|
!در
آغوش من، هیچ
نیست! هیچ |
رضا
فرمند |
|
|
در
آغوش من
بوسه،
بوی نان و
آرامش
بوسه،
بوی کودک و
فردا نمی دهد
در
آغوش من، هیچ
نیست! هیچ!
در
آغوش من
واژه
ها دست
همدیگر را گم
می کنند!
روز
ها، دست
همدیگر را گم
می کننند! و
نان، کهربای
آرزوها نیست!
در
آغوش من چهرهی
زمان، روشن
نیست و
پرندهی
قرن، پی در پی
بر گوراَم می
نشیند.
در
من، همهی
سخن ها، همهی
چشمبراهی
ها و
همهی خواهش
ها،
سرانجام، به
شعر فرو می
ریزد بیرون
از شعر، با من
قراری نگذار!
هان!
واژه های من،
گرداگردِ
نان حلقه نمی
زنند! دستهاشان،
از یاد ها و
پُرسش ها پُر
است. واژه
های من
سودائیاند در
خوشی، در
هماغوشی، آب
نمی شوند؛ و
جز به شعر،
راست نمی
گویند! *
من
عشقام
بیناست،
هشیار است در
پیمان ها، در
سخن ها و در
بوسه ها چشم
از دریچهی
گریز بر نمی
دارد. هشدار!
من بی در و
پیکرام! و
زندگیام
چون پُرسشی
خالی است. آیندهات
را ازمن دور
نگهدار! و
هنگام بدرود واژهها
و خندههایت
را با خود ببر!
با
شاهکلیدِ
بهانه من
می توانم همهی
مهربانی ها و
دوستی ها را
بگشایم و
از دام هر
قرار و پیمان
بگریزم. در
من نمان ای زن!
زندگیات
را به واژه
های من نسپار! واژه
های من، رام و
سربهراه
نیستند و
از قانون
بزرگِ نان سر
می پیچند واژه
های من، برای
تو آینده نمی
شوند واژه
های من، از
پیمان ها می
گریزند و
سر انجام، در
سکوت با شعر
در می آمیزند.
در
آغوش من،
بودن، سامان
دیگری دارد سررشتهی
زندگی، در
دستم نیست پندارم،
تارو پود خود
را دارد. *
شادی
من ناب نیست و
نگاهام،
همواره،
پشتِ لحظه
ها و
پشتِ رویداد
ها و سخن ها و
پرسش ها
سرگردان است.
به
تردیدت
اعتماد کن ای
زن! در
آغوش من، هیچ
نیست! هیچ!
کپنهاک،
۲۰۰۳
|