خانه

نگینه‌های شعر فریاد ناصری

 
 


هر بهار، درخت‌ها خون بالا می آورند!

باید انشاهای کودکی‌ام را پاره کنم؛

و بالشی دیگر برای خوابهایم پربگیرم.(...، وازنا)

*

زنی را دیدم که دست‌های زیادی او را می‌شناختند

اما هیچ‌کدام منتظرش نبودند! (؟، اثر)

*

توی این‌همه تاریکی

نشد که جایی بروم! (؟، وازنا)

*

دکتر جان

عینکی به من بده که کمی

بزرگ‌تر کند این دنیا را! (؟، همان)

--------------------

برگرفته‌از: وازانا، اثر