خانه

فرصت از سرعت جدا شده است- سد شعر کوتاه

رضا فرمند

 

۱

به هر طرف که رهایم کنید؛

راه‌هایم را با خود خواهم برد!

(کپنهاک، ۱۹۸۸)

 

۲

میزبان،

نان مهمان ناخوانده را

با گندم حقیقتِ خود می‌پزد!

(کپنهاک،۱۹۸۸)

 

۳

شعر که می‌گویم آهنگی کلمه‌ها را بر‌می‌دارد

آهنگی وسواسی که به اشیاء دست نمی‌زند

(کپنهاک،۱۹۹۰)

 

۴

چه زود جان به منظره‌ی تازه‌ی هر زخم خو می‌کند؛

لحظه‌ها گویی دانه‌های خشخاش است!

(۱۹۹۰)

 

۵

در شعر، شهری می سازم

در انتظار، خانه‌ای؛

وَ در تردید، جاده‌ای

خاطره‌هایم را به سکوتم کوچانده‌ام

در غربت، کشوری می‌سازم.

(کپنهاک،۱۹۹۲)

 

۶

در سفرم!

از زمان جدا شده‌ام؛ از انتظار؛ از عادت

مست لذت پرواز، حس عقاب جوانی را دارم

و در نظرم، قطار و خیابان و کافه و پارک

با آسمان باز به هم می‌آمیزد.

(اُترُخت، ۱۹۹۵)

 

۷

گل نگاه مهربان تو در دست

به باغچه‌ی نان می‌اندیشم

(کپنهاک، ۱۹۹۶)

 

۸

ریشه‌هایم را

پیچیده به پارچه‌ی تر هزاران سئوال

به آن‌سر دنیا می‌برم.

(کپنهاک،۱۹۹۶)

 

۹

خوابم هنوز با زنی که می گفت: «به خانه‌ات برگرد!»

در گوشه‌ی خلوت بار بحث می‌کند.

(گرین‌لند، ۱۹۹۶)

 

۱۰

پشتِ همهمه‌ی شهر، عمری به انتظار ماند

تا مردی با کلید طلائی از راه در رسد

زنی که هزاران کلید در دست‌های جوان‌اش بود.

(گرین‌لند، ۱۹۹۶)

 

۱۱

بیچاره زن، ساخت کارخانه‌ی سنت

جنگل جامعه را همچو باغچه‌‌ی خانه‌‌اش کوچک می داند

و در سادگی‌اش هر گونه جانور تخم می‌نهد

(گرین‌لند، ۱۹۹۶)

 

۱۲

نفرین به کار نان که در وقتم چنان تنگ می‌نشیند

که خلوت دو کلمه در آن نمی‌گنجد

نفرین به کار نان!

(گرین‌لند،۱۹۹۶)

 

۱۳

بر اندوه‌ام به گونه‌ای خم می شود که نیفتد

همدلی‌اش را چنان به زمزمه می گوید که شنیده نشود

و سخن‌هایش را در دسترس حاشا می‌گذارد.

(گرین‌‌لند، ۱۹۹۶)

 

۱۴

از ستون بلند نادانی‌اش،

مرد به تحقیر نگاهم می‌کند

(گرین‌لند، ۱۹۹۶)

 

۱۵

از زمان، فرو چکیدن

و رگه‌های درخشان کلمه شدن.

(گرین‌لند، ۱۹۹۶)

 

۱۶

در آرزوهایت دریچه‌ای بگذار

دریچه‌ای رو به «هرچه باداباد!»

(۱۹۹۷)

 

۱۷

اکنون دوباره زنی با هزاران گل در سخن‌اش

به‌ دروازه‌ی زندگی‌ام می‌کوبد

و من باز، پشت ناشنیدن‌ها می‌مانم

و با پُرسش‌ها، این دوستان قدیمی

در راه‌ها و کافه‌ها و هتل‌ها گم می‌شوم.

(۱۹۹۷)

 

۱۸

در کجای زندگی بایستم که مهر زنی آسمانی شود

و نوشخند نوزادی جادویی؟

(۱۹۹۷)

 

۱۹

در انفجاری رها شده‌ایم

فرصت از سرعت جدا شده است!

(۱۹۹۸)

 

۲۰

شعر از زیبایی باهوش‌تر است!
(۲۰۰۳)

 

۲۱

چادر، چارقد،

بیرونی‌ترین لایه‌ی حجاب است!

(۲۰۰۳)

 

۲۲

ما همه لیلی و مجنون‌ایم شاعر، همسخن!

