|
عشق
و نان |
رضا
فرمند |
|
|
نان،
راهِ گریز
ندارد! عشق
را در سکه نمیتوان
معنا کرد؛ آینهاش
روشن نیست! * نان،
گاه، ماهِ
عشق میشود نان،
گاه، راهِ
عشق میشود نان،
گاه، کهربای
عشق میشود * بوی
نان به نگاه
میپیچد؛ به
خنده میپیچد عشقی
که بوی نان
بدهد دلکشتر
است * نان
از سرشتِ خون
است، نان
از سرشتِ مرگ
است و ریشههای
عشقی را که
به واژهها
نرسیده باشد
میخشکاند * عشق،
گاه، به نان
که رسید
چمدانهایش
را باز میکند عشق
را اگر
بشکافی،
معنای جهان
دگرگون میشود * هر
چه گرسنگی
بیشتر باشد نان،
جانورتر میشود
و عشق، آلودهتر در
فراوانیست
که دل،
موسیقی
آسمانیاش
را مییابد در
فراوانیست
که عشق، عشقتر
است! * چسبِ
نان زود از تن
کنده میشود چسبِ
نان زود از دل
کنده میشود * خوراکِ
اصلی عشق،
پرواز است! ۱۸
دسامبر،
۲۰۰۷
|