خانه

میزبانی بحران

 رضا فرمند

 

۱

روز و شب، راه‌اشان را در من گم کرده‌اند؛

و زندگی خسته‌است؛

و زندگی جايی میان راه نشسته‌است

و با خود، حرف می زند

بالا می آید‍!

جان‌ام از واژه‌هایم بالا می‌آید.

 

۲

هراس، جغرافیای سوزان‌اش را در جان‌ام باز می‌کند:

واژه‌هایم، چون حشره‌ها

از پرسش‌های شعله‌ور می گریزد

 

۳

هراس، با چشمهای وحشی‌اش نگاه‌ام می کند؛

و هیچ نمی گوید!

هراس، واژه‌هایم را در تنوره‌ی پیچان‌اش دود می کند.

هراس، اندیشه‌ام را کبود، و سکوت‌ام را داغ می کند.

 

۴

واژه‌های ناخوش، چه با شتاب به هم می‌‌آمیزد؛

وَ اژدهای هزارسر پرسش می شود!

 

۵

هرچه می گویم، آسوده نمی شود این دلواپسی

هرچه می خورانم‌اش، باز گرسنه‌ است.

 

۶

پُرسشی از این سو، پُرسشی از آن سو

واژه‌هایم را می دَرَد

 

۷

هراس، سایه به سایه‌ی نگاهم می آید

و به هر کجا که می نگرم ابر می شود

 

۸

در تب‌ِ هراس، به واژه‌ها چنگ می‌زنم

سرشاخه‌های بلندِ شعر را خم می‌کنم

و ایماژهای درخشان را به دندان می‌کشم

 

۹

بحران، ‌سنگِ دُرُشتی از من کنده‌است

کاریزهای جان‌ام،

پُر از هراس و پُرسش می شود.

 

۱۰

برفبادِ هراس، چو فرفره‌ای می چرخاندم؛

راه‌های نرم آرامش را گم‌ کرده‌ام!

 

۱۱

در واژه‌هایم، چون برق و باد

به روشنی‌ها سفر می‌کنم

با اینهمه، همینکه یکدم درنگ می‌کنم، کبود می‌شوم.

خود را در زیبایی‌ها می پیچم،‌ می بیندم

در هوس، نهان می کنم،‌ می یابدم؛

حتی در تن زنان که زمان را گیچ می کند

پیدای‌ام می کند

 

۱۲

گرفته‌ام، جهان بسته‌است!

گرفته‌ام، آینده‌ام نگران‌است!

 

۱۳

هراس با خرطوم بلند و سترگ‌اش

هنوز با جهان مچاله شده بازی می کند

من، گاه، اینسوی می افتم؛ گاه، آنسوی

و جمله‌های شکسته و گرد و غبار معنا

به روی‌ام می ریزد.

 

۱۴

در سَرَم هزاران پرسش، ویله می کشد

خواب‌ام با چشمهای بسته، بیدار است.

 

۱۵

خشم کور و تلخ

با دستهای سوزان‌اش، چشمهایم را می بندد؛

واژه‌هایم را به آتش می کشد؛

و مرا در جنگلی شعله‌ور رها می کند

 

خشم کور و تلخ،

آینده‌ را با همه‌ی نیروی‌اش در همین دم!

فرو می برد و نمی گذارد که کینه

با واژه‌‌‌های دیگر همسخن شود

 

خشم کور و تلخ

با کفش‌های قرمز و تیزش به زانوی حوصله‌ام می کوبد

و دندان‌هایش را تا آرامش‌ام، فرو می‌برد

 

خشم کور و تلخ

پی‌در‌پی به گوشِ مرگ چیزی می‌گوید

و بدخواه‌ام را به او نشان می‌دهد

 

خشم کور و تلخ،

بخشایش‌ام را از کینه می‌آکند

و شکیبایی‌ام را خشابِ فشنگ می‌کند

 

۱۶

کینه، دوست ندارد با همه‌ی واژه‌ها بیاندیشد

کینه، دوست ندارد

چشم‌انداز شگفت شکیبایی را تماشا کند

کینه از دوراندیشی که گوهر فرزانگی‌‌ست بیزار‌است!