نیست باد فرهنگی که لیلی و مجنون می‌آفریند!

(۲۰۰۳)

 

۲۳

آقای نویسنده‌ی فرامدرن!

انقلابی‌تر از مارکس و لنین!

مولوی به عشق الئه‌اش،

و برای فنا شدن در اوست که می‌چرخد

شما که عاشق زندگی هستید

از شراب و ویسکی هم خوشتان می‌آید

اروپادیده و آمریکانشین هم هستید

سوار خرعرفان به کجا دارید می‌روید؟

(۲۰۰۳)

 

۲۴

قصیده که می‌خوانی انگار سوار شتر شده‌ای

هی به چپ و راست نگاه می‌کنی

تا بقیه‌ی کاروان را ببینی

(۲۰۰۳)

 

۲۵

زندگی، سامان دادن وقت است!

(۲۰۰۳)

 

۲۶

زن خوش‌زبان و چالاک از بلندای زیبایی‌اش

به سنگفرش تیز واژه‌ها پرتم کرد!

(۲۰۰۳)

 

۲۷

زن، سیستم دفاعی نازکی دارد:

لبخند‌اش را به آرامی می‌بندد؛

و سکوت‌اش را بی سر و صدا کیپ می‌کند.

(۲۰۰۳)

 

۲۸

این واژه‌ها چگونه بافته شده است

که بودگاهِ عارفان و عابدان و فال‌بینان‌است؟

(۲۰۰۳)

 

۲۹

در گنبدها و مناره‌های سمرقند

در میدان‌ها و گردشگاه‌هایش

یک کاشی خوش‌رنگ پُرسش

یک ستون سرافراز «نه!» نیست

زهر چه ایمانی به این دیار چکیده‌است؟

(۲۰۰۳)

 

۳۰

کلوخی انداختم به کسی که سنگ می‌اندازد

با اینهمه، این دم در جانم سرافراز نیستم!

(۲۰۰۳)

 

۳۱

یعنی شما با این‌همه سَر،

با این‌همه شاخ، با این‌همه دندان تیز

در بُطری خوشباوری ما بودید؟

(۲۰۰۴)

 

۳۲

شما دندان‌هاتان را به زندگی من فرو کرده‌اید

- وکالت از خدا دارم!

شما به جای من می‌اندیشید و به جای من سخن می‌گویید

- وکالت از خدا دارم!

(۲۰۰۴)

 

۳۳

هنگامیکه دخترکی از آرزوهایش می‌گوید

خدای راستین باید با همه‌ی کیهان‌ها

و فرشته‌هایش، سکوت کند

مگرنه، خیلی بودن خودش را جدی گرفته است

و خدا نباید باشد!

(۲۰۰۴)

 

۳۴

لعابِ ایمان‌ات ای خدا از چیست

که هر مؤمن را هرجا که چسباندی

تا ابد همانجا می‌ماند؟

(۲۰۰۴)

 

۳۵

می گوید: به قدرتِ ایمان ما نگاه کنید

تازیانه‌هامان به درد و فریاد شما می‌خورد!

(۲۰۰۴)

 

۳۶

بردگی را واژه به واژه تا اوج ایمان، بالا برده‌اند!

(۲۰۰۴)

 

۳۷

آنقدر چشم‌اش را گشوده‌اند که تنها روی خودشان را ببیند

و پُرسش‌اش را از بیخ تا ایمان بریده‌اند

(۲۰۰۴)

 

۳۸

چند قطره از خون دوشیزگانِ اعدامی را

در آوند‌ این شعر نگه می‌دارم تا کارشناسان،

دی‌.ان.ای‌ِِ ایمان بیدادگران‌اشان را شناسایی کنند

(۲۰۰۴)

 

۳۹

شعری در ایران به خود می پیچد

شعری که دل‌اش درد می‌کند؛ گوش‌اش درد می کند؛

و چشم‌اش از سیاهی‌ها خسته است.

شعری در ایران به خود می‌پیچد؛

و هرچه می‌کند نمی‌تواند قِی کند.

(۲۰۰۴)

 

۴۰

و من بی‌آنکه حقوقی از کسی بگیرم

در برج عاج شعر نگهبانی می‌دهم

و کوچکترین حرکتِ واژه‌ها را پی‌می‌گیرم

(۲۰۰۴)

 

۴۱

با همه‌ی پیش‌آمدها باید دوستی کنی!

با همه‌ی پرسش‌ها باید دوستی‌ کنی!

