خانه

نگینه های شعر فروغ فرخزاد

 
 

اسیر

 

نفسی روی گونه‌ای لغزید

بوسه‌ای شعله‌ زد میان دو لب (بوسه)

*

از تنم جامه برون آر و بنوش

شهدِ سوزنده‌ی لبهایم را (انتفام)

*

باز لبهای عطش کرده‌ی من

لب سوزان ترا میجوید (دیدار تلخ)

*

تا لبی بر لبِ من می لغزد

میکشم آه که کاش این او بود (از یاد رفته)

*

در این جام لبانم باده‌ی مردافکنی دارم (دعوت)

*

لبهایت با سلام بوسه

ویران گشتند روی لبهام (دریائی)

 

 دیوار

 

گنه کردم گناهی پُر ز لذت

در آغوشی که گرم و آتشین بود (گناه)

 

 عصیان

 

گفتم: که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که زن بودم (شعری برای تو)

*

شانه های تو

مهر سنگی نماز من (سرود زیبائی)

*

لبِ من از ترانه می سوزد (جنون)

*

آسمان میدود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد

آه، گوئی که اینهمه آبی

در دل آسمان نمی گنجد ( جنون)

 

تولدی دیگر

 

چشمم به روی هرچه میلغزید

آنرا چو شیر تازه می نوشید

گوئی میان مردمکهایم

خرگوش ناآرام شادی بود (آن روزها)

*

و عشق

که در سلامی شرم‌آگین خویشتن را بازگو میکرد (آن روزها)

*

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست (آن روزها)

*

نگاه کن که غم درون دیده‌ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه‌ی سیاه سرکشم

اسیر دستِ آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستی‌ام خراب می شود.

شراره‌ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود. (آفتاب می شود)

*

نگاه کن

من از ستاره سوختم (آفتاب می شود)

*

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن (آفتاب می شود)

*

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود. (آفتاب می شود)

*

از دریچه‌ام نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم. (روی خاک)

*

در شبِ کوچک من دلهره‌ی ویرانیست

(باد ما را با خود خواهد برد)

*

پشتِ این پنجره یک نا معلوم

نگران من و توست (باد ما را با خود خواهد برد)

*

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد. (باد ما را با خود خواهد برد)

*

تمام هستی من

چو یک پیاله‌ی شیر

میان دستم بود (میان تاریکی، تولدی دیگر)

*

من به یاد آوردم

اولین روز بلوغم را

که همه اندامم

باز میشد در بهتی معصوم

تا بیامیزد با آن مبهم، آن گنگ، آن نامعلوم

(دریافت، تولدی دیگر)

*

دیدم که پوست‌ِ تنم از انبساط عشق ترک می خورد

(وصل)

*

در یکدیگر گریسته بودیم

در یکدیگر تمام لحظه‌ی بی اعبتار وحدت را

دیوانه وار گریسته بودیم (وصل)

*

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده (عاشقانه)

*

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی‌ام زآلودگی ها کرده پاک (عاشقانه)

*

آه، ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه‌زاران تنم (عاشقانه)

*

آه، آه، ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه‌تر سیراب‌تر (عاشقانه)

*

ای تشنج‌های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم (عاشقانه)

*

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تبِ عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی (عاشقانه).

*

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را (عروسک کوکی)

*

میتوان در حجره های  مسجدی پوسید

چون زیارتنامه‌خوانی پیر (عروسک کوکی)

*

میتوان همچون عروسک‌های کوکی بود

با دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دید (عروسک کوکی)

*

معشوق من

با آن تن برهنه‌ی بی شرم

بر ساقهای نیرومندش

چون مرگ ایستاد

 

خط های بیقرار مورّب

اندامهای عاصی او را

در طرح استوارش

دنبال می کند (معشوق من)

*

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد (معشوق من)

*

- روی یا شب؟

- نه ای دوست، غروبی ابدیست (در غروبی ابدی)

*

- کار...کار؟

- آری، اما در آن میز بزرگ

دشمنی مخفی مسکن دارد

که ترا میجود آرام آرام

همچنان که چوب و دفتر را

و هزاران چیز بیهوده‌ی دیگر را

و سرانجام، تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت

مثل قایق در گرداب (در غروبی ابدی)

*

آه، اگر راهی به دریائیم بود

از فرو رفتن چه پروائیم بود (مرداب)

*

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده‌گاه های الهی گریختند (آیه های زمینی)

*

مرداب های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفنای خویش کشیدند. (یه های زمینی)

*

مردان، گلوی یکدیگر را

با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می شدند (یه های زمینی)

*

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

 

اگر به خانه‌ی من آمدی

- برای من ای مهربان چراغ بیاور (هدیه)

*

افسوس

من مرده‌ام

و شب هنوز هم

گوئی ادامه‌ی همان شب بیهوده‌ست. (دیدار در شب)

*

تمام روز در آئینه گریه میکردم

بهار، پنجره‌ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله‌ی تنهائیم نمی گنجید (وهم سبز)