 

کینه، جان‌ات را پیله می کند؛

آرامش‌ات را می جَوَد؛ هوش‌ات را می مکد؛

و دگردیسی شتابناک‌اش را آغاز می کند

 

هان! از این شفیره‌ی تلخ، سرانجام

پروانه‌ای بدر نخواهد شد!

 

۱۷

پُرسش را با دندان‌های خشم‌ام، نیاگاه جویدم؛

و روشنیِ پاسخ شکست.

 

پُرسش را پیش از آنکه رسیده باشد،

با رفتار سبزم چیدم.

 

از پُرسش، پیش افتادم؛

و خون‌ام با واژه‌های سرخ

به گونه‌ها‌ی خشم‌ام چیزی نوشت

 

در شتابی خام،

شکیبایی‌ را گِردِ گوگردِ خشم پیچیدم

و سکوت‌ام متلاشی شد

 

شکیبایی را خوب نگشتم

جنگل‌ها و سایبان‌هایش را خوب ندیدم؛

و فلسفه‌ی سبزاَش را نیک نیاموختم

ورنه با کاغ‌کاغ کلاغی، بانگ‌ام چنين بلند نمی شد!

 

۱۸

انتظار در واژه‌ها، تار می تند

و هر تکان کوچک را شکار می‌کند

 

انتظار، قفل خود است؛

بند خود است؛ و زندان خود!

 

انتظار، شوکی‌ست نرم؛

زندانی‌ست باز، در شب و روز و در کلمه!

 

انتظار، راه‌ها را چو طوماری می پیچد؛

پندارها را کبود می کند؛

و با همه‌ی سنگ‌ها، در شامگاه می نشیند.

*

از خالی ژرف چشم‌براهی‌ها

نگاه‌‌هایم را به راه‌های آسمان، پرت می کنم.

 

۱۹

شعبده‌باز تردست افسردگی

چشم‌های هشیاری‌ات را می‌بندد

یادهای درخشان‌ات را تاریک می‌کند

آرمان‌های پُر کشش‌ات را، ناپیدا

و جهان را آنگاه، آرام آرام

از زیر پای زندگی‌ات کنار می‌زند

 

شعبدباز تردستِ افسردگی بانگ‌ات را می‌ربايد؛

و دست ‌و پای اندیشه‌ات را

به ستون سخت پُرسش ها می‌بندد

 

شعبده‌باز تردست افسردگی

راه‌ها را چو طوماری می پیچد

آسمان و درخت و خیابان را

از پشت پنجره‌ها پاک می کند

و پاسخ‌ها را از پُرسش‌ها دور می‌کند.

 

شعبده‌باز تردستِ افسردگی، هستی را آنگاه

در دو صندوق کوچکِ سیاه و سفید

از هم جدا می کند.

 

۲۰

گاهِ افسردگی

وقت، پر از چاه می شود؛

پُر از بُراده‌ی پُرسش.

 

گاهِ افسردگی

واژه‌ها چنان در هم می‌لولند

که اندیشه پُر از گرد و غبار معنا می‌شود

 

گاه افسردگی

روزها و شب ها، خانه‌هاشان را گم می کنند.

و یاد‌ها، پُر از واژه‌های زرد می‌شود

 

گاه افسردگی

جمله‌ها لیز می شوند

و پندار‌ها، غارهای پبچاپیچ!

 

گاه افسردگی

واژه ها یا ترا پس می زنند؛

یا تو را در خود به بند می کشند.

 

گاه افسردگی

از هر خیابان، از هر نما، و از هر سخن

به خلوت خود می‌رسی

و پای دیوار هر جمله، ساعت ها

بی هدف می نشینی.

 

گاه افسردگی

هر چه بپايی، هر چه هشیاری کنی

باز، پُرسش تیزی را لگد می کنی!

 

گاهِ افسردگی

گوی داغ پرسش هایی را که دمادم

به تپه‌های فراموشی پرت می کنی

از پیچ‌و‌خم پندارهای تلخ

می چرخد؛ می‌چرخد؛ می‌چرخد

و دوباره، به گودیِ آرامش می‌افتد

*

گاهِ افسردگی، دستی 

پاسخ‌ها را به پرسش بر می گرداند.

 

۲۱

از اسید افسردگی، تار و پودِ اندیشه می‌گسلد

و دورنمای پُرنگار آینده بی رنگ می شود.