(۲۰۰۴)

 

۴۲

همیشه یک نگاه از زندگی فاصله داشته‌ام!

همیشه یک شعر از زندگی فاصله داشته‌ام!

همیشه یک زن از زندگی فاصله داشته‌ام!

(۲۰۰۵)

 

۴۳

زندگی، همیشه

چند پُرسش از من، دور بوده است!

(۲۰۰۵)

 

۴۴

این زنان به زندگی چه می گویند که آرام می‌شود؛

می‌گوید؛ می‌خندد؛

و یک عمر با کودکان بازی می‌کند؟

 

۴۵

این زنان، چگونه نگاه‌های مردان را

از آسمان به روی خود بر می‌گردانند؟

و گوهرِ اندام‌شان از چیست که جان و تن مردان

اینسان به خویش می کشند؟

 

۴۶

ایپسویچ Ipswich*

در بلندای دل و جان‌اش به یاد پنج کارگر سکس

به سوک نشسته است

 

ایپسویچ، یاد پنج تن از دختران‌اش را

در دل بزرگ فرهنگ‌اش عزیز می‌دارد

(*اشاره به کشتن پنج کارگر سکس در دسامبر ۲۰۰۶ در ایپسویچ انگلستان است)

(۲۰۰۶)

 

۴۷

هر کس واژه‌های خود را خوشبوتر می‌داند

هر کس خود را پخش می‌کند تا حقیقت را پراکنده باشد!

(۲۰۰۵)

 

۴۸

شعرم که شتاب بگیرد

هر باری را به زمین می‌افکند

هر پنجه‌ای را از خود باز می‌کند.

(۲۰۰۵)

 

۴۹

میدان‌های شعر که باز می‌شود و شتاب می‌چرخد

من پای‌ام را روی دوش هر شعری که بتوانم می‌گذارم

(۲۰۰۵)

 

۵۰

من از همه‌ی شاعران  بیش و کم آموخته‌ام

چرا که کارهایشان را خوانده‌ام

و اگر نیاموزم نمی خوانم؛ وقتم که کودن نیست

(۲۰۰۵)

 

۵۱

حرف‌های عربی دفترم پیرامون‌ام را خلوت کرده‌است

و مسافران قطار را به اندازه‌ی شعاع ترکش بُمبی

از من دور کرده است.

(۲۰۰۵)

 

۵۲

در بامدادِ جنگل، هوهوی خیس دریا

به سر و روی‌ام می ریزد

(سوئد، ۲۰۰۶)

 

۵۳

واژه‌ای می‌تواند تارهای زندگی را بلرزاند

جمله‌ای می‌تواند جهانی را برآشوبد!

(۲۰۰۶)

 

۵۴

باید پیشاپیش خودم باشم!

گام‌هایم باید بلندترین پَرش‌‌هایش را

همیشه به یاد داشته باشد.

(۲۰۰۶)

 

۵۵

همه‌ چیز را باید در واژه ببینم؛ با واژه ببینم

واژه شوخی نیست؛

هر گوشه‌اش، پُر از رخشه‌های زمان است!

(۲۰۰۶)

 

۵۶

راه‌ها یکدیگر را می‌یابند و شاهراه می‌شوند

واژه‌ها یکدیگر را می‌یابند و سرود می‌شوند

(۲۰۰۶)

 

۵۷

شعرم چنان به راه‌ها پیچید‌ه است که گاه

واژه‌ای نمی یابم تا سخنی ساده‌ را تمام کنم

و سکوت مردم را معطل می‌کنم.

(۲۰۰۶)

 

۵۸

راه، نفس می‌کشد؛ راه می‌اندیشد

راه، چون کودکی بزرگ می‌شود

(سوئد، ۲۰۰۶)

 

۵۹

زن رقصنده، موسیقی را پَر می‌دهد

زن رقصنده همچو پروانه‌ای روی موسیقی

می‌نشیند و برمی‌خیزد.

(سوئد،۲۰۰۶)

 

۶۰

واژه‌هایم از شتاب پرسش‌ها داغ می شوند!

(۲۰۰۶)

 

۶۱

شهری که با بوسه‌ای تب می کند

قبیله‌ای روانی نیست؟

 (۲۰۰۶)

 

۶۲

در نشست‌های نان،  من گاه، با شعرم

در گوش و هوش‌ام می‌خوابم

(۲۰۰۶)

 

۶۳

شعر خوب، دیر یا زود با زمان همگام می‌شود

و از نان و نمک و قبیله پیش می‌افتد

(۲۰۰۶)