|
*کیمیا
خاتون |
رضا
فرمند |
|
|
زنی
جوان در
تلویزیون با
خنده در
نشستی میگوید:
«
خدا برای من
اُرگازم است در
اوج لذت جنسیست
که من حس
می کنم به خدا
میرسم.»
و
من به یادِ
عارفان وطن
میافتم و
بندبازیهاشان
بین تن و خدا به
یادِ شمس به
یادِ
علاءالدین و
شیفتگیِ
تیزش و
بالای آنها،
به یادِ
کیمیا آن
دامدانهی
خدای مولانا آن
نازدانهی
گرفتار در
چرخشها و
سایشهای آن
دو اَبرمرد آن
دو مردِ خدا آن
نازنینِ بی
همتا آن
خاتونک
آن پروانک آن
بندی
آن غمخورک آن
گمنام
آن بی گور آن
نازگل پرپر
شده. ****
باور
کن کیمیا! زندگیات
را که میخوانم
به
گور و گلی
تازه در
باران میمانم.
کپنهاک،
۱۹۹۸ *
«جلال الدین
به این امید
که آن یار را
نزد خود نگاه
دارد، یکی از
دخترانی را
که پروردهی
حرم او بود به
نکاح شمسالدین
در آورد. شمس
به این کیمیا
عشق می ورزید.»
شکوه شمس «...این
حلال من...با
او حکم کردم
که روی تو هیچ
کس نخواهم
بیند الا
مولانا.»
مقالاتِ
شمسِ تبریزی *
|