خانه

 دلتنگی سونامیایی

رضا فرمند

 


شعرم با ویسکی حرف می‌زند؛

و خوابم در گسترای دغدغه‌ها

با شعله‌‌‌های سیاه می‌سوزد

چشمم به هیچ تصویری در تلویزیون لب نمی‌زند

دغدغه‌ها به واژه‌های کبودم نوک می‌زنند

آه...این دیگر چه جور دلتنگی‌ست؟

 

آنقدر نا ندارم که روز را

با نگاهی به ساعت از شب جدا بکنم.

آب‌های سیاه پُرسش از آرامشم بالا می‌آیند

کدام‌یک از ستون‌های اندیشه‌‌ام را باید بپایم

تا جهان‌ام سر پا بماند؟

آه... این دیگر چه جور دلتنگی‌ست؟

 

دلتنگی سونامیایی را هیچکس نخواهد دید

و هیچ کس به یاری‌ات نخواهد شتافت

خودت باید واژه‌های بازمانده‌ات را گردآوری،

نوازش کنی.

خودت باید به آبادی خودت برخیزی!

**

آغاز می‌کنم به خوردن شب؛ به خوردن تصویرها

و گازی بزرگ از مرگ برمی‌دارم

بزاق نگاه‌ام ترواش کرده است

برای هضم‌اشان نباید مشکلی داشته باشم.

 

موج‌های سونامیایی را اگر دریابم خوب می‌شوم؛ ‌میدانم

چشمم ولی به هیچ تصویری در تلویزیون لب نمی‌زند.

*

آن خیزابی که ناگهان واژه‌ها را می بَرَد؛

و به پُرسش‌های تیز می‌زند، دلتنگی سونامیایی نیست؟

حتمن که نباید آب‌ و زوزه با هم بیامیزد؛

و جانوران خیابان را رَم دهد.

 *

شعرم با ویسکی حرف می‌زند؛

و خوابم در گسترای دغدغه‌ها

با شعله‌‌‌های سیاه می‌سوزد

 

۲۰۰۵