|
خشونت |
رضا
فرمند |
|
|
همه
سو پخش میشد با
جنگافزار
برهنهی خشماش،
مرد غولی
شده بود؛ و
مرا مثل آبخوردنی
به سویی
افکند مرد،
به زور وارد
آپارتمانام
شد؛ تلفنام
را شکست و سیماش
را چون شلاقی در
دستهایش
پیچاند و
من با او حتی
کلنجار
نرفتم. همسایگان،
دلیرتر از من با
پُرسشهاشان
به مرد حمله
میکردند و
من تازه
مواظب بودم
که او را کتک
نزنند * من
سالهاست که
بازوانم را
به واژهها
کوچاندهام؛ و
در واژههاست
کز شیبِ
تندِ شعر و
اندیشه
بالا رفتهام من
اگر نیرویی
دارم در واژههاست و
اسبها را از
رانهایم
بیرون کشیدهام! * من
ایستادم چون
پرندهای که
شهباز
سرپنجهای
را دیده باشد و
پیشامدِ
وحشی از
کنارم گذشت! کپنهاک،
۲۰۰۶
|