خانه

عمران صلاحی

 
 


این روزها دیگر

چون بشکه های نفتم

با کمترین جرقه می بینی ناگاه

تا آسمان هفتم رفتم! (من بچه‌ی جوادیه‌ام، ده شب)

*

توده‌ی زشتِ کریهی شده‌ام

بچه هایم از من می ترسند

آشنایانم نیز

به ملاقات پرستار جوان می آیند.

(عیادت، راهیان شعر امروز)

*

هوا چنان سرد است

که سرما را حس نمی کنم

و زخم، چنان گرم که درد را

(حس، شعر به دقیقه‌ی اکنون)

*

دل 

   که می افتد

تو را کشف می کنم

ای جاذبه‌ی جادویی! (آونگ، همان)

*

حوا، خودش بهشت است (بهشت، ایستگاه بین راه)

------------------------------

برگرفته از:

ده شب

راهیان شعر امروز

شعر به دقیقه‌ی اکنون