خانه

نور کلمه و فروتنی خدا

رضا فرمند

شعرهای برگزیده از:

نه، قدیمی‌ترین زندانی سکوت است و شعرهای کوتاه:
-----------------------------
 

نه، قدیمی ترین زندانی سکوت است! 

 

 

۱

سنگینیِ سکوتِ ما از چیست؟

نهی هزاره ها در ما سنگ گشته‌است!

 

۲

نه‌ی من کمتر از خدا مقدس نیست!

وقتی که‌لحظه هیچ لحظه رهایم نمی کند.

 

۳

نه را عزیز بداریم

نه هوای آزادی‌ست

 

۴

نه را باید از سلول آری برهانیم

نه، گاه، بر همه‌ی آری‌های سر است.

 

۵

من از سرزمینی می آیم که در آن

سئوال مخفی‌ست.

و نه محکوم به مرگ!

 

۶

در سرزمین من

نه را حتی از سکوت بیرون می‌کشند

و آن را در اسیدِ آری حل می‌کنند.

 

۷

نه باید به میان کلمه‌ها برگردد

نه باید مثل سلام عادی شود

نه ملاکِ حقیقتِ آری ست!

 

۸

نه گل آزادی ست!

ناموسِ واقعی انسان است!

نه را از زندانِ سکوت برهانیم!

 

۹

وقتی که حتی یک نه در زندانِ سکوت بماند

آری دروغ محض است.

 

۱۰

نه مظلوم‌ترینِ کلمه هاست

تبعیدی‌ِ آری بوده است

به دروغ مبدل شده است

به سکوت مبدل شده است

نه

مظلوم‌ترینِ کلمه‌هاست

قدیمی‌ترین زندانیِ سکوت است!

 

 

۱۱

نه که رها شود

بر شهر، نور کلمه خواهد تافت.

آنگاه، حتی خدا فروتن خواهد شد.

 

 

کپنهاک. فوریه، ۱۹۹۰

--------------

شعرهای کوتاه

 

۱

در محاصره‌ی مرگ

چشمه‌ی کوچکِ قلب‌ام را

به سرزمینِ بیکرانِ کلمه  گشوده‌ام.

 

۲

در من دوباره‌ بوی تو می آید!

از خود ریشه ریشه جدا شده‌ام!

 

۳

آرامش را کاش می توانستم

گهگاه، از مرگ بربایم!

 

۴

آینده، از بذر کلمه آکنده است

کشتزارِ شعرِ من اکنون آه...!

 

۵

در جشن تولدِ هستی

هیچ ستاره دور نخواهد بود.

 

۶

زندگی، کلمه را چنان به راز می آمیزد

که مرگ را هرگز باور نمی کنیم!

 

۷

از تار و پودِ کلمه

فرش شعر بزرگی می سازم

با نقش های ستاره.

 

۸

با قّلابِ کلمه روزی

رازماهیِ عظیمِ جهان را از آب‌های زمان

صید می کنیم!

 

۹

انکارِ آب...!؟

باید زلال شد!

 

۱۰

شهر را مثل کتابی ورق بزنیم!

فصلِ تازه‌ی آن را ما چرا ننویسیم!

۱۱

باید جز به شک یقین نکنم

خورشید، سرد بود!

 

۱۲

در هم به جست‌و‌جوی گذرگاهی می‌کاویم

همدیگر را واژه واژه می‌گردیم

تا سرودِ خود را کامل کنیم!

 

۱۳

نمی شناسم‌ات

از واژه‌‌هایم هنوز...بیرون نیامده‌ای!

 

۱۴

شادی، بالن پنهانی‌ست که بزرگ می شود

بزرگ می شود

و جهان را با خویش می برد.

 

۱۵

زنجیر واژگان‌ام را

بازوانِ ستبر جهان پیوسته می‌گسلد

 

۱۶

محیط،  جویباریست

-بی صدا و پنهان-

در عمقِ هر کلمه، جاری.

 

۱۷

از بازار مهر و دلدادگی

امروز نیز واژه را همچو سکه‌ی بی رونقی

به خانه آوردم.

