خانه

پالونه‌ای از ندگی

رضا فرمند

 

 

زندگی با فورم‌‌های خودش پیش می‌رود

من این حقیقت را پذیرفته‌ام

پذیرفته‌ام که شعر، نان نمی‌شود؛ زن نمی‌شود

پذیرفته‌ام که شتاب، تنهاست

زمان را در استخوان‌هایم پذیرفته‌ام!

*

من درهای خلوتم را کیپ کرده‌ام؛

و از کشش مهربانی می‌ترسم

الماس پُربُرش زندگی را از نزدیکِ نزدیک

با چشم‌های شعرم نگاه می‌کنم.

*

من همه‌اش به پالونه‌ای می‌اندیشم که بتواند

واژه‌های آلوده‌ی فارسی را از خود بگذارند:

 

پالونه‌ای از آزادی؛

پالونه‌ای از برهنگی‌، پُرسش

پالونه‌ای از شتاب، پرواز

پالونه‌ای از شراب، خوشی،

پالونه‌ای از زندگی!

*

پشتِ پنجره‌ی کلبه‌ام از سکوت می‌چکد

کنیاکی را به شعرم نشان می‌دهم که شتاب کند

دلم نوشتنی شده است!

 

سوئد، ۸ آپریل ۲۰۰۷