|
سرودهای
برگزیده:
زنده باد
کلمه / سخن
گوییم / غرور /
کلیدِ جهان /
از میان
طرحها / ناز /
در غربت / می
ترسم / امروز /
مهاجر
*******************************************************
زنده
باد کلمه
کلمه تنها
بود!
زبانِ
آسمان و زمین
را نمی دانست.
جیغ بود و
هیاهو!
از باد می
ترسید
از آب می
ترسید
آز آذرخش می
ترسید
در پیشِ پای
پنداراَش
گاه
هر لحظه درهّی
وحشت بود.
رفتاراَش
زلال نبود
فریاداَش
زلال نبود
رؤیایش حتی
ماتشیشه را
می ماند
تا مرگ و کار
شک دانههای
پُرسش را
هرسو فشاند.
۲
اکنون
کلمه
پلکهایش را
در سنگ می
گشاید
در سکوت می
گشاید
حسرت ها و هوس
ها را می بیند.
اکنون
کلمه
دهان می شود
آروارههایش
را
از گذشته تا
آینده می
گشاید.
دیروز را می
جود.
امروز را می
جود.
و جهان را
آرام
می بلعد.
۳
بر زلالِ
کلمه
آوار هیاهو
می ریزند
و زرداب های
عفونت را
به سرچشمهاش
می گشایند،
غافل که کلمه
دریایی است!
زنده باد
کلمه!
سرود و بوسه
هرگز
اینهمه
رازناک نبود!
کپنهاک،
۱۹۸۶
***********
سخن
گويیم!
اینان
کدام لحظهی
مارا زلال
گذاشتند؟
هان...!
این واژه ها
که ماهی وار
در آب های
منطقامان
وول می
خورند
فردا
شکار تورهای
زماناند.
سخن گوییم!
کپنهاک،
۱۹۸۵
*************
غرور
من
پرچمِ
غروراَم را
در قله های
زمان
چنان بلند بر
افراشتم
که گاه
خود
با چشم های
رفتاراَم
نمی بینماش!
غروراَم
مرواریدی
بود
که به
اقیانوس
زمان افتاد،
آنسان که خود
با چشمهای
ماهیوار
هرگز درخشش
آنرا
در قعر آب
ندیدم!
بسیار
خواستم
پرندهی
غروراَم را
یک شب
در قفس
خواهشی
بنوازاَم
اما
فر
و
د
نیامد.
غرور اَم
پرندهای
است که اوج می
گیرد!
اوج می گیرد!
هیچ آسمان
نمی داند
و لانهی قلبام
را
از یاد برده
است.
کپنهاک،
۱۹۸۶
***********
کلیدِ
جهان
در منظومه
های بلندِ
کلام
کلمهای
لبخند می زند
و ماهی وار
از دستهای
پنداراَم
می لغزد
این واژه
کلید جهان
است!
دسامبر،
۱۹۸۶
************
از میان طرح
ها...
آوازهایمان
را بلند
بخوانیم!
جهان
پُر
از
فراموشیست!
۲
در عشق های من
زنی
گم
شد!
۳
زلالِ چشمهی
شعر
آنسوی هفت
درّهی مرگ
است!
۴
پایام چرا
به روی جادهی
امروز نمی
آید؟
چشمام چرا
پنجره ها
را تحقیر می
کند؟
حرفام به
بوی چه آغشتهاست؟
۵
در کوچه های «قایم
با شک»
ناپدید شدیم!
************
ناز
به لبخندِ
هیچ دری
دلبسته
نیستم،
با مرگ
این حقیقت را
صد بار گفتهام.
وقتی سکوت
امتداد می
یابد
من طرح قفل را
چون ابتدای
غروب می بینم
انتظاراَم
در آستانهی
دلها
هرگز
از موج های
خوشآهنگِ
ضرب نخستین
افزون نمی
شود.
پُرکرشمه و
آرام
تا از پله های
ناز
فرود آیی
من رفتهام.
فوریه، ۱۹۸۷
*********
از
غربت
۱
غربت
از جغرافیای
جهان
بیرون است.
۱۹۸۷
۲
اینجا
هر لحظه
ناگهان
از سلولِ
آبیِ نگاهی
به سلولی
دیگر
پرتاب می
شوم.
۱۹۸۷
بهار در غربت
امروز
آفتاب
مبهوتِ
هلهلهی
سبزی بود
و شاخههای
درختان
از برگ های
انسان
یکباره سبز
شد
تقویمام را
باید
نگاهی کنم!
۱۹۸۷
**************
می
ترسم
می ترسم
فصل ها را
دوره دوره
تمام کنم.
می ترسم
تمامِ پنجره
ها را
در لحظهای
بگشایم
می ترسم
با جهان
نتوانم
روزی
در میخانهای
بنشینم
می ترسم
جهان بزرگ
نباشد
و راهها تمام
شود
می ترسم
روزی
از خود
چنان گذر کنم
که نمانم!
می ترسم
می ترسم یک شب
از دفتر بزرگ
ِ پنداراَم
تصویر آسمان
و زمین را
دیوانه وار
خط بزنم.
۳۱/۱/۱۹۸۷
***********
امروز
امروز
هیچ کلمهای
پناهام
نداد!
امروز
به آب گفتم
سنگ
به سنگ گفتم
آب
امروز
شاخ و برگِ
درختان را
با حرف و باد
اشتباه
گرفتم.
امروز
مشتام را
مثل کلوخی
به سوی شیشه
راها کردم.
۲/۶/۱۹۸۷
*************
مهاجر
۱
مهاجر
جملهی کمرنگی
است
که هر کسی
آنرا
به میل خود
تفسیر می کند
۲
مهاجر
بازیچهایست
از قطعاتِ
کلمه
در دستِ
کودکِ
مطبوعات
او
گاه
بی
سر
و گاه
بی دست و پاست.
۳
مهاجر
باید
تابلوهای
سترگِ فرهنگاش
را
در فرصتِ
اندکِ
دیداری
به دیوارهای
سخن
بیاویزد
۴
مهاجر
باید
از هرچه هست
برای وجودِ
خود
شاهد بیاورد.
|