 

‍۱۸

از بذر گندم سنبله می روید

وز دانه‌های خشم گله گله، جانور وحشی!

 

۱۹

کلیدِ شعر را فشرده‌ام

اینک

همه جا می درخشم.

 

۲۰

شهوت چیست که جوشش ناگاه‌اش

از سر کلمه نیز می‌گذرد

 

۲۱

در زن، تصوریری از ابدیّت

به آینه‌ی لذّت می افتد.

 

۲۲

با نگاه‌ات راهایم کن!

با صدایت رهایم کن!

با رفتاراَت رهایم کن!

بگذار

سوی تو جاری شوم!

 

۲۳

آی آینده!

با نگاه‌اَم باش!

با سکوت‌اَم باش!

با رفتاراَم باش!

آی آینده

با واژه، با لحظه‌ام باش!

 

۲۴

هان...

بر زمینِ کلمه خود را

تا بی دریغ نپاشی نمی‌رویی!

 

۲۵

از راهِ مطمئن لذّت

بیا تو را به پناهگاهِ امنی برسانم

خاطره، جای امنی نیست!

 

 

۲۶

در عمر خود

از کلمه، درختی می کارم.

 

۲۷

از پُرسشی به پُرسشی

دست به دست شدم

و پرواز واژه را هیچگاه نتوانستم

بی دغدغه تماشا کنم.

 

۲۸

حقیقت

در سمت جویبار کلمه است!

 

۲۹

واژه، گاه از من،  سیل‌گونه می‌گذرد

چشم که می گشایم می بینم

آنسوی دور و پَرتِ خویشتن‌ام.

 

۳۰

به رسیدن که می رسم

محو می شود در من

آرزویم، سر رفته‌است.

 

۳۱

ناموس

در دولِ مرد و ناز‌نازی زن نیست

ناموس، آزادی‌ست.

 

۳۲

درد را با هق هق بلند می‌گفتیم

کلمه ها را تندبادِ حادثه تارانده بود.

 

۳۳

آرمان‌ام را

تا لمس می کنم جان می گیرد

و همچو هیولایی به واژگان‌ام هجوم می برد.

 

۳۴

می خواهم از لحظه‌ها بدوم

و زمان را پشتِ سر بگذارم

بی تاب‌ام!

در سکوت‌ام می دوم

در خشم‌ام می‌دوم و در مهراَم.

بی تاب‌ام!

 

۳۵

بر شرابِ شادی و کشف‌ام دردا که همواره

قطره‌ای از شوکرانِ مرگ چکیده‌ است.

 

۳۶

تقویم

اقیانوسِ ساکت و مرموزی‌ ست!

غریو موجِ بلنداَش را، تنها

آنگاه می شنوی که کشتیِ سالی را غرق می‌کند.

 

۳۷

حادثه، در سکوت رهایم کرده است!

هان...

چه کسی از اکنون بزرگتر حرفی دارد

من، راهِ واژه را گم کرده‌ام!

 

۳۸

در عید، تنهایی فشرده می شود

فشرده می شود

و سنگینی‌اش، ناگاه

تا ژرفنای خاطره‌هایت

فرو

     می کشاند.

 

۳۹

تا به آبِ زلالِ معنا رسم

زمین کلمه را

لحظه به لحظه می کاوم

 

۴۰

در بیکران رؤیا ها

بی نشان شده‌ام

بی تو یا با تو

تنهایم!

 

۴۱

لحظه، چه شگفت‌انگیز است

سنگین است همجو جهان

و سبک

همچو فراموشی!

 

۴۲

بانگ برزدم که مقدس من‌ام

و کلمه، خدای خدایان است

اکنون

حس می کنم که روشن تراّم!

حس می کنم که زیباتراَم!

 

۴۳

هرچه به زندگی‌ام دقیق می شوم

می بینم که جز در کلمه راه نپیموده‌ام

ردِّ پای‌ام در هیچ‌ کجا جز کلمه نیست

شعر را باید عزیز بدارم!

 

۴۴

بنویسیم!

بنویسیم!

تا هوای شهر

از کلمه، معطر شود

 

(۱۹۸۷ تا۱۹۹۱)