|
رضا
فرمند |
||
|
|
به
سوری تبریزی (۱۳۶۹-
۱۳۱۰)
به جای
سرسُخن: (۱) شعر مادر من است با دستهای
مرده و چشمهای بی
حالت در هفتبندِ
مطبخ آوارهی
همیشهی صف
های نان و شیر
و ملاقات.. (۲) دریا سندن
کیم کچدی؟ کیم غرق
اولدی کیم
کچدی؟ فلک، گل ثابت
ایله هانچی گونیم
خوش کچدی؟* * از بایاتی
هایی که
مادرم به
آواز می
خواند: دریا از تو چه
کسی گذشت؟ کی غرق شد، به
سلامت کی
گذشت؟ فلک بیا برام
ثابت کن کدوم روزم به
خوشی گذشت؟ ******************************************************** مادرم
زیبا نشد
مادرم زیبا
نشد مادرم
نتوانست دریچهی
زندگیاش را رو به عشق
بگشاید به زیبايیاش
مالک نبود ۲ مادرم
نتوانست به تیزیِ
الماسِ کلمه
خیره شود و به کنگرهی
کاخِ جهان با کلمه کمندی
بیفکند. ۳ مادرم
نتوانست مرواریدِ
دُرُشتِ
غروراَش را از دُرجِ
گشودهی
تاریخ
بردارد. ۴ مادرم
نتوانست در روز
بنشیند در شب چراغِ کلمه
بیفروزد و غروب را در هلهلهی
جشنی نهان
کند در شبان
واهمه دردا راهِ شراب را
نمی دانست. ۵ مادرم
نتوانست حامله نشود یا رَحِماش
را پنهانی یک
شب به خوردِ سگی
بدهد. ۶ مادرم
نتوانست زن نباشد از مادری
استعفاء دهد و در صفِ
بلندِ
ملاقات مشوش نشود ۷ مادرم
نتوانست قشرِ ضخیمِ
جهلِ جماعت
را همچو تهدیگِ
سختِ سوختهای با سیم و برف
بشوید. ۸ مادرم
نتوانست خود را
ببالاند و در هوای
بیکرانِ
کلمه تنفس کند در او آش مکرّر شد چای مکرّر شد و غلغل
آبگوشت ۹ مادرم
نتوانست کار آشپزیاش
را چند وعده به
ما بفروشند وز پس اندازاش به هر که
خواست هدیهای
بخرد. ۱۰ مادرم
نتوانست سحری
بیاموزد پرندهای
بشود و سحرگاهی از پنجرهی
مطبخ بگریزد. ۱۱ مادرم زیبا
نشد مادرم فرصت
نیافت سرمستِ
آزادی بر بامِ قرن
برقصد مادرم فرصت
نیافت الماسِ
فراستِ خود
را روی سینیِ
کلمه شهر به شهر
بگرداند و بی خردانِ
عربدهجو را با محکِ
تجربه
روسیاه کند. مادرم فرصت
نیافت بازتابِ
زیباییاش
را در نگاهِ
مستِ
خواستاراناش
تماشاکند مادرم فرصت
نیافت با شاهبال
فرزانگی از ژرفنای
باورهای
گَردآلود تا اوجِ
پژوهش و
پُرسش
پَر بکشد به جهان دست
بساید بودن را
دریابد و به حس عزیز و
بزرگِ خود ایمان
بیاورد. مادرم فرصت
نیافت این حرف ساده
را در کلمه
بخواند: که مقدسترین
است! مادرم فرصت
نیافت خرمنِ سخن ها
را با غربال
کلمه ببیزد وز دانههای
روشنِ دانش سینهریزِ
غروری به گردن
آویزد. ۱۲ مادرم در خستگی
متولد شد صبج و غروب
نداشت اسبِ زمان از گیسواناش
او را در خارزار
زندگی
چرخاند. صدایش را کسی
نشنید! نگاهاش را
کسی ندید! و صورتاش تا مرگ ساییده شد. ۱۳ چه حسرتی شده
مادرم! سنگی نگاهاش
نکرد وَ در جهانِ
پُرکلمهی
بودن یک لحظه نیز
نتوانست روی سکّوی «من»
بنشیند چه حسرتی شده
مادرم! به آینه خو
نگرفت به ستاره
نیندیشید و مرگ را
نتوانست با سرعتِ
کلمه پُشتِ سر
بگذارد. ۱۴ مادرم با ریال راحت
نبود زبان فلزیاش
را نمی دانست ریال بوفِ هولنگیزی
بود که جوجه های
کلاماش را ناگاه می ربود. ۱۵ مادرم تا آخرین
ریال خرجیِ
خانه آزادی داشت او می توانست سد تومانی را در کیفِ پولِ