*

کدام قله کدام اوج؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد و مکنده

به نقطه‌ی تلاقی و پایان نمی رسد (وهم سبز)

*

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه‌ای این نیمه را تمام نکرد! (وهم سبز)

*

مرا پناه دهید ای زنان ساده‌ی کامل

که از ورای پوست، سرانگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف‌آور جنینی را

دنبال می کنید

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه میآمیزد. (وهم سبز)

*

تمام روز    تمام روز

رها شده، رها شده، چون لاشه‌ای بر آب

به سوی سهمناکترین صخره پیش می رفتم (وهم سبز)

*

همه می ترسند

همه می ترسند، اما من و تو

به چراغ و آب و آئینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

سخن از پیوند سست دو نام

و همآغوشی در اوراق کهنه‌ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته‌ی بوسه‌ی تو

و صمیمت تن هامان، در طراری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی‌ها در آب (فتح باغ)

*

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد (فتح باغ)

*

آلوچه‌ی باغ بالا

جرئت داری؟ بسم الئه ( به علی گفت مادرش روزی)

*

دیگر خیالم از همه سو راحتست

آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پر افتخار تاریخی

لالائ تمدن و فرهنگ

وجق وجق جقجفه‌ی قانون...(ای مرز پرگهر)

*

جائی که من

با اولین نگاه رسمیم از لای پرده،

ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می بینم

که حقه‌بازها، همه در هیئت غریب گدایان

در لای خاکروبه، به دنبال وزن و قافیه میگردند

 (ای مرز پرگهر)

*

به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد

به جویبار که در من جاری بود

به ابر ها که فکر های طویلم بودند

به رشد دردناکِ سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکردند

( به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد)

*

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب پستان‌هایم

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب پستان هایم ( من از تو می میرم)

*

همه‌ی هستی من آیه‌ی تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم. (تولدی دیگر)

*

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد

در فاصله‌ی رخوتناک دو همآغوشی (تولدی دیگر)

*

در اتافی که به اندازه‌ی یک تنهائیست

دل من

که به اندازه‌ی یک عشقست

به بهانه های ساده‌ی خوشبختی خود مینگرد (تولدی دیگر)

*

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت. (تولدی دیگر)

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه‌ی فصلی سرد (ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

*

این یار، ای یگانه‌ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.

(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

*

خطوط  را رها خواهم کرد

و همچنان شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

 

من عریانم، عریانم، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

*

انگار مادرم گریسته بود آنشب

آنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آنشب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آنشب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود.

(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

*

چرا نگاه نکردم؟

تمام لحظه های سعادت می دانستند

که دست های تو ویران خواهد شد

(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

*

آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم کرد؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت

و شمعدانی ها را

در آسمان پشتِ پنجره خواهم گذاشت؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد

 

به مادرم گفتم: دیگر تمام شد

گفتم:‌ همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

*

من از کجا می آیم؟

که اینچنین به بوی شب آغشته‌ام؟

(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

*

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی برند.

(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

*

و مرگ

روی آن ضریح مقدس نشسته بود

(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

*

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشتِ پروانه‌ایست که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند. (پنجره)

*

از آینه بپرس

نام نجات دهنده‌ات را (پنجره)

*

پیغمبران، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما آوردند

این انفجارهای پیاپی

و ابرهای مسموم

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟ (پنجره)

*

همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده‌لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهارپری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روئیده‌ست (پنجره)

*

حسم می کنم که وقت گذشته‌ست

حسم می کنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است (پنجره)

*

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره‌ام

با آفتاب رابطه دارم. (پنجره)

*

کسی به فکر گلها نیست

کی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد می میرد

(دلم برای باغچه می سوزد)

*

من مثل دانش‌آموزی

که درس هندسه‌اش را

دیوانه‌وار دوست بدارد تنها هستم

(دلم برای باغچه می سوزد)

*

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست،

مثل انسی نیست، مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست،

و مثل آنکیست که باید باشد

و قدش از درخت های خانه‌ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان روشنتر (کسی که مثل هیچکس نیست)

*

آخ ...

چقدر روشنی خوب است

چقدر روشنی خوب است

و من چقدر دلم می خواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری (کسی که مثل هیچکس نیست)

*

کسی که آمدنش را نمیشود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

(کسی که مثل هیچکس نیست)

*

چرا توقف کنم چرا؟

پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته‌اند

( تنها صداست که می ماند)

*

تنها صداست

صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد

چرا توقف کنم؟ ( تنها صداست که می ماند)

*

من از سلاله‌ی درختانم

تنفس هوای مانده ملولم می کند

( تنها صداست که می ماند)

*

من خوشه های نارس گندم را

به زیر پستان می گیرم

و شیر می دهم ( تنها صداست که می ماند)

*

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است ( پرنده مردنی است)

********************************

بر گرفته از

مجموعه اشعار فروغ

انتشارات نوید، آپریل ۱۹۸۹