|
تنش
میان شمس و
علاءالدین |
رضا
فرمند |
|
|
کیمیا
همانطوریکه
گفته شد در
حرم مولانا
تربیت یافته
بوده است. در
جامعههای
بسته و سنتی،
دختر و پسر
بیشتر در
پیوندهای
فامیلی یا
همسایگی
فرصت آشنایی
را با هم
دارند. نشانهها
بر آن است که
کیمیا و
علاءالدین
هم کششهایی
به هم داشتهاند.
البته من
شخصن فکر میکنم
که راز و نیاز
و خلوتهای
عاشقانه هم
با هم داشتهاند.
و به این
مسئله در هر
دو شعر «کیمیا
خاتون» هم
اشاره کردهام.
شمس در واقع
میشود رقیب
عشقی
علاءالدین.
علاءالدین
بر خلاف
برادر بزرگش «سلطان
ولد» نظر خوبی
نسبت به شمس
نداشته است؛
بُعدی
روحانی در
رابطهی شمس
و مولانا نمیدید؛
اهل سماع و
غیره هم نبود.
شمس در فرصتهایی
که پیش میآمد
نیش و کنایه
هم به
علاءالدین
میزده است.
یکبار در سخن
از تربیت با
اشاره به
علاءالدین
میگوید: «من
اگر خودم را
به
علاءالدین
بدهم، نیمآدمی
بشود» کوتاه
سخن اینکه
علاءالدین
نمیخواست
سایهی شمس
را روی
خانوادهاش
ببیند. * میان
علاءالدین و
شمس به ویژه
بر سر کیمیا
تنش بوده است.
پس از آنکه
مولانا
کیمیا را به
عقد شمس درمیآورد؛
در مدرسه
اتاقی به
آنان میدهند.
شمس که انگار
بویی از کشش
عاطفی
علاءالدین و
کیمیا برده
باشد دوست
نمیداشت که
علاءالدین
را حول و حوش
اتاقش که در
واقع خانه و
اقامتگاه
مولانا هم
بود ببیند.
علاءالدین
هر زمان که میخواست
به دیدار پدر
و مادرش برود
ناگزیر بود
که از مقابل
اتاق شمس و
کیمیا بگذرد.
چه بسا هم
دلتنگ کیمیا
میشد؛ و رنج
میبرد از
اینکه میدید
شمس چطور
زندگی را بر
او تنگ کرده
است. به هر
حال، روزی
شمس جلوی
علاءالدین
را میگیرد و
از او میخواهد
که آنجا زیاد
تردد نکند.
خیلی حرف
گرانیست!
انگار به کسی
بگویی که به
خانهی خودت
زیاد رفت و
آمد نکن. این
اپیسود که
نشانگر تنش
میان
علاءالدین و
شمس است
بسیار معروف
است و در «رسالهی
سپهسار» چنین
نقل شده است: «بندگی
چلپی{آقا}
علاءالدین
که فرزند
متوسط
مولانا
خداوندگار
بود و در حسن و
لطافت و علم و
فضل نازنین
جهان، هرگاه
به دستبوس
والد و والده
میآمد و از
صحن عبور میفرمود
و به تابخانه
میرفت
مولانا شمسالدین
را غیرت
ولایت در جوش
میآمد. تا
چند نوبت بر
سبیل شفقت و
نصیحت
بدیشان
فرمود: ای نور
دیده هر چند
آراسته به
آداب ظاهر و
باطنی اما
باید که بعد
از این در این
خانه تردد
بحساب
فرمایی. این
کلمه ایشان
را دشوار
نمود و منفعل{شرمنده}
گشت...چون
بیرون آمد و
به جمعی
تقریر کرد،
آن جمع فرصت
را غنیمت
شمردند و
بخیه را به
روی کار
آوردند{حرف
دلشان را
آشکار کردند}
و گفتند عجب
کاری است،
آفاقی {شمس}
آمده است و در
خانهی
خداوندگار و
نور دیدهی
صاحبخانه
را در خانهی
خود نمیگذارد...» (رسالهء
سپهسالار،
چاپ،
کانپور،
۱۳۱۹ ه.ق صفحه
۶۸) مقالات
شمس جلد۱،
۵۰۹ این
رویداد،
شکاف و تنش
میان شمس و
علاءالدین
را بیشتر میکند؛
کاسهی خشم
علاءالدین
را لبریز میکند؛
و یکی از
رخدادهاییست
که سرانجام
سرنوشت شمس
را هم، رقم میزند.
|