خانه

شعر، وحشی‌ترین یارهاست

رضا فرمند

 


شعر، وحشی‌ترین یارهاست

در جشن‌های بزرگ

ناگهان دستم را می‌گیرد و بیرون می‌برد

و به من نمی‌گوید چرا؟

*

شعر، وحشی‌ترین یارهاست

هر زنی را که می‌بینم می‌گوید:

پرهایش را نشانم بده!

*

شعر، وحشی‌ترین یارهاست

به هر کافه‌ای می‌روم

از گوشه‌ای دنج صدایم می‌کند

و خود را هر جور که خواست می‌نویساند

و به من نمی‌گوید چرا؟

*

شعر، وحشی ترین یارهاست

از شتاب هیچ جسارتی نمی‌ترسد

می‌گوید: از مرگ که پیش نخواهی افتاد

حرفت را بلندتر بگو!

*

شعر، وحشی‌ترین یارهاست

آرزوهایم را به آنسوی پُرسش‌ها پرت می‌کند

و مرا می‌دواند

*

شعر، وحشی‌ترین یارهاست

هر روز سهم پروازم را به واژه‌ها می‌ریزد

و مرزهای جهان‌ام را به سوی ماه می‌کشد

 

۱ دسامبر، ۲۰۰۷