خانه

نگینه‌های شعر کتایون ریزخراتی

رضا فرمند

 

 

 

اتوبوس‌ها شعله‌ورند

سطل‌های زباله شعله‌ورند

و کف خیابان پُر از تکه‌پاره‌های مبارزه است...

به من نگاه می‌کنند

به دامن‌ام که پرچمی‌ست

و به دهانم که سکوت را به سمت‌اشان نشانه گرفته است

(سکوت را حمل می کنم، وازنا)

*

اینجا تابلویی‌ست که من

رنگ‌هایش را به هم ریخته‌‌ام (شعر ۳، دانوش)

*

آرایش صورت زن

با رنگ‌های اتاق مخلوط شده است (همان)

*

تنم صدفی‌ست که به نگاه تو باز می‌شود!  (؟، وازنا)

---------------------

برگرفته‌ از: دانوش، وازنا