خانه

کهربای سکه

رضا فرمند

 

۱

به سکه اگر بدَمی کهربای نیرومندش بیدار می‌شود

و آرمان‌هایت را به خویش می‌کشد

*

چنان به سکه اندیشید که مهربانی‌اش سرد و سنگین کرد

چنان به سکه اندیشید که سکه داغ شد؛ جاری شد

و او ناچار از سخنی به سخنی دیگر پرید

و سرانجام چون تشتی بزرگ از بام حرمت‌اش فتاد

*

سکه اگر با کلمه نیامیزد سنگین‌ترین فلزات می‌شود!

در آمیختن با مهربانی‌ست که پَرهای سکه باز می‌شود

مگرنه سکه به تنهایی هر دیو و ددی که بخواهی می‌شود

*

سکه می‌تواند با گام‌های فلزی‌اش به همه جای دل برود؛

و با خرطوم بلندش همه‌ی سخن‌ها راهورت بکشد

 

۲

سکه با چکمه‌های سنگین‌اش از هر کجا

همیشه به سوی خودش می‌رود

سکه از خون سنگین‌تر است

با سکه که زیاد همسخن شوی

زبان آدمیزاد را از یاد می‌بری

 

۳

چند واژه‌ی زبر به سکه خواهم چسباند

تا نتوانی آنرا خوب فرو ببری

چند پُرسش زبر به سکه خواهم آمیخت

تا نتوانی آنرا بالش آسایش کنی!

 

نه! نه! سخن نیز چون پژواک به سوی آدمی برمی‌گردد

نه! نه! من با وقت‌ام پای سخن‌های سرد سکه نخواهم نشست

نه! نه! من با نرم‌ترین سخن‌ها ژرف‌ترین پیام‌ها را خواهم داد

و سپس زندگی‌ام را کیپ خواهم کرد.

 

سوئد، مه ۲۰۰۷