خانه

داستان زناشويی شمس و کیمیا خاتون

رضا فرمند

 


چکیده‌ی رویدادها
شمس و مولانا نخستین بار در سال ۶۴۲ق/ ۱۲۴۴م در قونیه با هم دیدار می‌کنند؛ دیداری که برای مولانا سرنوشت‌ساز بوده است. مولانا تا آن زمان کارش تدریس بوده است. می‌گویند در چهار مدرسه تدریس می‌کرده است. پس از آشنایی با شمس درس و مدرسه را رها می‌کند و سرگرم رقص عرفانی می‌شود. بر پایه‌ی گزارش افلاکی در مناقب‌العارفین شمس است که با طرح پرسشی پیش‌گام آشنایی با مولوی می‌شود. آنان به محض آشنایی یک یا سه ماه خلوت می‌کنند. چرخش روحی مولوی چنان غیر منتظره بوده که مردم می‌گویند: «حیف از نازنین مرد و عالمی چون مولانا که دیوانه شد.» از آن پس دشمنی‌ مریدان مولانا با شمس که مولانایشان را گرفته بود آغاز می‌شود. دشمنی‌ها که افزایش می‌یابد شمس در تاریخ ۶۴۳هجری قمری برابر ۱۲۴۶ میلادی، قونیه را بی‌خبر ترک می‌کند. ناپدید شدن ناگهانی شمس مولانا را بسیار بی‌قرار و شوریده می‌کند. در همین دوره‌است که چشمه‌ی شعرش فوران می‌کند. مولوی همینکه در می‌یابد که شمس در دمشق است پسر بزرگ‌اش سلطان ولد را همراه مقداری زر و سیم و بیست نفر راهی دمشق می‌کند. شمس دیدارش با سلطان ولد را در دمشق چنین بازگو کرده است:

«بهاءالدین چنانکه برگ به‌ وقت خزان از درخت چگونه فرو افتد، در پای من افتاد، نه یک‌ بار و نه دو بار، و رنگش چون خاک؛ که شمس‌الدین که پیش مولانا بود توئی؟ گفتم: آری منم، اینجا ایستاده. همچنین کاروانسرایک و حجرگک بانگ می‌زنند که کجائی؟»۱

سلطان ولد به او می‌گوید که نه تنها مولانا بلکه در و دیوار حجره و کاروانسرا همه مشتاق دیدار تواند! هنگام بازگشت، سلطان ولد به احترام شمس یک ماه در رکاب او تا قونیه پیاده می‌آید. شمس در ماه مه ۱۲۴۶ برای بار دوم وارد قونیه می‌شود. او پس از بازگشت به قونیه جایگاهی والاتر از پیش در خاندان مولانا می‌یابد؛ ناز و کبر درویشی‌اش هم افزایش می‌یابد. در همین زمان است که مولانا، دختر نوجوانی را به نام کیمیا، که در حرمش بالیده بود، به عقد شمس درمی‌آورد تا شاید شمس ماندنی شود و مانند سابق «نپرد» و بی‌خبر نرود
*

زناشویی کیمیاخاتون و شمس تبریزی
کیمیا دختری نوجوان بوده و شمس سالخوده‌ای شست و چند ساله. یعنی نزدیک به ۵۰ سال اختلاف سنی داشتند. شمس در حق کیمیا خیلی سخت‌گیری می‌کرده است. او را لت و کوب می‌کرده است؛ کیمیا اجازه نداشته است که پای‌اش را از خانه بیرون بگذارد؛ شب و روز در خانه بوده است. روی‌اش را هم اجاز نداشته است که به کسی نشان دهد. شمس البته بزرگواری! کرده بود و گفته بود که فقط مولانا می‌تواند روی‌اش را ببیند:

«این حلال من با او حکم کردم که روی تو هیچ‌کس نخواهم بیند الا مولانا.»۲

باید با دیدگاهِ شمس به زن و دیدگاه تربیتی‌اش آشنا شد تا دریافت که کیمیا در برابر چه سدی بزرگ و دشوار قرار گرفته بوده است. شمس، نگاهی بسیار منفی به زن داشت. شمس تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید که اگر دختر و یا زن پیامبر هم، برای نمونه، اجازه داشتند شیخی (مجتهدی، عالمی) کنند او از دین برمی‌گشت.

