خانه

همبازی کودکی‌ام

 رضا فرمند

 


همبازی ناز کودکی‌ام

در آن محله‌های خاکی تبریز

که مردان را به کار و دعا بسته بودند

و زنان را به بستر و زایش و پُختارخانه‌ها

پشتیبان شادمانی ما که بود؟

 

در آن کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها
چقدر بیابان گنجانده بودند که ما

زود، دستِ همدیگر را گم کردیم؟

****

همبازی پاک‌دلم

پُرسش‌های مهربان نگاه‌ات را در آن بهار پسین

به هنگامِ میوه‌چینی‌ها و تماشای رودِ پروانه‌ها

هنوز می‌شنوم

پرسش‌هایی که دستِ کودکی من نمی توانست بردارد

 

آن روز واپسین را یادت هست که من،

تیر و کمان در دردست

روی اسب چموش بازیگوشی از تو پرسیدم:

کجا را بزنم؟

تو، چند پا، واپس رفتی

و کف دست‌ات را نشانه‌‌ی من کردی

قلاب‌سنگِ من به استخوان‌ مُچ‌ات خورد

تو آخات را گاز گرفتی و دردت را دوان‌دوان خوردی

و همینکه خنده‌ات را بازیافتی، ایستادی

یادت هست؟

***

من به جهانی دیگر پرتاب شدم

با بال‌ها پرسش‌ها شتاب گرفتم

و به هلهله‌ی زندگی خود کردم.

و تو ماندی با واژه‌های نرم‌ات 

در برابر تورهای کیش بیابانی؛

و بانگِ یکنواخت اذان.

***

همبازی ناز کودکی‌ام، همبازی بیمارام!

اکنون پس از این همه سال

بازیگاه کودکی‌امان را آیا می توانیم پیدا کنیم؟

در تلفن، به جز از سلام، با من بگو

به گوشه‌ی کدام سخن برویم

و دو کلمه با هم حرف بزنیم؟

 

کپنهاک ژانویه، ۲۰۰۴