 

۲۲

افسردگی، آذرخش بی بانگی‌ ست

که یکباره فرود می‌آید؛

و آرامش را کبود می کند

 

۲۳

بُحران، از ناگهان می تازد

 دندان‌‌های سخت‌اش را به واژه‌هایت فرو می‌کند؛

و جهان‌‌ات را، آرام‌آرام،  به گودیِ سکوت می کشاند.

 

۲۴

بُرشی از هراس را نگاه می‌کنم

رشته ‌به ‌رشته آرمان می‌بینم

لایه‌ به ‌لایه خواهش،

و رنگ ‌به ‌رنگ، پُرسش.

 

۲۵

بحران، با چند دهان سخن می‌گوید

و تنِ داغ‌اش، آکنده از دل‌است

پُرسش های تپنده را باید

از پرویزن نازکِ هوش گذر داد

تا دل و دهان دُرُست بحران پیدا شود!

 

۲۶

بحران، واژه‌هایم را می بندد

و مرا تردستانه، از زندگی دور می کند

 

بحران، اندیشه‌‌هایم را به ستون اگر می بند

و جهان را به سوی‌ام می‌غلتاند.

 

بحران، پندارهایم را می آلاید

و آرمان‌ هایم را

با تور سخت پُرسش‌ها، بالا می کشد.

 

۲۷

آی بحران!

با موج‌ها و توفان‌هایت در شانه‌هایم پنهان مشو!

دوستانه کنارم بنشین؛ و از این شراب

لیوانی به نام هر که می‌خواهی بنوش!

 

۲۸

امروز نتوانستم به پرسنده‌ای ساعت را بگویم

پُرسش‌اش را پس از آنکه رفت،

در سکوت، شنیدم.

 

۲۹

ژرفای آرمان‌هایم را، هراس می مکد!

بحران، این رونده‌ی نافرمان

با باکِ پُر از توفان، مرا به کجا می برد؟

 

۳۰

واژگان‌ام از شتاب پُرسش ها داغ می شوند

گوی‌ های فلزی‌ِ آرامش

در پنجه‌‌های پنداراَم آب می شوند.

 

۳۱

زندگی، دل‌های بی‌شماری دارد:

دلی در مهر؛ دلی در کار؛ دلی در یار؛

دلی در آرمان.

کدام دل‌ام، ناگاه، دل دلها شده؛

و از تپش ایستاده‌است؟

 

۳۲

آرامش، هزاران پا دارد؛ هزاران دست؛

و هزاران چشم

هر پای‌اش به آهنگی راه می رود؛

هر دست‌اش به عادتی تکیه داده‌است؛

و هر چشم‌اش به گسترای آرمانی نگاه می‌کند

سامان نازکِ آرامش را، گاه

ریزش چند واژه، به هم می‌زند.

 

۳۳

گاه، لبخندی، راه زندگی را روشن می کند!

گاه، لبخندی، زهر افسردگی را خنثی می کند!

گاه، لبخندی، هر پُرسشی را پاسخ می شود!

 

۳۴

نان، نازکترین مهره‌ی کمر آدمی‌ست!

نان، همواره، در دسترس غرور نیست!

 

کلید نان که دست‌ات نباشد

هر کسی می تواند به زندگی‌ات وارد شود

آرامش‌ات را پُشت و رو  کند

و هر کجا که خواست بتکاند

 

کلید نان که دست‌ات نباشد

هر پُرسشی، سخت به اندیشه‌ات می پیچد

و هشیاری‌ات را، سست می‌کند.

 

۳۵

با واژه‌ های خوب، با واژه‌‌های بی‌ پروا

و با یاد های بزرگ، راه می روم

در این دمِ سست و هول‌آور، نباید، نباید، تنها باشم!

 

به هر پُرسشی درود می فرستم

و هر هراسی را می بوسم

در این دمِ پوک و کبود، نباید، نباید تنها باشم!

 

۳۶

با مشتی خاک، با مشتی هیچ

به رویاروییِ بحران، بر می خیزم.

 

۳۷

بالاتر از مرگ، رنگی نیست!

به مرگ می‌اندیشم

تا فراتر و رهاتر از بحران باشم

 

۳۸

روئین‌تن از مرگ بیرون می‌آیم

و در برابر بحرانِ دمنده می‌ایستم.

 

۳۹

با گفتنِ یا مرگ یا زندگی!

