خانه

نگینه های شعر هوشنگ ابتهاج- سایه

 
 


هستی ما که چو آیینه

تنگ در سینه فشردیمش از وحشتِ سنگ‌انداز

نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟ (تشویش، ده ‌‌شب)

*

وین فرش هفت‌رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

(کاروان، آوای آزاد)

*

من در تمام این شب یلدا

آیمان آفتابی خود را

در پرتو ستاره‌ی او گرم داشتم

(کیوان ستاره بود، یادگار خون سرو)

*

مرگ در هر حالتی تلخ است

اما من

دوستتر دارم که چون از در در‌آید مرگ

در شبی آرام چون شمعی شوم خاموش

(مرگ دیگر، شبگیر)

-------------------

برگرفته:

ده شب، آوای آزاد