوشهی هر
واژهی
فارسی،
پرستگاهیی
کوچک ساختهاند. در این واژهها
هنوز، پُرسش
خود را پنهان
می کند. در این واژهها
هنوز، بانگِ
بلندِ
ایمان، هر ترانهای
را شکار می
کند در این واژهها
هنوز،
پلهایی هست
کز آنها بیماران
ایمان، به
میدانهای
سنگسار می
روند چه شده است بر
واژههای
فارسی که سنگ
می خورند تنشان، نیام
شمشیر است و تازیانهها
را به روی
مستان بلند
می کنند؟ پاریس ۲۲
ژوئیه ۲۰۰۴
|