خانه

بلور کمیاب کار

رضا فرمند

 


امروز به واژه‌هایم گفتم که هیچ نگویند؛

و بسی دورتر از شاخ‌های گربه

آهسته‌آهسته راه بروند

امروز، خیل واژه‌های هشیارم از نوک زبانم برگشت!

امروز، ایستاده، واپس نشستم!

*

امروز گذاشتم که نان، روی‌ام را بپوشاند؛

و به روی خود نیاوردم.

امروز گذاشتم که نان به جای من سر خم کند

*

امروز، صدای‌ام بی‌عصا گامی برنداشت؛

و نگاه‌ام از چشم‌خانه‌اش بیرون نرفت

امروز، همچو مرگ، پُر از فراموشی شدم؛

امروز، همچو زنده‌ ماندن عاقل شدم

*

امروز، کارم را مانند بلور کمیابی

در پوشال نرم نگاه و رفتارم پیچاندم

و بسی دورتر از شاخ‌های گربه به خانه آوردم.

 

کپنهاک، ۲۰۰۴