|
خانه |
کیمیا
خاتون در متنهای
معاصر |
رضا
فرمند |
|
در
این بخش میخوانید: کیمیا
خاتون در «شکوه
شمس» کیمیا
خاتون در «پلهپله
تا ملاقات
خدا» کیمیا
خاتون در
شکوه شمس * «اما
افلاکی، با
تهور شرح میدهد
که شمس را با
موافت
پنهانی «فخر
اساتید» یعنی
علاءالدین
پسر مولانا
کشتند. این
تعبیر، تا
سالهای
اخیر محل
تردید بود
است. بسیار
غریب به
نظر میآید
که عضوی از
اعضای
خانوادهی
مولوی،
مرتکب چنین
جنایتی شده
باشد. به هر
حال، این
داستان غمانگیز
را که در شب
پنجم شعبان
۶۴۵ ق / دسامبر
۱۲۴۷اتفاق
افتاد، میتوان
به طور
تقریبی چنین
بازسازی کرد
که: مولوی و
شمس تا
دیروقت
همصحبت
بودند، که
کسی بدر کوفت
و شمس را به
منظوری به
بیرون خواست.
او از اتاق
بدر رفت،
کارد بر او
زدند و سپس او
را به چاهی که
پشتِ مدخل
منزل بود فرو
انداختند- آن
چاه هنوز هم
موجود است.
سلطان ولد از
این عمل
آگاهی یافت،
با شتاب جسد
را از چاه
برگرفت و در
گوری که در
همان نزدیکی
به عجله کند،
مدفون ساخت،
آن را با گچ
بیندود و سپس
با خاک
پوشاند.
بعدها مقام
شمس،
آرامگاه او،
در این محل
برپا شد.
حفاریهای
اخیری که در
مقام شمس، به
منظور مرمت
آرامگاه او
صورت گرفت،
وجود گور گچاندود
شدهء نسبتأ
فراخی را که
متعلق به
دورهء
سلجوقی است
به حقیقت،
ثابت کرد. به
لطف این کشف
محمد ئوندر{Mehmet
Önder}،
مدیر وقت
موزهء
مولانا در
قونیه،
حقیقت بیان
افلاکی مسلم
گشته است.» (ص.
۴۱) ----------------------- مرد
تبریزی به
کیمیا خاتون
که پرودهی
حرم مولانا
بو و هم مقیم
حرمسرای وی
بود علاقه
پیدا کرد و
معلوم شد که
اولیای حق هم
از اسارت در
دام عشق
جسمانی در
امان نمیمانند...
(ص. ۱۳۶) * کیمیا
خاتون برای
شمس که همه
عمر مجرد
زیسته بود و
اشتغال دایم
به سیر و سفر
او را از تأهل
دور نگه
داشته بود یک
رویای زنده
یا یک تجربهی
روحانی در
سلوک کمال به
نظر میرسید.
تجسم تجربهای
بود که جسم را
هم در کنار
روح ارضا میکرد
و فکر ازدواج
تا حدی
متابعت از
سیرهی
پیامبر هم
بود و لاجرم
مانع از سیر
در مراتب
کمال روحانی
به نظر نمیآمد...(همان) * وقتی
پیشنهاد این
ازدواج در
حرم مولانا
مطرح گشت بیدرنگ
مورد قبول
گشت. با این
حال انعکاس
خبر هم در
داخل خانه
ناخرسندی
علاءالدین
محمد را که
گوشهی چشمی
به این دختر
داشت تحریک
کرد، و هم در
خارج خانه
غیرت و
ناخرسندی
بلفضولان را
که پیرمرد
تبریزی به
نظر آنها «کفو»
دختر نمیآمد
برانگیخت. (ص.
۱۳۶-۱۳۷) * وقتی
در خلوت با او
دستبازی{عشقبازی}
میکرد و سر و
موی او را
نوازش میداد،
آن گونه که
خود یکبار به
مولانا گفته
بود، به نظرش
چنان میآمد
که خدا به
صورت کیمیا
بر وی مصوّر
گشته بود (ص.
۱۳۷) * به
هر حال علاقه
به کیمیا او
را که در عشق
زمینی هم مثل
عشق آسمانی
پُرشور و گرمآهنگ
و بیآرام
بود دچار
وسوسهی
غیرت و حسادت
کرد.... رفت
و آمد کیمیا
را به خارج
خانه محدود
ساخت، از
غیبت او دچار
دغدغه میشد،
از معاشرت او
با زنان دیگر
وحشت داشت و
مثل هر
پیرمردی که
زنی جوان را
در حباله آرد
با او دایم
ماجرا داشت....(۱۳۸)
|