خانه

نگینه‌های شعر رضا شنطیا

 
 


من عقربه‌ی بازیگوشی بودم

که در هیچ صفحه‌ای بند نمی شدم

(همه چیز راز است، مجله‌ی شعر)

*

تو نمی‌توانی با یک مشت حرف، دهان مرا ببندی!

(نشانی، مانی‌ها)

*

شاعر کسی‌ست که با شعرش سرِ سازش ندارد!

(حسن یوسف، نشر اکاذیت)

*

واحد زندگی من زن است! (قطع‌نامه، همان)

*

سربازها...

بازی ما را که یاد می‌گرفتند

ما بایست سنگ‌هایمان را جمع می‌‌کردیم

و از آنجا می‌رفتیم! (سنگ‌ دوم، عصر حجر)
*

قلبم انگار توی دهانم می‌وزد! (سنگ‌ هفتم، همان)

----------------------

برگرفته‌ از:

مجله‌ی شعر، مانی‌ها، قفسه‌ی کتاب