پنچه در پنچه‌ی بحران می افکنم

 

۴۰

واژگان دلیراَم، این گلبولهای سلحشور شعر

در آماده‌باشی هماگن بوده‌اند!

برای پالش اندیشه‌ام از هراس و افسردگی

هشیاری‌ام را چه ناگهان ترک کرده‌اند.

 

۴۱

در گسترای شعرم، بسترگاه‌یی فراخ می سازم؛

و دریچه‌ها را در ژرفای هراس،

با نوکِ قلم باز می کنم.

 

۴۲

پُر از دهان، پُر از معده‌های پنهان

بر سفره‌ی بحران نشسته‌ام!

 

۴۳

در نبرد با بحران، هان!

جز مرگ، چیزی با خود برندار!

 

۴۴

در گردبادِ هراس؛

ریسمان سخت مرگ را

هرگز! هرگز! رها مکن!

 

۴۵

بحران، اگر به بازی مرگ و زندگی‌‌ات افکند؛

و از این خانه به آن خانه، سرانجام به تنگنای‌ات کشاند

هان! مهره‌ی مرگ را به پیش بران!

 

۴۶

تا طلسم بحران باطل شود

واژگان‌ات را، یکدم، تنها یکدم

از زندگی بتکان!

 

۴۷

هنگامی که هراس، واژگان‌ات را زهرآگین می‌کند

از کیمیای مرگ،

از مرگی که جهان را از واژه‌های‌ آدمی تهی می‌کند

پادزهری‌ بساز!

 

۴۸

آرمان‌هایت را با واکسن مرگ، روئین کن

ورنه، باله‌های پنداراَت

به تاردام عنکبوتِ هراس می‌چسبد.

 

۴۹

بحران، آینه‌ای خُرد، برابراَت می گیرد؛

و پنجره‌ها را می بندد

هان...! دست زمان را بگیر!

و پا به پای‌اش، از قرن‌ها و هزاره‌ها بالا برو

و روبروی جهان، بنشین!

 

۵۰

بحران، تنها به دامِ پذیرش می افتد

به دامِ شگفتِ آری

ورنه، همچو دیوانه‌ای به آسودگی‌ات سر می‌کوبد.

 

۵۱

با بحران، مهربان باش!

با خوشرويی پذیرای‌اش شو!

بگذار همچو میهمان گرانقدری

هر چه خواست بگوید و هر کجا که خواست بنشیند

از نگاه‌اش روی برمتاب!

همنیشینی‌اش را بخواه تا کناره بگیرد!

همسخنی‌اش را بخواه تا لب فرو بندد!

 

۵۲

بحران، یک دنده‌‌است! وارونه‌اندیش‌است!

آرامش‌ات را چون کودکی به چنگ می‌گیرد.

برای گرفتن‌اش اگر پافشاری کنی لجبازانه می گریزد

ولی اگر مادرانه نگاه‌اش کنی

و با گشاده‌رویی پذیرای‌اش شوی

روبروی‌ات بر کاغذ سفید جز قلمی نخواهی دید

که در سرانگشتان‌ات، بی‌خودانه می رقصد

و در پندار‌اَت،

پرسش‌های تاریکی را که واپس می نشیند.

 

۵۳

بحران را باید چون کتابی شگفت و مقدس

واژه به واژه خواند

با بحران باید دست‌افشانی کرد؛

با بحران باید همدلی؛ همزبانی کرد.

 

۵۴

خوراکِ بحران، آرمان های بزرگ است

آرامش است و خواب

زندگی‌ات را باید در مرگ، پنهان کنی

تا بتوانی شامه‌ی تیز بحران را بفریبی!

 

۵۵

در آینه‌ی بحران

 قطره‌ای دریا می شود و ماهیکی نهنگ!

 

۵۶

هراس، گاه، پرسشی ساده را باد می کند

و زندگی‌ات را از زمین بر می‌کند

 

۵۷

برفباد هراس، گاه، واژه‌ای را می اندازد؛

واژه، جمله‌ای را و جمله‌، آرامانی را

و آرمانی، جهان را.

 

۵۸

با تور مرگ در دستی و نیزه‌ی قلم در دستی دیگر

در میدانگاه پنداراَم، گردِ هراس، می چرخم.

 

 به هراس بانگ می زنم:

 هر چه می خواهی از جان‌ام بردار!

