خانه

هوای هماغوشی دارم

رضا فرمند

 

۱

تن‌ام می وزد؛

هوای هماغوشی دارم!

 

۲

زیبایی‌ات، لحظه‌ها را چه خوردنی می‌کند؛

و زندگی را چه ساده، چه فهمیدنی

زیبایی‌ات، چه فراموشی گیرایی دارد ای زن!

 

۳

گونه‌هایش مرا دواند؛

 لب‌هایش مرا دواند؛

و سُرین‌اش‌ مرا از همه‌ی تپه‌ها بالا برد

شگفت است، برهنگی‌اش واژه‌هایم را شکافت؛

و پندارهایم را روشن کرد.

 

۴

در ساحل، زن جوان با بدنش می‌خندید

وَ از تکان تن‌اش پرنده برمی‌خاست!

 

۵

زن َلوند،

پستان‌هایش را بر پیرهن‌‌اش پوشیده است؛

و سُرین‌اش را بر شلوارک‌اش!

 

۶

زن لوند،

چشمه‌ی سفید برهنگی‌اش را

با دو پارچه‌ی پِرپِری، بسته‌است!

 

۷

دندان‌هایم به موسیقی سفیدِ برهنگی‌اش

گوش می‌کند.

 

۸

شعله‌ی ناگهانی خواهش را

با خوشاب‌ترین زن‌ها خاموش می‌کنم.

 

۹

کجاست آن شبهای سفید تابستان

که دیوانگی برهنه‌ی ما به سوی دریا می دوید؟

 ----------------------------------------

کپنهاک، ۲۰۰۰-۲۰۰۵