خانه

من مسافرم به من دل نبند

رضا فرمند

 


من دیگر چشم به راه کسی نیستم

همینکه راه‌هایی از شعر،

در این واژه‌های سخت کشیده‌ام کافی‌ست!

*

گاهی مردی، زنی، زنگ شعرم را می‌زند

و اگر نباشم سخنی نرم برایم پُست می‌کند

و من آن سخن را زود به بستر می‌برم

و پس از چند بار هماغوشی در بانگ نقد می‌کنم

تا سفرهای تازه‌ای بروم

و یا ناشری را با شعر مهربان کنم.

*

نازک شده‌ام!

زود به ناشکیبایی پَرت می‌شوم

راه‌های شعرم را چاپ می‌کنم

و درهای آشنایی را می‌بندم؛ خسته شده‌ام!

*

در برابر زنی که با دل و آینده‌اش به دیدارم می‌آید

حس گناه می‌کنم:

 

از این پس خوب است که به هنگام آشنایی‌ها بگویی

که اهل زندگی نیستی! یار پیشین‌ام به من گفته بود.

و من در گرین‌لند چنین کردم

و به زنی که برهنه‌تر از حقیقت بود؛ نازک‌تر از عروس

و از بوران‌های سفید به دیدارم می‌آمد، گفتم:

 

من مسافرم؛ به من دل نبند!

 

و او روی‌ام را بوسید و سکوت کرد؛

سپس رفت کنار پنجره، و روبروی آبدرّه مات ماند

انگار کوهِ یخ ندیده بود!

*

در قطار، درون کوپه‌ی آرامش،

کنار مسافران می‌نشینم و مانند آنان

بلیت‌‌ام را به کانداکتور نشان می‌دهم

بلیتِ همه‌ی ناحیه‌ها را خریده‌ام تا شعرم بی‌دغدغه بخوابد

*

سبُک شده‌ام

دیگر چشم به راه کسی نیستم!

 

آپریل ۲۰۰۷