خانه

نگینه‌های شعر ابراهیم رزم‌آرا

 
 


همه‌‌ی هستی من آیه‌ی تاریکیست

که روشن نمی‌شود هرچه هُل‌اش می‌دهند

(یک جای کار سوراخ است، ماه و هور)

*

آن‌همه فرار و حالا آویزان!

*

از تماشای آتشکده‌های خاموش که باز می گردی

انگار سردت است...

این کاش به تماشای آتشکده‌ها نمی‌رفتیم!

(هنوز مرا نیافریده‌اند)

*

وقتی فکر می‌کنم استالین پستانک می‌خورده

و هیتلر در پوشاک‌اش خرابکاری می‌کرده

حسابی می‌خندم...

می‌دانید بچه‌ها که بلند می‌خندند

من از ترس می‌لرزم

مخصوصا وقتی که پشتِ لب‌هاشان را

سیاه می‌کنند(همان)

*

شما نمی‌دانید

وقتی آسمان میهنی آنقدر پائین می‌آید

که هی باید خم شد و زانو در بغل گرفت

آدم چقدر خواب رقص می‌بیند (همان)

------------------------------------

برگرفته از: ساقی بدون شراب، ماه و هور