|
زن،
کهربای
آزادیست |
رضا
فرمند |
|
|
۱ گذشت
آن زمان سختی
که مرد دستِ
راست خدا مینشست! گذشت
آن زمان سختی
که مرد گاواش
را به نیرویاش،
اسباش را
به شتاباش، و
بلندای
شمشیرش را به
بالایاش می
افزود. اکنون
زن از شتاب
بیرون می زند! اکنون
زن، شاسیهای
کامپیوتر را زیباتر
از پیانو می
نوازد. اکنون
زن، با چند
پرسش ساده، باورهایش
را میتکاند؛ به
آنسوی زندگیاش
پرت میکند. اکنون
اگر زنی دستاش
را به مردی میدهد برای
آن نیست که
نیافتد برای
آنست که چنین
میخواهد. ۲ من
فکر میکنم
که از زن،
راههای بزرگ
میگذرد! زن،
کهربای
آزادیست! * در
زن است که
آزادی آینهای
بزرگ می شود! در
زن است که
آزادی
نازکترین
پلهایاش میآزماید؛ در
زن است که
هارمونی
زیبایی به
اوج میرسد؛ و
چرخهای
واژه، شتاب
میگیرد. * زن
است که زندگی
را با کهربای
توانمندِ
انداماش از
میدانهای
مرگ به خویش
کشیده است. صلح
هوشمند پیکر
زن است که
بارها جنگ
را شکست داده
است! ۳ اکنون،
زنان با
سربلندی از
نگاه مردان
می دوند؛ از
جهان مردان
می دوند؛ و
پرسشهای
بلند را زیر
پا می گذارند. اکنون،
زنان به واژهها
و پیکرهاشان
آمدهاند! و
زندگی را در
همهی
گستره ها
آراستهاند! اکنون،
زنان با هوش و
نازکیهاشان زندگی
را می
پالایند. آزادی
اکنون بی زن
جایی نمی رود. اکنون،
زنان می
تراوند و
با آبهای
پُرکشش
برهنگیاشان،
زندگی
را شاداب میکنند ۴ اکنون
زنان، یک
نگاه
هم، زیباییاشان
را ترک نمیکنند. و
تیلهی هوسآمیز
هیچ چشمی
دیگر زندگیاشان
را نمیتواند
بغلتاند؛
چرا
که گودالهای
ایمان را در
واژه هاشان
پُر کردهاند. ۵ اکنون
زن، معنی
انداماش را
از هیچ خدایی
نمیپرسد. و شادمانیاش
را در پرسشهای
بلند از
مُشترس
ایمان دور
کرده است. اکنون
زن، آب و
آبروی و غریق
را واژه
به واژه،
قطره به قطره
خوانده است و
مردی اگر در
زیباییاش
بیفند آنرا
به گناه خود
نمی نویسد. ۶ اکنون،
هشیارترین
زمان ها در
واژهها و
پیکر زن
بیدار است! دیگر
چه کسی می
تواند به
آزادی زن
چیزی
بیاموزد؟ دیگر
چه کسی می
تواند به
لبخند زن
چیزی
بیاموزد؟ دیگر
چه کسی می
تواند پنجرهی
برهنگی زن را
ببندد؟ دیگر
چه کسی می
تواند
پرسشهای
رخشان زن را
نبیند؛
نشنود؛ و
آسمانها را
از نگاه و
واژهها و
پرهایش
بیرون کشد؟ اکنون،
هشیارترین
زمان ها در
واژهها و
پیکر زن
بیدار است! ۷ زبان
نرم و
خوشاهنگِ
این سرزمین در
ژرفاها با
هوش و نازکیهای
زن، و
با پرسشهای
جسور در
آمیخته است! به
زبان فارسی
که دست می بری دستات
به ریش و پشم
زاهدان میخورد؛ به
خرقهی پُر
شپش عارفان؛ و
به لعابِ
چسبناک و
سیاه ایمان. ۸ زن،
سرشار
آبواژهی
هستیست! خاستگاه
همهی
خدایان نیز،
پیکر شگفت زن
است! هیچ
خدای دانایی
به زیبایی زن
فرمان نمی
دهد هیچ
خدای دانایی خاستگاهِ
بلندِ خود را
پَست نمی کند! ۹ وه...!
وه...! چه
زیباست که
زنان شاهپر
واژههاشان
را باز مییابند. وه...!
وه...! چه
زیباست که
زنان ایوان
کهربایی
انداماشان
را کشف میکنند ۱۰ گذشت
آن زمان سختی
که مرد دستِ
راست خدا می
نشست! اکنون،
زن
از شتاب
بیرون می زند و
زمان، بی زن
جایی نمیرود! پاریس
ژوئیه ۲۰۰۵-۲۰۰۶
|