خانه

نگینه‌های شعر نیلوفر شیدمهر

 
 


این روزها...

کابوس‌هایم را اتو می‌کنم

چین‌های صورت مادرم را

قلب مچاله‌ی خودم را

و زندگی تاخورده‌ی همه‌ی آنانی را که

با ترسی سوزاننده از خواب بیدار می‌شوند.

(اتوکشی، ایرانیان)

*

اون نه سالش بود و من پونزده سال

پاهاشو زیر کرسی آنقدر دراز می‌کرد تا بخوره به من

خیلی از انگشت پاش خوشم می‌اومد...

عرق کرده بودم زیر کرسی

لپُام گل انداخته بود

اون خودشو زده بود به خواب

ولی پاهاش بیدار بودند. (برق، زمان)

--------------------------------

برگرفته‌ از:

ایرانیان، چشمانی‌ دیگر، زمانه