|
زن
افغان |
رضا
فرمند |
|
|
۱ زن
افغان از
مردن، خسته
است! زن
افغان از
نزیستن،
خسته است! زندگیاش،
گذرگاهِ
گرازهای دین
بوده است! زن
افغان از
افتادن خاکتر
است! زن
افغان از لت
و کوبها،
داغانتر
است! * زن
افغان را چون
شتری در
بیابانهای
دین سوار میشوند؛ بالایاش
را نمیگذارند
از سُم
ستوران
بلندتر شود؛ و
زیباییاش
را در غارهای
ایمان، هرجور
که خواستند
تفسیر میکنند * زن
افغان از
مردن خسته
است! زن
افغان از
نزیستن،
خسته است! ۲ به
زن افغان، گدازهی
مرگ نوشاندهاند: زندگیاش
بخار میشود! -
«بمبی به خانهامان
افتاد: پدرم
را کشت؛
شوهرم را کشت» «
شبها نمیتوانم
بخوابم؛ لبهایم
میپَرد؛
دستِ چپام
بالا نمیآید؛
گوشام
نمیشنود؛ هر
چه میخورم
تُرش میکنم؛ در
گلویام
چیزیست که
نمیتوانم
قورت بدهم دکتر
گفت عصبیست! تنهایی
تنگام میشود با
اینهمه با
هیچکس نمیتوانم
راحت باشم» * به
زن افغان گدازهی
مرگ نوشاندهاند: زندگیاش
بخار میشود! ۵
مه ۲۰۰۷
|