خانه

نگینه های شعر شهرام شیدایی

 
 

 

عجله کرده‌ام و آنقدر جلو رفته‌ام

که نمی پذیرند زنده باشم. (در این اتاق، هزار و یک شعر)

*

من مرگ را به زندگی آورده‌ام

و از آن بیرون برده‌ام. (همان)

*

کودکی‌ام با بیست و هفت‌سالگی‌ام حرف می زند (همان)

*

من عجله دارم

چه در گذشته، چه در آینده (همان)

*

هر چیزی نامی، مفهومی دارد

و این به مرگ قدرت می دهد (...، دوات)

*

آنقدر به خودم گوش می کنم که...

کلمه ها برای بیرون آمدن بال‌بال می زنند (همان)

*

من تو را در چشمهایم پنهان کردم

و از آن پس هیچ‌گاه نتوانستم نگاهت کنم (همان)

*

در تمام این سال‌ها

قایقم را از این شعر به آن شعر برده‌ام

و دلم باز نشده است (قایق جامانده، دوات)

*

حافظه‌ی من سوراخ شده

شاید روح من اینطور گریه می‌‌کند (؟، همان)

*

به آن ساعت آخر که نزدیک شویم

ساعت عقربه‌ها و اعدادش را به درون خواهد کشید (همان)

*

ابدیت آرام نیست

کلمه‌اش را میان ما آورده؛

باید دوباره دفنش کنیم (همان)

*

فاصله‌ها    منطقی‌ست

این چیزی‌ست که هنوز اذیتم می‌‌کند (همان)

-----------------

برگرفته ‌از: هزار و یک شب، دوات