|
شعر،
وحشیترین
یارهاست |
رضا
فرمند |
|
|
در
جشنهای
بزرگ ناگهان
دستم را میگیرد
و بیرون میبرد و
به من نمیگوید
چرا؟ * شعر،
وحشیترین
یارهاست هر
زنی را که میبینم
میگوید: پرهایش
را نشانم بده! * شعر،
وحشیترین
یارهاست به
هر کافهای
میروم از
گوشهای دنج
صدایم میکند و
خود را هر جور
که خواست مینویساند
و
به من نمیگوید
چرا؟ * شعر،
وحشی ترین
یارهاست از
شتاب هیچ
جسارتی نمیترسد میگوید:
از مرگ که پیش
نخواهی
افتاد حرفت
را بلندتر
بگو! * شعر،
وحشیترین
یارهاست آرزوهایم
را به آنسوی
پُرسشها
پرت میکند و
مرا میدواند * شعر،
وحشیترین
یارهاست هر
روز سهم
پروازم را به
واژهها میریزد و
مرزهای جهانام
را به سوی ماه
میکشد ۱
دسامبر،
۲۰۰۷
|