 هراس، می هراسد و گیچ می شود.

 

گریبان‌اش را سخت می گیرم و با دندان هایم می پرسم:

غارهای هول‌انگیز‌ات کجاست؟

غل و زنجیر پرسش‌هایت کو؟

هراس،

نگاه‌‌ ژرف و شنگرفی‌اش را به زیر می افکند

 

با چشمهای آتشبار‌ام فریاد می زنم:

دوزخ‌ات کجاست تا آرمان‌هایم را در آن ریزم

هراس، ناباورانه نگاهم میکند.

 

دست‌اش را با خشم توانایم می گیرم؛

و به میدانگاه جان‌ام می کشانم

همینکه واژگان دلیراَم را

دست در دست مرگ می بیند، ناپدید می شود.

 

۵۹

همینکه بحران وزید گردباد شدم

و به مرگ گفتم:

انگشتری چرخان می خواهی؟

 

همینکه بحران وزید زندگی‌ام را

از هرچه بود تکاندم و با بوران ها

در میدان‌های ویرانی، پای کوبیدم.

 

همینکه بحران وزید، در مرگ، پنهان شدم!

 

۶۰

چشم‌های پُرسش را باز می کنم؛ باز می کنم؛

و دو پنجره‌ی بزرگ می کنم!

 

۶۱

بر شیارهای خونی جان‌ام واژه می‌افشانم

 

۶۲

در تنور داغ هراس، شعر می پزم.

 

۶۳

سرشاخه‌ی آرمان‌هایم را خم می کنم

هراس‌های شکفته را می چینم

گلبرگ‌های سیاه و سفیدش، در دم

فرو می ریزد

 

۶۴

با کلید‌ِ هرچه بادا باد!

دخمه‌‌های هراس را می گردم

و در آنجا، هیچ نمی بینم، هیج!

 

۶۵

روزها و شب ها را با شکیبایی از هم جدا می‌کنم.

یادهای تلخ را از رگه‌های واژه بیرون می کشم؛

و جمله‌‌های گره‌خورده را واژه به واژه

به نازکی از هم، وا می کنم

و هر یک را زیر نور آرامش پاک می‌کنم

و آنگاه، به درخشش آرمان‌هایم، خیره‌ می‌شوم.

 

۶۶

پیاله‌ای از واژه‌های بزرگ سر می‌‌‌کشم

و از روی‌ سنگ‌های سیاهِ کینه، پَر می‌کشم.

 

۶۷

دوشِ مرگ می گیرم و جان‌ام را

از هراس ها و پُرسش‌ها پاک می کنم

 

۶۸

در چشمه‌‌ی بزرگِ شعر و زمان

جان‌ام را از رفتار زهرآگین دشمن می شویم!

 

۶۸

در افسردگی‌ام

کیست که مادرانه به من می اندیشد؟

کیست که هرچه بخواهم می آفریند؟

 

۷۰

خود را در دژ مرگ نهان کرده‌ام و از آسمان

به تازش پرسش‌های وحشی نگاه می کنم.

 

۷۱

خواب‌هایم را به کناره‌ی بحران می آورم

تا بیدار شوند

واژه‌هایم را از بحران می آکنم تا بی‌تاب شوند

بحران را به زخم‌هایم می پاشم تا هشیار شوم!

بحران را می بوسم؛ می نوازم تا آرام شوم.

 

۷۲

اَژدهای دهشتناکی را که دشمن به زندگی‌ام افکند

کاه‌اندود کرده‌ام

و به هر گوشه‌اش شعری نوشته‌ام.

 

۷۳

خوب‌ است شکیبایی را از درخت بیاموزی؛

از سنگ، از جَنین!

خوب است شکیبایی را از شراب بیاموزی؛

از خواب؛ و از چشم‌های همیشه‌بیدار مرگ!

 

۷۴

خوب است، گاه گاه، رویاروی دشمن بایستی

بوی تندِ بی خردی‌اش را تاب آوری

تا بتوانی مایه‌ی کینه‌ی کور‌اَش را

با لوله‌های هشیاری خالی کنی

و آنرا در کارگاه زندگی‌ات به انرژی بدل کنی.

 

۷۵

خوب است، گاه گاه، آسمان را چون پُرسشی ببینی

و مرگ را به خون‌ و واژه‌‌هایت بیامیزی!

