خانه

نگینه‌های شعر داریوش مهبودی

 
 


- عشق اولت یادت هست؟

گفتم: رفیق!

من هیچ وقت جوانی نکرده‌ام! (اعترافات)

*

ای پدر! ای بازجو! ای قدیس!

من به یک معنا، هیج وقت یک سکس زیبا تجربه نکرده‌ام. (همان)

*

کودکی‌ام در حرمان گفتگویی شاد با جنس مخالف سپری شد

حجاب، خواهرانمان را به ما لذید کرده بود (همان)

*

من در آمبولانسی پُر از حلاج

به بیمارستان اعصاب و روان منتقل می‌شدم (همان)

*

نوشتن نوعی مرئی شدن است

(نامه‌هایی که از فرط اسرار در شعله می‌سوزند)

*

از فندکم چهره‌ی شما می‌زند بیرون (مانی‌ها)

*

دهانم را کاباره‌ی هزار فرشته‌ی آوازخوان کردم (صبر، همان)

--------------

برگرفته از: اعترافات، ۳پنج، مانی‌ها

دوات