«از زن شیخی نه آید...اگر فاطمه یا عایشه شیخی کردندی، من از رسول علیه‌السلام بی‌اعتقاد شدمی. ...زن را همان پس کار و دوک خود»۳

شمس، روی‌هم‌رفته، بر این باور بود که زن، اراده‌ی سکسی ندارد؛ خودش را نمی‌تواند کنترل کند؛ و همینکه فرصتی پیش بیاید خودش را به آغوش این و آن می‌اندازد. حرفی که از او در این باره در «مناقب‌العارفین» نقل شده شگفت‌آور و خواندنی‌ست:

«همچنان از حضرت سلطان ولد{پسر بزرگ مولانا} منقولست که روزی حضرت مولانا شمس‌الدین صفت زنان نیک و عفت ایشان می‌کرد؛ فرمود با این‌همه حال اگر زنی را بالای عرش جا دهند و او را از ناگاه نظری بدنیا افتد و در روی زمین قضیبی{سکس‌مرد} را برخاسته بیند، دیوانه‌وار خود را پرتاو کند و بر سر قضیب افتد؛ از آنک در مذهب ایشان بالاتر از آن چیزی نیست.»۴ * دیدگاه تربیتی شمس شمس مکتب‌داری می‌کرد؛ معلم مصحف{قران} بود. به پیروی از روش آن دوران، به تنبه بدنی باور داشت؛ منتهی چون شمس آدمی سخت‌گیر، تندخو و افراطی بود در این زمینه هم زیاده‌روی می‌کرد. یعنی سخت‌تر و بیشتر می‌زد تا بهتر ادب کند. خود شمس اپیزودی را از روش تربیتی‌اش بازگو کرده است:

«معلمی می‌کردم. کودکی آوردند شوخ، دو چشم همچنین سرخ...با پدر مادر شرط کردم که اگر دست شکسته بر شما آید هیچ تغییری نکنید... مصف{قرآن} را باز کرد پیش من، از شتاب پاره‌ای دریده شد. گفتم‌: مصحف را چگونه می‌گیری؟ یک سیلی‌اش زدم- طپانچه‌ای که بر زمین افتاد- و دیگری، و موی‌اش را پاره‌پاره کردم، و همه برکندم، و دستهاش بخاییدم{گاز گرفتم!} که خون روان شد، بستمش به فَلَق {فلک}!...این بار مصحف باز کرد به ادب، و درس گرفت، و می‌خواند از همه مؤدب‌تر. روزی چند فراموش کرد. گفتند بیرون کعب می‌بازد{قاپ‌بازی}...آمدیم به کتَاب{مکتب} بُردمش. بعد از آن چوب را در آب نهادم. آن نرم بود، ...در فلق کشیدندش...خلیفه را می‌گویم تو بزن که دستم درد کرد از زدن، خلیفه نیز چندی بزد. گفتم خلیفه را بگیرید. چنین زنند؟ او می‌نگرد. چوب برداشتم و خود زدمش. چهارم چوب، پوست پای او با چوب برخاست. چیزی از دل من فرو برید و افتاد. اولین و دومین را بانک زد. دگر بانک نکرد.»۵

با خواندن دیدگاه‌های شمس در باره زن و روش تربیتی‌اش‌ وضعیت بسیار دشواری را که کیمیا خاتون در آن گرفتار شده بود بهتر می‌توان درک کرد. کیمیا که دخترکی بیش نبود چکار می‌‌توانست بکند؟ او می‌توانست ذهنیت شمس را که «خدای مولانا» بود دگرگون کند؟ می‌توانست زنی شود که شمس‌ می‌خواست؛ شب و روز در خانه بماند و تکان نخورد؟

