|
معماری
جنون، دشوار
است! |
رضا فرمند |
|
|
وهمینکه
واژهها
سیاه میشوند از
راههای شعر
برمیگردم با
اینهمه،
هرچه جنون به
هوا پرت کند
میگیرم * من
همیشه شعلهی
زنی را در
تاریکی شعر
میگردانم من
همیشه صدای
زنی را با خود
میبرم تا
سکوت را
اندازه
بگیرم من
با شعر،
تنهای تنها،
جایی نمیروم از
واژههای
مکنده و از
کرانههای
پرندهاش میترسم * معماری
جنون دشوار
است! همینکه
در جانات
نشست واژههایت
را به میل خود
مرتب میکند: گاه،
ماه را
دُرُست کنار
کلمههای
دیگر مینشاند گاه،
با صدای خودش
دشمن میشود و
گاه، کاخی
بلند از واژهها
بَرمیکشد چنانکه
آدم گمان میبَرد
که شاه شده
است من
دوستی دارم
که در ذهناش مرزهای
کشورها را
پاک کرده است و
خودش برای
خودش سازمان
ملل دارد با
چندین
دپارتمان و
چون پُرسشی
در شهر میگردد
تا مردم را
بیدار کند * من،
گاه، جنون را
با جانم حس میکنم وهمینکه
واژهها
سیاه میشوند از
راههای شعر
برمیگردم با
اینهمه،
هرچه جنون به
هوا پرت کند
میگیرم سرایش:
۱۹ دسامبر،
۲۰۰۷ چاپ:
۱۶ مه ۲۰۰۸
|