دستباف کوچکاش مچاله کند وآزادانه از هرکجا که
خواست خرید کند. ۱۶ پدرم از نان
همیشه کمتر
بود و انداماش، از پگاه و
شامگاه،
کوتاهتر نان در او
کلمه نشد! ۱۷ پدرم از مسجد
به سوی
مادرم آمد و روی کلاماش
غبار ضخیمی
بود. ۱۸ پدرم با قیشِ آیه
ها و تسمهی
حدیث و روایت
ها مادرم را به ارابهی
زندگیاش
بست. ۱۹ پدرم ایماناش از منطق
قویتر بود کلمهای زین
رو از مادرم
نخرید حرفاش را
حتی وزن نمی کرد. ۲۰ مادرم
نتوانست به باور پدرم - این قلعهی
باستانی
متروکـ- وارد
شود وآنرا از خردهریز
حدیث و روایت
ها جارو کند. ۲۱ آن آینه را که
مقدس می
دانند آن آینه را که
می گویند روشنترینِ
آینه هاست آینهی قرآن
را می گویم چرا در آن سیمای
تابناکِ
مادر من پیدا نیست! ۲۲ بعد از گذشتن
از آیه ها و
روایت ها مادرم هراسان
زیباییاش صدایش را در
حجاب کشید نگاهاش را
در حجاب کشید و لبخنداَش
را از روی هزار
حدیث میزان کرد. ۲۳ مادرم از منبر
شنیده بود
که چشمهایش
خطاست و در مغزاَش کلمه نمی
روید در او چرا و اگر جاده های بی
پایانی بود ۲۴ مادرم کلمههایش
را لا به لای
برنج و سبزی گم کرده است دراو
کلمه دردا دیگر سرود
نخواهد شد. ۲۵ یکبار مادرم هنگامِ مزّه
کردن آش دهاناش را
نمی یابد قاشق بدست سوی آینه می
آید و می بیند که
سیمایاش را تُندبادِ
واهمه کج کره
است آنگاه حیران به
کنجی در مطبخ می نشیند. ۲۶ مادرم اکنون به «نه»ی له
شدهای می
ماند و به جسدی زیر آوار
حسرت ها. ۲۷ نَنِه -مادر بزرگ- مثل بچه ها
شده بود کلمه را دیگر
نمی شناخت و به آب و آینه
شک می کرد اکنون شنیدهام که
می گویند: مادر مثل بچه ها
شده است. ۲۸ خاطره اکنون دستهای سایهوارِ
بلنداَش را به سوی مادر
بیماراَم دراز کرده
است. ۲۹ موجودِ
مهربانِ
مطبخ ما که او را مادر
می خواندیم و حضوراَش را
-تنها- هنگامِ
گرسنگی و
بیماری حس می
کردیم دلشکسته و
خسته همراهانِ
همیشهگیاش: اجاق و ظرف و
سماور و جارو
را ترک می کند. ۳۰ بمبِ سیاهِ
مرگ بی خبر به
خانهی ما
افتاد و مادرم را در آوار سکوت مدفون کرد در قلبِ کلمهام
اکنون حفرهای
گشوده شده
است. ۳۱ پژمرد و مُرد
مادرم پژمرد و مُرد! آه یک لحظه حافظه را از
من بگیر! یک لحظه مرگ را زیبا
کن! ۳۲ - که مادران می
میرند! - که مرگ حقیقت
دارد! *** دریچهی
باور ما را ضروتِ بودن
چه خوب می
بندد ورنه با حضور
قاطعِ مرگ چه می کردیم؟ ۳۳ مادرم مثل قطرهی
اشکی در مُرکّبِ
مرگ محو شد. ۳۴ ریسمانِ
کلمه افسوس به قعر چاهِ
مرگ نمی رسد! پس از سقوطِ
نابگاه
مادر
بیماراَم در آن حلقه به حلقه تا واپسین
کلمه فرور رفتم و ناگزیر باز
به سطحِ لحظه
باز آمدم اعتمادام از
بودن سلب شده است مرگ حقیقت دارد! ۳۵ خبر تلخ را
نمی شود مثل
خلاشهای از دیده در
آورد یا مثل غذای
مسمومی
قی کرد خبر تلخ را
نمی شود حتی مثلِ دردِ
زخمی گریست. خبر تلخ به سکوتات
می آمیزد به لبخنداَت
می آمیزد به کلمهات
می آمیزد *** کلمه هایم کبود و تلخ می
شود از مرگ
مادرم کبود و تلخ می
شود! ۳۶ سکوتات مرا تا مرگ
فرو می برد سنگینیاش
هزار برابر
می شد مرگات با من
چه خواهد
کرد؟ ۳۷ در مرگ
چگونهای
مادر؟ من فکر می کنم
آنجا هم |