خانه

شنل شعرم را پوشیده‌ام

 رضا فرمند

 


شنل شعرم را پوشیده‌ام

دکمه‌های مرگ و زندگی را به آسانی

باز می‌کنم و می‌بندم

 

شنل شعرم را پوشیده‌ام

سکوت که می‌کنم آینده و گذشته با هم در می‌آمیزند

 

شنل شعرم را پوشیده‌ام

با خیل واژه‌هایم در بازار شهر پرسه می‌زنم

و زیبایی‌ زنان را سرمی‌کشم

*

شنل شعرم را پوشیده‌ام

هر سوی شهر، سرشار پولکِ واژه

و هر زنی پُر از خوشه‌های ایماژاست!

*

شنل شعرم را پوشیده‌ام

اکنون یک قدم که در زمان بردارم می‌میرم

اکنون نوشخند بانویی می‌تواند زیباترین گل زمان باشد.

اکنون می توانم هرچه خواستم به هر زنی که خواستم بگویم

اکنون می توانم پیش از سلام با لبخندی

از زنی ناشناس خواستگاری کنم.

*

شنل شعرم را پوشیده‌ام

لبریزم! بیتاب‌ام!  بیتاب‌ام! لبریزم!

سرشار شهاب‌های مرگ‌ام

اکنون می‌توانم روبروی شبِ دریا بایستم

و با شعرم بلند گریه کنم!

 

سوئد، هلسینگبورگ ۲۰۰۶