خانه

من و شعرم

رضا فرمند

 


اکنون در می یابم که من همیشه با شعرم زیسته‌ام!

نفس‌هایش را امشب، ناگهان در گلوگاه‌ام

و پاهایش را لابه‌لای واژه هایم حس کردم

*

اکنون در می یابم که من همیشه با شعرم زیسته‌ام؛

و در واژه‌هایم، او را همه جا برده‌ام

در بندرعباس که مرا در شرکتی به میزی بسته بودند

من شعرم را در کِشوها و لابه‌لای پرونده‌ها

پنهان کرده بودم:

در هر فرصتی می نواختم‌اش؛ می بوسیدم‌اش

و دیوان‌های شعر را پاره‌پاره به خوردش می دادم.

شعرم اگر گرسنه باشد؛

من نمی توانم با چشم و گوش و هوشم در کارم بنشینم

شعرم اگر گرسنه باشد؛

من وقتم را در سکوت می جَوَم.

  *

شعرم هرچه خواست به او داده‌ام

او را با دلکش‌ترین چشم‌انداز‌ها تنها گذاشته‌ام؛

با هشیارترین ماهیچه ها در آمیخته‌ام؛

نازترین لُمبرها را با هوس‌اش آشنا کرده‌ام.

و برای‌اش هر لب، هر پستان

و هر نازخندی را بایگانی کرده‌ام.

*

شعرم هرچه خواست به او داده‌ام

او را به ژرفای شگرفترین شعرها برده‌ام

با تیزترین شعرها در میدان های بزرگ دَوانده‌ام

و چشم هایش را

به دیدن الماسهای خوش‌بُرش ایماژ عادت داده‌ام.

  *

شعرم هرچه خواست به او داده‌ام

پُرسش‌هایش را در ژرفای مرگ و زندگی گردانده‌ام

چشم و دلش را روی ریسمان جسارت به اوج برده‌ام

و هر واژه‌ای را که می خواست

همان دم برای‌اش، در خیابان ها و کتاب ها جُسته‌ام

*

اکنون در می یابم که من همیشه با شعرم زیسته ام

حتی آن زمان که من و یارم، تن‌هامان را

در بستر، در ساحل، در آب،

در سبزه‌‌های خلوت بیشه ها و جنگل‌ها یکی می کردیم

من، شعرم را در سکوت به همراه می‌بردم.

 

پس از همکناری نخستین، در آن شب نرم و سفید،

هنگامیکه دستم را، پیش از خواب، مهرورزانه بوسید

و آنرا روی مادگی‌‌اش لغزاند

من دستِ دیگرم را پنهانی روی مادگی شعر گذاشتم.

همیشه همینطور بوده است

گاه، با شعر و یارم همزمان سخن گفته‌ام؛

و بیشتر به سخن شعرم گوش کرده‌ام.

*

اکنون در می یابم که من همیشه با شعرم زیسته‌ام!

نفس‌هایش را امشب، ناگهان در گلوگاه‌ام

و پاهایش را لابه‌لای واژه‌هایم حس کردم

 

کپنهاک، ۲۰۰۵