خانه

نگینه های شعر مانا آقائی

 
 


جوانی همین کفشهای کتانی است

همین آوازهای زیر روسری

اصلا همین جمعه ها که نیمکت می شوند و

ته پارک با ما قرار می گذارند. (فرار، مانی‌ها)

*

می گویند زمین هنوز بر شاخ گاو می چرخد

(سالی که گذشت، مرگ اگر لبهای تو را داشت)

*

هرگز نخواستم از من

زخمی به شعرهایت برسد (چسب زخم)

*

دریا، تاول بزرگی بر پیشانی جنگل بود. (شناسنامه، ایران امروز)

*

بچه که بودم...

غروب

قالیچه‌ی سرخ بیقراری بود که پائین می آمد

من سوارش می شدم (همان)

*

پدرم ما را به آنسوی آبها می رساند و می میرد

(کفش‌نامه، من‌‌عیسی‌بن‌خودم)

*

مادرم پشتِ کودکی‌هامان آب می‌ریزد! (همان)

*

تمام زنگ‌ِ تفریح‌ام را یک انقلاب می دزد (همان)

*

در تهران، آمبولانس‌های پیر

با پرستارهای جوان می‌خوابند (دستگاه‌ پیامگیر،همان)
*

مادرم می‌گوید: وطن باغچه‌ای‌ست در زبان

که باید هر روز آبیاری شود (سه روایت از جنگل، ایران امروز)

--------------------------

برگرفته از:

نشریه‌ی الکترونیک مانی‌ها، ایران امروز کتاب شعر

من‌عیسی‌بن‌خودم