خانه

!در آغوش من، هیچ نیست! هیچ

 رضا فرمند

 

 

در آغوش من

 بوسه، بوی نان و آرامش

بوسه، بوی کودک و فردا نمی دهد

در آغوش من، هیچ نیست! هیچ!

 

در آغوش من

‌واژه‌ ها دست همدیگر را گم می کنند!

روز ها، دست همدیگر را گم می کننند!

و نان، کهربای آرزوها نیست!

 

در آغوش من

چهره‌ی زمان، روشن نیست

و پرنده‌ی قرن، پی در پی بر گوراَم می نشیند.

 

در من، همه‌ی سخن ها، همه‌ی چشم‌براهی ها

و همه‌ی خواهش ها، سرانجام، به شعر فرو می ریزد

بیرون از شعر، با من قراری نگذار!

 

هان! واژه های من، گرداگردِ نان حلقه نمی زنند!

دستهاشان، از یاد ها و پُرسش ها پُر است.

واژه های من سودائی‌اند

در خوشی، در هماغوشی، آب نمی شوند؛

و جز به شعر، راست نمی گویند!

*

من عشق‌ام بیناست، هشیار است

در پیمان ها، در سخن ها و در بوسه ها

چشم از دریچه‌ی گریز بر نمی دارد.

هشدار! من بی در و پیکر‌ام!

و زندگی‌ام چون پُرسشی خالی است.

آینده‌ات را ازمن دور نگه‌دار!

و هنگام بدرود

واژه‌ها و خنده‌هایت را با خود ببر!

 

با شاه‌کلیدِ بهانه

من می توانم همه‌ی مهربانی ها و دوستی ها را بگشایم

و از دام هر قرار و پیمان بگریزم.

در من نمان ای زن!

زندگی‌‌ات را به واژه های من نسپار!

واژه های من، رام و سربه‌راه نیستند

و از قانون بزرگِ نان سر می پیچند

واژه های من، برای تو آینده نمی شوند

واژه های من، از پیمان ها می گریزند

و سر انجام، در سکوت با شعر در می آمیزند.

 

در آغوش من، بودن، سامان دیگری دارد

سررشته‌ی زندگی، در دستم نیست

پندارم، تارو پود خود را دارد.

*

شادی من ناب نیست

و نگاه‌‌ام، همواره،  پشتِ لحظه ها

و پشتِ رویداد ها و سخن ها و پرسش ها سرگردان است.

 

به تردید‌ت اعتماد کن ای زن!

در آغوش من، هیچ نیست! هیچ!

 

کپنهاک، ۲۰۰۳