خانه

نگینه های شعر اخوان ثالث

 
 


زمستان

 

من از نگاهت شرم دارم.

امروز هم با دستِ خالی آمدم من؛

مانند هر روز

نفرین و نفرین

بر دستهای پیرِ محرومِ بزرگم.

اما تو، دختر!

امروزِ دیگر هم بمک پستانکت را

بفریب با آن

کام و زبان و آن لبِ خندانکت را.

(برای دخترم لاله و آقای مینا)

*

سلامت را نمی خواند پاسخ گفت،

                            {سرها در گریبان است.}

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دستِ محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است. (زمستان)

*

من روستائیم؛ نفسم پاک و راستین

باور نمی کنم که تو باور نمی کنی (فسانه)

*

لحظه‌ی دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه‌ام، مستم.

باز میلرزد، دلم، دستم.

باز گوئی در هوای دیگری هستم. (لحظه‌ی دیدار)

*

من اینجا بس دلم تنگ است.

و هر سازی که می بینم بدآهنگ است

بیا ره‌توشه برداریم

قدم در راهِ بی ‌برگشت بگذاریم؛

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ (چاووشی)

*

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.

ز سیلی‌زن، ز سیلی‌خور،

وزین تصویرِ بردیوار ترسانم. (چاووشی)

*

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟ (باغ من)

 

آخر شاهنامه 

 

آبها از آسیاب افتاده است،

دارها برچیده، خونها شسته‌اند (نادر یا اسکندر؟)

*

آنکه در خونش طلا بود و شرف

شانه‌ئی بالا تکاند و جام زد

چتر پولادین ناپیدا به دست

رو بساحلهای دیگر گام زد. (نادر یا اسکندر؟)

*

از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاریست. (چون سبوی تشنه...)

*

من دوستی دارم

که بدشمن خواهم از او التجا بردن

(چون سبوی تشنه...)

*

من یقین دارم که در رگهای من

          - خون رسولی یا امامی نیست.

نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست.

وین ندیم ژنده‌پیرم دوش با من گفت

کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست. (میراث)

*

ما چون دو دریچه روبروی هم،

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده،

هر روز قرار روز آینده...

اکنون دل من شکسته و خسته‌ست،

زیرا یکی از دریچه ها بسته‌ست.

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد،

نفرین به سفر، که هرچه کرد او کرد (دریچه‌ها)

*

ای تکیه‌گاه و پناهِ 

                        زیباترین لحظه های

پر عصمت و پر شکوهِ

                              تنهائی و خلوت من!

ای شطِ شیرین پر شوکتِ من! (غزل ۳)

*

هان کجاست

پایتختِ این کج آئین قرن دیوانه؟ (آخر شاهنامه)

*

چون درختی در زمستانم

بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.

دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری

در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟ (پیغام)

*

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما اما

گرد بام و در ما بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا (قاصدک)

*

دست بردار ازین در وطن خویش غریب (قاصدک)

*

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند. (قاصدک)

 

از این اوستا 

 

سخن پوشیده بشنو، اسب من مرده‌ست

- و اصلم پیر و پژمرده است (قصه‌ی شهر سنگستان)

*

من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ.

(قصه‌ی شهر سنگستان)

*

زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟

(قصه‌ی شهر سنگستان)

*

امشب به یاد مخمل زلف نجیب تو

شب را چو گربه‌ای که بخوابد به دامنم

من ناز می کنم. (غزل ۴)

*

مستم و دانم که هستم من

این همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟ (نماز)

*

نعش این عزیز ما را هم بخاک بسپارید (نوحه)

*

ای درختان عقیم ریشه‌تان در خاکهای هرزگی مستور،

یک جوانه‌ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند.

(پیوندها و باغ)

 

******************************

بر گرفته از:

زمستان انتشارات مروارید، ۱۳۶۲

آخر شاهنامه  انتشارات مروارید، ۱۳۷۰

از این اوستا انتشارات مروارید، ۱۳۷۰