خانه

تمکین

رضا فرمند

 


۱

تمکین، سلولی‌ کوچک در بن‌بستِ نان است!

تمکین، فرمانی‌ست که آن‌ را از زن پاک کرده‌اند!

*

تمکین مرا به یادِ کین می‌اندازد؛

به یادِ زین؛ به یادِ اسب

و اینکه اسب هم جز از غریزه‌اش فرمان نمی‌برد

و به خاطر یونجه و علف

هر اسبی را به خود نمی‌کِشَد و با لگد می‌گوید:‌ نه!

*

تمکین مرا به یادِ قیش می‌اندازد،

به یاد برده؛ به یاد غُل و زنجیر

تمکین پُر از غار و گاو و بیابان است!

*

تمکین، شتری‌ست که فکر می‌کند آهوست

تمکین، شکنجه‌ای‌ست که فکر می‌کند جشن است

*

تمکین، سلولی‌ کوچک در بن‌بستِ نان است!

تمکین، فرمانی‌ست که آنرا از زن پاک کرده‌اند!

 

۲

تن، هر بوسه‌ای را به یاد می‌سپارد

تن، هر نوازشی‌ را به یاد می‌سپارد

تن، هر چندشی را به یاد می‌سپارد

تن، پُر از هوش است!

تن، پُر از اوج است!

تن، آبریزگاهِ شهوت نیست!

 

۳

تمکین از برج نرینگی به هستی زن نگاه می‌کند

تمکین هرچه هست هیچ‌یک از معانی انسان نیست!

 

۱۰ دسامبر، ۲۰۰۷