تنش میان شمس و علاءالدین بر سر کیمیا خاتون
میان علاءالدین و شمس تنش بوده است؛‌ این تنش به ویژه بر سر کیمیا بوده است. کیمیا چنانچه گفته شد در حرم مولانا بالیده بود. نشانه‌ها بر آن است که کیمیا و علاءالدین سر و سّری عاشقانه‌ با هم داشته‌اند. شمس در واقع می‌شود رقیب عشقی علاءالدین. علاءالدین بر خلاف برادر بزرگش «سلطان ولد» نظر خوبی نسبت به شمس نداشته است. بُعدی روحانی میان شمس و مولانا هم نمی‌دید. اهل سماع و غیره هم نبود. شمس در فرصت‌هایی که پیش می‌آمد نیش و کنایه‌های تندی به علاءالدین می‌زده است. یکبار در سخن از تربیت با اشاره به علاءالدین می‌گوید: «من اگر خودم را به علاءالدین بدهم، نیم‌آدمی بشود» که سخنی بسیار تلخ و توهین‌آمیز ا‌ست. کوتاه سخن آنکه علاءالدین نمی‌خواست سایه‌ی شمس را روی خانواده‌اش ببیند. پس از آنکه مولانا کیمیا را به عقد شمس درمی‌آورد؛ در مدرسه اتاقی به آنان می‌دهد. شمس دوست نمی‌داشت که علاءالدین را حول و حوش اتاق‌اش که در واقع اقامتگاه مولانا هم بود ببیند. علاءالدین هر زمان که می‌خواست به دیدار پدر و مادرش برود ناگزیر بود که از مقابل اتاق‌ شمس و کیمیا هم بگذرد. چه بسا هم دلتنگ کیمیا می‌شد؛ و رنج می‌برد از اینکه می‌دید شمس چطور زندگی را بر او تنگ کرده است. به هر حال، روزی شمس جلوی علاءالدین را می‌گیرد و از او می‌خواهد که آنجا زیاد تردد نکند. حرفی که برای علاءالدین بسیار گران می‌آید. این اپیزود معروف که نشانگر تنش آشکار میان علاءالدین و شمس است در «رساله‌ی سپهسار» چنین نقل شده است:

«بندگی چلپی{آقا} علاءالدین که فرزند متوسط مولانا خداوندگار بود و در حسن و لطافت و علم و فضل نازنین جهان، هرگاه به دستبوس والد و والده می‌آمد و از صحن عبور می‌فرمود و به تابخانه می‌رفت مولانا شمس‌الدین را غیرت ولایت در جوش می‌آمد. تا چند نوبت بر سبیل شفقت و نصیحت بدیشان فرمود: ای نور دیده هر چند آراسته به آداب ظاهر و باطنی اما باید که بعد از این در این خانه تردد بحساب فرمایی. این کلمه ایشان را دشوار نمود و منفعل{شرمنده} گشت...چون بیرون آمد و به جمعی تقریر کرد، آن جمع فرصت را غنیمت شمردند و بخیه را به روی کار آوردند{حرف دلشان را آشکار کردند} و گفتند عجب کاری‌ است، آفاقی {شمس} آمده است و در خانه‌ی خداوندگار و نور دیده‌ی صاحب‌خانه را در خانه‌‌ی خود نمی‌گذارد...»۶

این رویداد، شکاف و تنش میان شمس و علاءالدین را بیشتر می‌کند؛ کاسه‌ی خشم علاءالدین را لبریز می‌کند؛ و یکی از رخدادهایی‌ست که سرانجام، سرنوشت شمس را هم، رقم می‌زند.

سرانجام تلخ کیمیا خاتون
کیمیا خاتون، عروس نوجوان شمس، در روزهای پایانی زمستان سال ۶۴۵ق/ ۱۲۴۸مُرد. کیمیا باید بر اثر ضرب و شتم و خشونت شمس مرده باشد. یکبار زنان حرم مولانا دلشان به حال کیمیا که شب و روز در خانه بود می‌سوزد و او را با خودشان به باغ‌های «مرام» می‌برند تا هوایی بخورد. شمس هنگامیکه از موضوع آگاه می‌شود بی‌اندازه خشمگین می‌شود و با داد و فریاد، کیمیا را طلب می‌کند. کیمیا سه روز پس از بازگشت به خانه می‌میرد. این رویداد در مناقلب‌العارفین چنین آمده است:

