خانه

وقتی که زندگی درد می‌کند*

رضا فرمند


زندگی‌ام درد می‌کند!

*

پناهجوی‌ شکسته

عکس‌هایی را که در آن‌ها می‌‌درخشد

به مشاورش نشان می‌دهد:

 

سه سال انفرادی بودم، حافظه‌ام بسته می‌شود

انگشتانم را پیچانده‌اند؛ می‌بینید که می‌لرزد

 

خاطره‌ام درد می‌کند!‌

این عکس را هم لطفن ببینید، پدرم است

پس از انقلاب اعدامش کردند.

 

خوابم درد می‌کند

کابوس‌ها خوابم را به آسانی باز می‌کنند

کابوس‌ها در خوابم می‌خوابند

و من بیدار می‌نشینم.

 

مهندسی خوانده‌ام

در دانمارک با سختی زندگی‌ کرده‌ام

انگلیسی می‌دانم؛ کمی هم دانمارکی یاد گرفته‌ام

ولی نتوانسته‌ام کاری پیدا کنم.

*

آرامشم درد می‌کند

نیم‌شب‌ها بیرون می‌روم

تا مطمئن شوم که در زندان نیستم

و راه خانه‌ام را گم می‌کنم

*

همسرم هم درد می‌کند

پاتوق‌اش تیمارستان است

*

زندگی‌ام درد می‌کند!

 

کپنهاک، ژوئن ۲۰۰۷

-----------------------

* Når livet gør ondt (وقتی که زندگی درد می‌کند یا وقتی که زندگی دردآور است؛ یا وقتی که آدمی تحت فشار روحی‌ست)

عبارت دانمارکی بالا را نخستین بار روی کتابچه‌ای درمانی دیدم. کتابچه در باره‌ی کسانی بود که دلبندانی را از دست داده‌ بودند و از این رهگذر دچار آسیب‌های روحی شده بودند. سپس دیدم که این عبارت استعاری در ادبیات روان‌درمانی اینجا، عبارتی آشناست.