خوب است، گاه گاه، همراه روزگار

به گورگاه خود سری بزنی

از خاک فرزانه درسی بیاموزی

و شگرد کنار زدن دنیا را از روی زندگی‌ات بیاموزی!

 

۷۶

با نخستین گام کوچک تو

بحران، گامی بلند واپس می‌نهد؛

و پنجه‌های بلند و نیرومند‌ش

از گلوگاهِ واژگان‌ات، باز می‌شود.

 

۷۷

سنگ، چه فلسفه‌ای خوانده‌است

که این همه آسوده است؟

زمان به خاک چه گفته است

که این همه پُربار است؟

و آب، اینهمه پاکی، اینهمه پیچشِ نازک را

چگونه به یاد سپرده است؟

 

۷۸

دشمن، بی که بداند واژگان‌‌‌ام را دَواند

دشمن بی که بداند کین‌ام را پُرچشم؛

خشم‌ام را دانا،

و دیدگان‌ام را پُر از نگاه کرد.

 

۷۹

هراس، چنگ‌هایش را

از گلوگاه‌ِ واژگان‌ام، باز کرده‌است؛

و آرامش‌ در گاهواره‌ی دم و بازدم‌‌اش

به هوش آمده‌است!

 

۸۰

به بالشِ نرم مرگ، لم می‌دهم و آسوده‌جان

به ریزشِ بال ‌و پَر پُرسش‌ها نگاه می‌کنم.

 

۸۱

ددِ هزارسر بحران، اهلی شده‌است

به دیدن‌ام با دندان‌های تیزاَش خرّه نمی کشد.

و به هوبره‌های آرامش‌ام یورش نمی برد

در گوشه‌ای می نشیند و گوسفندانه نگاه‌ام می کند

من به آخُراش، شاخ و برگ خیال می ریزم

و از آن، با شکیبايی، شعر می‌دوشم.

 

۸۲

هنگامی که دشمن، آرمان‌های ارجمندم

با کین سنگین‌‌اش ویران می کرد،

شعراَم فوران کرد.

 

۸۳

بانگِ درشت دشمن را همچو شیپوری

در خفتگی‌هایم پخش می‌کنم.

 

۸۴

از چاهی که دشمن برایم کند آب می کشم

و از خارهایی که به راه‌ام ریخت

تنور شعرم را گرم می کنم.

 

رفتاراَش را چون کتابی شگفت می‌خوانم

و از واژه‌های دُرُشتی که به سوی‌ام‌افکند

شعر می تراشم.

 

۸۵

هر اندوه‌یی را که زیر قلم بردم ناپدید شد

به چشمهای هر پرسشی که بی باکانه نگریستم

سر به زیر انداخت؛

و به گره‌ِ هر پنداری که دست زدم، گشوده شد.

 

۸۶

اکنون، چه آسان می توانم

پُرسش های گدازان را، هراس‌های سوزان را

با دستهایی که در زمان فروبرده‌ام بر دارم

و آنها را همچو شعبده‌بازان، فرا فِکنده بگیرم.

 

۸۶

همینکه برفبادِ بحران به پرتگاه‌ هراسم کشاند

شعرم، پرهایش را گشود

 

۸۷

بی پروايی‌ام، بالهایش را

با دانش گرانش و راه‌های هوا، همساز کرد‌ است!

 

بی‌پروایی‌ام در میدان‌های واژگونه‌‌ی چرخ،

همپرواز مرگ شده‌است!

 

بی‌پروایی‌ام، اکنون، پُر دم و باد

در ستیغ اندیشه‌ها می نشیند؛ و از پناهگاهِ سپهر

هراس‌ها و بحران‌ها را شکار می کند.

 

۸۹

بحران، با چاه‌های چرخان پُرسش

و برفباد هراس، از واژه‌هایم گذشت!

از پناهگاهِ مرگ، با یاد‌ها و آرمان‌های دُرُست،

روشن و سبک و پاک‌، بیرون آمده‌ام؛

و روبروی‌ام هیچ نمی بینم؛ هیچ؛

مگر چند شعر غنوده؛ شرابی‌ خالی

و پگاه؛ پگاه؛ پگاه!

-------------------------------------

کپنهاک، (۳-۲۰۰۲)