«همچنان منقولست که منکوحه‌ء مولانا شمس‌الدین کیمیا خاتون زنی بود جمیله و عفیفه؛ مگر روزی بی‌اجازت او، زنان او را مصحوبِ جدّهء سلطان ولد برسم تفرج بباغش بردند، از ناگاه مولانا شمس‌الدین بخانه آمده مذکوره را طلب داشت؛ گفتند که جدّهء سلطان ولد با خواتین او را بتفرج بردند، عظیم تولید و بغایت رنجش نمود؛ چون کیمیا خاتون بخانه آمد فی‌الحال دردِ گردن گرفته همچون چوبِ خشک بی‌حرکت شد، فریاد‌کنان بعد از سه روز نقل کرد{مُرد}؛ همچنان چون هفتم او بگذشت باز بسوی دمشق روانه شد در ماه شعبان سنه اربع و اربعین و ستمائه»۷ * از نوشته‌ی بالا روشن می‌شود که کیمیا از نظر جسمی شدیدن آسیب دیده بوده است؛ طوریکه گردنش را نمی‌توانسته حرکت دهد و از درد، فریاد می‌کشیده است. البته نویسنده‌ی «مناقب العارفین‌» می‌خواهد درد و مرگ او را به «کرامات» شمس نسبت دهد که بدون اجازه‌ی او بیرون رفته بوده است. شمس خودش اشاره‌ای به ضرب و شتم کیمیا دارد که در «مقالات شمس» آمده است. این سخنان را پس از مرگ کیمیا گفته است:

«آن کیمیا بر من دختر آمد و به وقت آن چندان شیوه و صنعت از کجا بودش خداش بیامرزد چندان‌ها خوشی به ما داد. روزان همه بدخویی بکردی و شب چو در جامه خواب درآمدی عجب بودی. گفتی: ذکرم می‌باید. خنده‌ام گرفتی. گفتی باری به قاضیم نبر. و با آنهمه که یک پول از من به او نرسید و دهانش دریدم...»۸

به هر حال، چنانکه از سخنان خود شمس بر می‌آید کیمیا باید از ضرب و شتم شمس مرده باشد.

کشتن شدن شمس
بدرفتاری شمس با مریدان مولوی، توهین و بی احترامی‌اش به علاءالدین و ضرب و شتم سخت کیمیا که احتمالان سبب مرگش می‌شود، خشم علاءالدین را لبریز می‌کند. آنطوریکه افلاکی در مناقب‌العارفین روایت می‌کند در تاریخ ۶۴۵ق/ پنجم دسامبر ۱۲۴۷هفت نفر در شب با همدستی علاءالدین، شمس را با ترفندی از حجره بیرون می‌کشند و با کارد می‌کشند. اما این ترفند چه بوده است؟ بر پایه‌ی نوشته‌ی محمد ئوندر، مدیر پیشین موزه‌ی مولانا، شمس را با گفتن عبارت زیر بیرون می‌کشند.

« حضرت شمس! درویشی از راه دور برای زیارت‌تان آمده است؛ قصد مزاحمت ندارد. پس از دست‌بوسی به سفرش ادامه خواهد داد.»‌۹

به هر حال پس از کشتن شمس جسد‌ش را در چاهی می‌اندازند. بعد، سلطان ولد از موضوع آگاه می‌شود؛ جسد شمس را شبانه با «یاران محرم» در آورده و دفن می‌کنند. گور شمس تازگی‌ها در زیرزمین مسجدی کوچک در قونیه که از دیرباز «مقام شمس» یا مکان شمس خوانده می‌شده کشف شده است

-----------------------------------

پانوشت‌ها:

۱- شمس تبریزی. مقالات شمس تبریزی. مصحح محمد علی موحد، انتشارات خوارزمی، ۱۳۶۹، جلد۲ ص. ۱۳۹

۲-  مقالات شمس تبریزی، همان. مقالات شمس تبریزی، جلد۱، ص ۴۴۳

۳-  مقالات شمس تبریزی، همان. جلد۲ص. ۱۵۷- ۱۵۸

۴-  افلاکی، شمس‌الدین احمد. مناقب العارفین. به کوشش تحسین یازیچی، دنیای کتاب، ۱۳۶۲، (۴۲/۱)

۵-  مقالات شمس تبریزی، همان. جلد۱ ص. ۲۹۱-۲

۶- رسالهء سپهسالار، چاپ، کانپور، ۱۳۱۹ ه.ق صفحه ۶۸. ( منبع: «مقالات شمس تبریزی» همان، جلد۱، ص. ۵۰۹)

۷- مناقب العارفین. همان. (۴۳/۴)

۸-  مقالات شمس. همان. جلد ۲، ص. ۲۶۹

9- Ônder, Mehmed. Gönüller Sultani. HZ. Mevlâna, Ankara, 1993, p.66