|
فشردهی
رویدادها |
رضا
فرمند |
|
|
«بهاءالدین
چنانکه برگ
به وقت خزان
از درخت
چگونه فرو
افتد، در پای
من افتاد، نه
یک بار و نه
دو بار، و
رنگش چون
خاک؛ که شمسالدین
که پیش
مولانا بود
توئی؟ گفتم:
آری منم،
اینجا
ایستاده.
همچنین
کاروانسرایک
و حجرگک بانگ
میزنند که
کجائی؟ (
مقالات شمس
جلد۲،ص. ۱۳۹)
سلطان
ولد به او میگوید
که نه تنها
مولانا بلکه
در و دیوار
حجره و
کاروانسرا
همه مشتاق
دیدار تواند!
هنگام
بازگشت،
سلطان ولد به
احترام شمس
یک ماه در
رکاب او تا
قونیه پیاده
میآید. شمس
در ماه مه
۱۲۴۶ برای
بار دوم وارد
قونیه میشود.
*
شمس
پس از بازگشت
به قونیه
جایگاهی
والاتر در
خاندان
مولانا مییابد؛ ناز و کبر
درویشیاش
افزایش مییابد.
وی، برای
نمونه، از
یاران
مولوی که
خواهان
دیدارش
بودند
شکرانه میخواهد:
«شکرانه چه
آوردهای؟»
آوردهاند
که یکی از این
کسان ناراحت
میشود و به
شمس میگوید:
«خودت چه
آوردهای؟» و
شمس در پاسخ
میگوید: من،
خودم را
آوردهام. در
همین زمان
است که
مولانا
کیمیا،
دختری را که
در حرمش
بالیده بود
به عقد شمس
درمیآورد
تا بلکه شمس
مانند سابق «نپرد»
و بیخبر
نرود؛ و در
همین دوره
است که شمس بر
اثر حسادت،
پسر کوچکتر
مولانا،
علاءالدین
را که
خاطرخواه
کیمیا بوده
تهدید میکند
که آنجا زیاد
آفتابی نشود:
بدرفتاری
شمس با
مریدان
مولوی، به
احترامیاش
به
علاءالدین و
ضرب و شتم سخت
کیمیا که
احتمالان
سبب مرگش میشود،
خشم
علاءالدین
را لبریز میکند.
آنطوریکه
افلاکی در
مناقبالعارفین
روایت میکند
شمس را در
تاریخ ۶۴۵ق/
پنجم دسامبر
۱۲۴۷هفت
نفر در شب با
همدستی
علاءالدین
با ترفندی از
حجرهاش
بیرون میکشند
و با کارد میکشند
و جسدش را در
چاهی میاندازند.
بعد، سلطان
ولد از این
موضوع آگاه
میشود؛ جسد
شمس را شبانه
با «یاران
محرم» در
آورده و دفن
میکنند. گور
شمس تازگیها
در زیرزمین
مسجدیی کوچک
در قونیه که
از دیرباز «مقام
شمس» {مکان
شمس} خوانده
میشد کشف
شده است.
|